492

قرآنم رسیده به آیات ابتدایی سوره ی مریم و چه قدر این سوره دوست داشتنیه، نرم و آهنگین، آرامش بخش و امیدوار کننده.

خدا در دو جای این سوره فرموده: « هو علیّ هیّن: این بر من آسان است.» و این آسانی رو در مورد دو امر محال بشری به کار برده. اول فرزند دار شدن یک پیرمرد و همسر نازاش، یعنی تولد حضرت یحیی (ع)  و دوم فرزند دار شدن زنی بدون وجود مرد، یعنی تولد حضرت عیسی (ع).

و این پر از امیده، امید به خدایی که انجام کار محال رو برای خودش آسون می دونه و یادمون میاره عملی شدن تمام چیزهایی که ما دور و سخت و ناممکن می دونیم برای خدا هیچ کاری نداره...

491

حالم به کلی دلیل ناموجه و هیچ دلیل موجهی خوش نیست! دلم می خواد حداقل یه امروز رو فقط و فقط به حال خودم باشم. نه سر و صدا و دعواها و خرده فرمایشای بچه ها باشه، نه کارای تموم نشدنی خونه. من باشم و سکوت و کارایی که دلم می خواد انجام بدم نه کارایی که مجبورم انجام بدم.

اما نه سکوتی هست و نه دلبخواهی! مثل همیشه...

490

بعد یه دعوای خواهر و برادری که حسابی اشک خانوم کوچولو رو درآورده، می گیرمش تو بغلم، ناز و نوازشش می کنم و براش شعر می خونم: 

« یه دختر دارم شاه نداره

صورتی داره ماه نداره

....

شاه بیاد با لشکرش

شاهزاده ها دور و برش

واسه پسر کوچیکترش

آیا بدم ؟ آیا ندم؟»

خانوم کوچولو با هیجان و تکون دادن سر می گه:«بده، بده!!!» کلی خوشحال می شه و همه غصه هاش از یادش می ره!



489

شهریور که می شه همه چی میافته رو دور تند، خصوصا مهمونی ها و دور همی ها. همه می خوان از آخرین فرصت های قبل باز شدن مدرسه ها و کوتاه شدن روزها استفاده کنن. هفته ی پیش خونه ی یکی از دوستای قدیمی دعوت بودم، این هفته ی خونه یکی دیگه شون، از یه طرف دوستای تلگرامی می خوان قرار پارک بانوان بذارن و از اون طرف چند تا دوست نازنین که حس می کنن اگه تابستون تموم بشه و خونه ی من نیان تابستونشون تابستون نمی شه، تلاش دارن هر جوری هست طی روزهای آینده خودشونو دعوت کنن خونه مون!

حالا جلسه ی معارفه ی مدرسه ی گل پسر هم هست تو همین هفته و بعدخرید لوازم التحریر طبق لیست مدرسه. آخر همین ماه هم که تولدشه و روزشمار براش گرفته و هیچ رقمه امید پیچوندن گرفتن جشن نمی ره!

از اول تعطیلات تابستونی تو خونه سماق می مکیدیم و منتظر بودیم یه جایی جور بشه بریم که نمی شد، حالا این چند هفته رو فقط باید بدو بدو کنیم!!! 

488

به خودم گفته بودم این هفته، هفته ی مهمون دعوت کردنه. آخر هفته ی پیش که خرید رفتیم و به داد یخچال خالی  رسیدیم و بعدش یه حال اساسی به اوضاع خونه دادم، حساب کتاب کردم که سه شنبه و چهارشنبه برنامه ای ندارم و باید بعد مدت ها که به کلی دلیل موجه و غیر موجه، حال و حوصله ی مهمون دعوت کردن نداشتم، تنبلی رو بذارم کنار و حتما یکی رو دعوت کنم و طلسم رو بشکنم! 
زنگ زدم به یه دوست قدیمی که چند وقتیه گرفتاری های زیادش باعث کم شدن دیدارهامون شده و منم مدت ها از زیر بار دعوت کردنش شونه خالی کرده بودم! مهم ترین گزینه برای مهمونی تا روابط دوستانه کم رنگ نشه و امروز میزبانشون بودم. با سرو صداها، جیغ و داد ها،دعواها و ریخت و پاش های چهار تا بچه! با یه عالم حرف و صحبت و درد دل دوستانه، با کلی کار و خستگی و البته با حس های خیلی خوب! حس خوبی که مهمون با اومدنش به خونه میاره، حس پر رنگ شدن رابطه هایی که اگه به دادش نرسی رو به کم رنگی می ره، حس کنار گذاشتن تنبلی ها و بی حوصلگی ها...