X
تبلیغات
رایتل

ماجراهای گلابتون بانو

کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو


(این پست ثابته. برای دیدن پست های جدید برین پایین.)


کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو  راه اندازی شد. از این به بعد تمامی پست های وبلاگ در کانال هم گذاشته می شه.


http://t.me/golabatoonbanoo


امیدوارم شروعی باشه برای بیشتر نوشتن و ارتباط بیشتر با شما‍.






529

یه بنده خدایی هست از عروس های فامیل شازده، که با وجود گرم و صمیمی بودنش انرژی منفی ای که از خودش ساطع می کنه  خیلی بالاس، نمی شه پای صحبتش بشینی و ناله و شکایت نشنوی! یادمه اولین باری که اومده بود خونه ی ما و هنوز چندان با هم صمیمی نشده بودیم تمام  وقت از مشکلاتش با شوهر و فامیل شوهرش حرف زد! و خیلی برای من عجیب بود که کسی تو اولین برخورد نزدیک، همه ی مشکلات و ناراحتی هاشو رو کنه! بعد ها شرایط طوری شد که رفت و آمدمون بیشتر شد و هربار این داستان به شکلی ادامه داشت. بارداری خانم کوچولو با بارداری اول اون  هم زمان بود و کلا تو همه ی دیدارهای اون مدت علاوه بر ناله های معمولش از شوهر و خانواده اش یا حرفش سختی ها و بدحالی های ناشی از بارداری بود یا ضعف بعد زایمان و بعد هم سختی های بچه داری! 

من اوایل سعی می کردم بهش بفهمونم نگاهش زیادی منفیه و نباید این قدر روی جنبه ی بد مسائل کلید کنه و هر کس یه مشکلاتی داره ولی هیچ فایده ای نداشت و آخرش یه جورایی محکوم می شدم به عدم درک داشتن! اینه که کلا بی خیال شدم و در عوض ارتباطم رو کمتر کردم، چون اصلا حوصله ی دریافت انرژی منفیش رو نداشتم!

دیشب تو مراسم ختم یکی از اقوام بعد مدت ها دوباره همصحبت شدیم، همراه دو تا خانم دیگه که همگی تو یه رده ی سنی هستیم. متولد نیمه ی اول دهه شصت. حرف سن و سال که شد اونا زدن تو این خط که سنمون رفته بالا و داریم پیر می شیم و این صحبتا. بعد هم دوست مزبور گفت:«من هر وقت عکسای عروسیم رو می بینم غصه ام می گیره و به شوهرم میگم حیف چه جوون بودم. حالا از بین رفتم و پیر شدم!!!» یعنی دقیقا عکس کاری که من همیشه انجام می دم! چی؟ یه موقع زل می زنم به چند تا عکسی که از عروسی مون رو دیوار اتاق خوابه و به شازده می گم:«ماشاالله می بینی من روز به روز بهتر می شم! جاافتاده شدم قشنگ تر شدم! مثل قالی کرمون!!!!!» _به قول شازده اعتماد به سقف دارم من!_  اینو اون جا هم تعریف کردم و کلی خندیدیم!

خلاصه این که می خوام بگم نگاهی که آدم به خودش و زندگیش داره مهم ترین عامله تو احساس خوشبختی و شادابی یا برعکس حس بدبختی و بیچارگی! و این که ما هر نگاهی به خودمون داشته باشیم ناخودآگاه اون رو به دیگران هم القا می کنیم.

پس یه کم بیشتر قشنگیای زندگی رو ببینیم و خدا رو بابتشون شاکر باشیم و بیشتر خودمون رو دوست داشته باشیم تا زندگی شیرین تر بشه رفقا! 

اینم از نصیحتای مادربزرگانه ی بنده! باشد که همگی رستگار شویم!


528

فامیل و دوست و آشنا همیشه قادرن بیشترین و شدیدترین ضربه ها و ضررها رو به آدم وارد کنن. این رو تجربه ی سال های اخیر به طور قطع و یقین بهم ثابت کرده متأسفانه

 چندین مورد کار کردن شازده با آشنا ها که یا به خاطر کمک کردن بهشون و گرفتن زیر بال و پرشون بوده یا استفاده از تجربه و تخصصشون، نهایتا منجر به سوء استفاده و کلاهبرداری، دزدیده شدن پولمون، ضرر کردن و مواردی از این قبیل شده! آخرین مورد هم دیشب کشف شده که یه آدم مثلا آشنا و مورد اعتماد که بعد یه مدت بی کاری اومده بود برای شازده کار کنه، چند سال قبل برای ساخت یه قطعه مبلغی رو از شازده گرفته که حالا معلوم شده چهار برابر بیشتر از قیمت واقعیش بوده و این تفاوت قیمت هم اصلا مبلغ کمی نیست.

این که پولت می ره و بهت ضرر مالی می رسه به کنار، قسمت دردناک تر ماجرا اعتمادیه که از بین می ره، اون نگاه قشنگ و مهربونت به آدما، اون خوش قلبی و حس خیر خواهی و تمایلت برای کمک کردن به دوست و آشنا... 

جالب ترش می دونین چیه؟! این که هر کس ضرر بزرگتری زده، حرف های نامربوط بیشتری هم پشت سر زده و سعی کرده علاوه بر بردن مال، یه جورایی آبرو رو هم ببره!

نمی فهمم این همه بدی و نامهربونی و نامردی بعضی آدما از کجا میاد و اصلا به این فکر می کنن که یه روزی هم باید تو یه وجب جا زیر خاک بخوابن؟! هر چند که همین الانم می بینم با شیوه ای که در پیش گرفتن به هیچ جا نرسیدن و وضع زندگی هاشون هیچ تعریفی نداره. خودشون نمی فهمن یعنی؟؟؟

527

شب عید خود را چگونه گذراندید؟

کل روز مشغول بودم. علی رغم ضد حال هایی که خورده بودم، همه ی خونه رو تمیز و مرتب کردم، جارو، گردگیری...، شام پختم، سالاد آماده کردم، تارت پرتقالی درست کردم، خوشگلاسیون کردم... بعد چندین بار که با شازده تماس گرفتم و جواب نداد، نزدیک نه شب خودش زنگ زد و گفت تو راهه. کِی رسید؟ ده و نیم شب! بچه ها نق زنان و گریه کنان از گرسنگی، من خسته و کلافه و ته دیگ نازنین لوبیا پلوم سیاه شده! غر هم نباید بزنم که شب عیدی واسه چی این قدر دیر اومده و اصلا چرا یه مسیر چهل دقیقه ای بیشتر از یک ساعت و نیم طول کشیده؟! چون همسرم دنبال تفریح که نبوده، کار می کرده! منم می خوام از هفته ی آینده این کارگرایی که همه ی کارام رو انجام می دن و مدام بادم می زنن و خوراکی دستم می دن رو بفرستم برای   شازده!!!

حالا از همه ی این حرفا که بگذریم، عیدتون مبارک رفقا!

شاد باشید!


526

اصولا تا وقتی که یه کیک شکلاتی تو یخچال هست، آرامش روح و روان آدم دستخوش تغییرات محسوس می شه! به هر بهانه ای می خوای بری سر یخچال و یه تکه شو برداری بخوری، برای صبحانه، برای عصرونه، بعد کارِ خونه... حالا اگه کیکش رو هم خودت پخته باشی با رعایت تمام اصول خوشمزه کنندگی که دیگه هیچ!!!

من نمی گم ها، تحقیقات دانشمندان ثابت کرده!

525

برنامه ی این روزهای خانم کوچولو به این صورته که نزدیک ظهر از خواب بیدار می شه، یه صبحانه ی مختصر می خوره، می گه کارتون مورد علاقه ش رو براش بذارم، روی مبل جلوی تلویزیون دراز می کشه و دستور می ده پتوی زردش رو براش بیارم! وقتی هم می گم خب خودت بیار، یا می گه:  «آخه من خسته می شم» یا می گه: «پام درد می کنه»!!!

برای باقی امور از قبیل گذاشتن بشقاب یا لیوانش توی آشپزخونه یا جمع کردن اسباب بازی هاش هم همین فرمایشات رو می فرمایند!

اما وقتی من یه کاری دارم و نیاز به تمرکز، نه خسته می شه و نه پاش درد می کنه. مدام تو دست و پای من می پلکه، تو کارم اختلال ایجاد می کنه و روانم رو به باد می ده!

خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه!

524

طی هفته ی گذشته برنامه  گذاشتم برای قورت دادن یه قورباغه ی گنده که اصلا هم زشت و بی ریخت نبود اما نمی دونم چرا طی چند ماه اخیر با این که مدام از یه گوشه بهم چشمک می زد، اصلا جذبم نمی کرد که برام سراغش!

مرداد ماه بود که رفتم و برای جشن نامزدی برادر وسطی که قرار بود شهریور برگزار بشه، پارچه خریدم که برای خانوم کوچولو لباس بدوزم. اولش قصد داشتم پارچه ی سفید بگیرم و لباس عروس بدوزم اما تو پارچه فروشی یه پارچه ی حریر شیشه ای خامه دوزی شده ی گلبهی با طرح گل های ریز دیدم و عاشقش شدم و چون قیمتش هم مناسب بود شک نکردم و همراه آستری و تور ارگانزا خریدمش. چند روز بعدش یه شب که شازده خونه نبود و بچه ها هم زود خوابیده بودن، پارچه ها رو پهن کردم وسط هال و الگو انداختم و بریدم. بعدتر چند تا درزش رو هم دوختم، اما خورد به فوت آقا جون و جشن نامزدی کنسل شد و منم کلا انگیزه مو از دست دادم برای تموم کردنش! چند وقتی روی چرخ خیاطی بود ولی برای این که رو اعصابم نره، تا کردم گذاشتمش توی میز چرخ. 

تا این که دوباره قرار شد بعد ماه صفر جشن نامزدی برقرار بشه و خانوم کوچولو هم جز همون لباسی که قرار بود براش بدوزم و کلی تو ذهنم مدل برام در نظر گرفته بودم، لباس مناسب دیگه ای نداشت و می دونستم باید بنشینم و تمومش کنم. پارچه های بریده شده رو درآوردم و دوباره گذاشتم روی چرخ خیاطی، اما مگه حوصله ی دوختنش می اومد؟! و وای از کاری که حس و حال انجامش بره و برنگرده!

هفته ی پیش یه روز بعد ازظهر که بی حوصله و کلافه بودم و تو رختخواب غلت می زدم و خوابم نمی برد، یهو یه حسی درونم غلیان کرد. از جا بلند شدم و نشستم پای چرخ خیاطی! بعد همین جور خرده خرده طی چند روز قسمت های مختلف لباس رو دوختم و تمومش کردم. با این که خیلی هیجان زده بودم از تموم کردنش اما به نظرم می اومد با وجود پارچه ی قشنگش زیادی ساده اس و باید جینگولی تر بشه. آویزونش کردم تو کمد تا بعد یه فکری به حالش بکنم. اما نذاشتم دوباره فاصله بیافته و بمونه! از تو نت درست کردن گل پارچه ای رو سرچ کردم و طی دو روز سه تا گل پارچه ای قشنگ درست کردم و با مروارید دوختم به بالای دامن پیراهن. یه ژیفون پف پفی هم براش دوختم و بالاخره دیروز، بعد چندین ماه پروژه ی کش دار لباس مجلسی دخترکمون به سر انجام رسید شکر خدا!

خانوم کوچولو که کلی براش ذوق کرد و اصلا راضی نمی شد بعد پرو آخر از تنش دربیاره! همون جور پیراهن به تن بازی می کرد و دراز و کوتاه می شد _ با پیراهنی که من اون همه براش زحمت کشیدم!_ بالاخره موقع غذا خوردن راضیش کردم درش بیاره تا کثیف نشه.

حالا یه پیراهن دخترونه دوختن کار خیلی فوق العاده ای نیست، اما این جور کارا باعث می شه حس بهتری به خودم پیدا کنم و امیدوار بشم به خودم! برای شازده هم یه سخنرانی کردم در باب این که خیلی هنرمندم و اگر هم چین پیراهنی رو می خواستیم آماده بخریم چند برابر باید هزینه می کردیم!!! بله خب بالاخره گاهی هم لازمه آدم از خودش تعریف کنه!


1 2 3 4 5 ... 71 >>