بعد  مدت ها بالاخره امروز صبح  زود از خواب بیدار می شم! این ساعت خواب به هم‌ ریخته  که  حسابی کلافه ام کرده٬ خود به خود درست نمی شه. از دیشب تصمیم گرفم که  یه اقدام اساسی انجام بدم!

هوس یه صبحانه مفصل دو نفره خیلی وقته به دلم مونده. چایی دم می کنم٬ و دو تا تخم مرغ نیمرو٬. خیار و گوجه خرد می کنم. بهشون نمک می زنم و لیمو ترش می چکونم روشون. پنیر قاچ می کنم و می ذارم کنارش. نون گرم می کنم و میز می چینم. یه  لباس خوش آب و رنگ می پوشم, عطر می زنم و یه رژ ملایم٬ دیگه همه چی کامله! شازده رو صدا می زنم. با تعجب بیدار می شه و با کیف کوک می شینه سر میز! البته در همون حین خانم کوچولو هم بلند می شه و با  نق نق  به ما ملحق!  ساعت خواب اون هم باید تنظیم بشه برای همین نمی ذارم دوباره بخوابه! میاد و طبق معمول شروع می کنه به ورجه و وورجه و به هم‌ ریختن میز غذا و فانتزی صبحانه دو نفره ام رو مختل می کنه! گل پسر رو هم چند باری  صدا می زنم اما بالاخره وقتی میاد که میز رو جمع کردم و باید دوباره براش بساط صبحانه بپیچنم!



یه چرخ تو خونه می زنم. تخت رو مرتب می کنم. سرویس بهداشتی رو می شورم . کرم دستم و پام رو می زنم و می شینم سر بلوز قلاب بافیم...


دو روز پیش تک و تنها رفتم بازار بزرگ تهران! یه سری خرید داشتم و مدت ها منتظر فرصت بودم که بتونم برم بازار و تو تنوع زیاد و با قیمت خوب خرید کنم. بعدازظهر تو اوج گرما از خونه مامانم راه افتادم و بعد سه ساعت و نیم با  چند سری لباس خوشگل و رنگی رنگی برگشتم! تنها بازار رفتن رو برای بار اول تجربه می کردم. قبلا چند باری رفته بودم که هر دفعه یه نفر همراهم بود. این دفعه چون برنامه ام مشخص نبود نتونستم با کسی قرار بذارم و فکر می کردم تنها بازار  رفتن گیج کننده باشه. اما برخلاف تصورم خیلی هم خوب بود! با خیال راحت تو مغازه ها و بین دست فروش ها چرخ زدم ٬ جنس ها رو ورانداز کردم  و چیزایی که لازم داشتم خریدم. حواسم هم بود که جوگیر نشم و خرید کاذب انجام ندم!


این روزها به خوب بودن حالم خیلی نیاز دارم. تو  وانفسایی که تعداد زیادی از اطرافیان‌ به طرزی باورنکردنی٬ روی بدجنس یا احمقشون رو با تمام‌ قوا نشون می دن!


چند ماه پیش تو یکی از گروه های تربیت فرزند تلگرام, یکی از مادرها پیشنهاد کرده بود شب ها قبل خوابیدن بچه ها, به جای قصه های معمول یا من درآوردی, براشون داستان های پیامبران و امامان رو تعریف کنیم تا با خیلی از معارف دینی در قالب قصه آشنا بشن. خودش این کار رو تجربه کرده بود و از نتیجه اش راضی بود.  به نظرم ایده خیلی خوبی اومد. مامان منم  از این مدل قصه ها تو زمان بچگی  زیاد برام  تعریف می کرد و می شه گفت پایه بیشتر اطلاعاتم از زندگی پیامبران و امامان مربوط به همون زمانه.

نمی دونستم گل پسرِ عاشق شنگول و منگول, از این جور قصه ها استقبال می کنه یا نه, اما تصمیم گرفتم امتحان کنم! شب اول بهش گفتم می خوام یه قصه از قرآن برات تعریف کنم و شروع کردم . گل پسر خوشش اومد و همین طور هر شب قصه ها ادامه پیدا کرد: داستان حضرت نوح, حضرت ابراهیم, حضرت موسی, حضرت عیسی, حضرت یوسف, حضرت آدم,  و ... خیلی ساده و در حد فهم  خودش براش تعریف می کردم . دیگه جوری شده بود که شب ها بدون شنیدن به قول خودش قصه قرآن نمی خوابید و اگر شبی خیلی خسته بودم یا خانم کوچولو گریه می کرد و نمی تونستم براش داستان تعریف کنم, به شدت شاکی می شد!

حالا مشکل این بود که بعد از تعریف کردن داستان های معروف پیامبران, دچار کمبود قصه شده بودم و باید کلی فکر می کردم و سوره های قرآن رو تو ذهنم مرور تا یه قصه قرآنی یادم بیاد! تو نت هم سرچ کردم اما چیزی به عنوان قصه های قرآن برای کودکان پیدا نکردم که کارم راحت بشه! رسیدم به قصه های کوچک تر و اونایی که در قرآن فقط بهش اشاره شده . مثل ماجرای مهاجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه و خوابیدن حضرت علی (ع)در رختخوابشون و عنکبوتی که جلوی مخفی گاه پیامبر(ص) تار می تنه تا دشمنان نتونن پیداشون کنن.یا ماجرای نذر سه روز روزه حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) برای شفای فرزندانشون و بخشیدن افطاری شون در هر سه شب به مسکین و یتیم و  اسیر... و در شب های تولد یا شهادت امامان یه داستان از زندگی اون امام.

خوب این قضیه برای خودمم جالب بود. اصلا شده بود یه جورمحک که ببینم چه قدر از زندگی پیامبران و امامان اطلاعات دارم! یه فرصت عالی که هم رابطه ام با گل پسر نزدیک تر و صمیمی تر بشه, هم خیلی از چیزهای خوب رو در خلال این قصه ها بهش یاد بدم. برخلاف تصور اولیه ام گل پسر رابطه خیلی خوبی با این داستان ها برقرار کرد. هم با دقت گوش میکرد هم خیلی خوب تو ذهنش می موند! البته الان مدتیه که قصه گویی هام کم تر شده و به جاش طبق خواست خود گل پسر براش آیت الکرسی می خونم تا فرشته ها مواظبش باشن و بعد هم سوره هایی  رو که از وقتی کلاس قرآن می ره حفظ کرده , با هم مرور می کنیم.

دقایق قبل از خواب شبانه , یه فرصت واقعا طلاییه برای  بهتر کردن رابطه مون با بچه ها. امیدوارم ما مادرها بتونیم خوب و درست ازش استفاده کنیم!


+ اگر کتاب یا سایتی رو می شناسین که قصه های قرآنی برای بچه ها داشته باشه ممنون می شم به من و خواننده های این جا معرفی کنین.


برچسب‌ها: ماجراهای گل پسر

تعطیلات عید فطر امسال  آروم ترین تعطیلات از این نوع چند سال اخیرمون بود. بس که سال های قبل سر مسافرت رفتن تو تعطیلات عید فطر به دلایل مختلف کشمش و دلخوری داشتیم, امسال از اول ماه رمضون قاطعانه به شازده اعلام کردم امسال عید فطر تو گرما  و شلوغی اونم با خانم کوچولو مسافرت نمی ریم! تا بعدش در اثر راهی شدن اطرافیان, بحث های قبلی دوباره تکرار نشه و اعصاب نداشته مون سر جاش باقی بمونه! برای همین این چند روز به خوابیدن و فیلم دیدن و پارک رفتن و خرید کردن گذشت و همه چی خوب بود شکرخدا!

از بعد ماه رمضان سیستم خواب من و  خانم کوچولو هنوز درست نشده. تا نصف شب داستان دارم برای خوابوندن خانم کوچولو, بعدش هم خواب خودم می پره  و باید کلی تقلا کنم تا خوابم ببره. صبح کسل و بی حوصله از خواب بلند می شم و تا چند ساعتی حس انجام هیچ کار به دردبخوری رو ندارم! نهایتش یه چرخ تو خونه بزنم و دو تا چیز جابجا کنم! کلی برنامه داشتم برای تابستون بچه ها. دلم می خواست باهاشون حسابی بازی کنم,  پارک ببرمشون, براشون کتاب بخونم, اما به ندرت حوصله این کارا رو پیدا می کنم.  گل پسر مدام مشغول تبلته و خانوم کوچولو خونه رو به هم می ریزه! منم که دورخودم می چرخم! دوباره رخوت تابستانه افتاده به جونم!

کتابایی که امانت گرفتم بهم چشمک می زنن, دوست دارم بلوز قلاب بافیم رو که چند هفته اس بافتش رو شروع کردم  زودتر تموم کنم, اما اگه یه حس و حالی هم پیدا بشه, خانوم کوچولو جوری به کتابا یا قلاب و کاموام حمله می کنه که کلا منصرف می شم! همین مشکل رو با لپ تاپم هم دارم و به سختی می تونم چند خطی تایپ کنم! مثل همین الان که کلی لگو ریختم جلوش تا سرش گرم بشه و چند دقیقه ای کاری به کارم نداشته باشه!


+صبح دیدم شماره خونه دخترعمه ام افتاده رو تلفن. منم خوشحال از این که حتما می خواد برای مهمونی عصرونه ای که چند وقته حرفشو می زنه دعوتم کنه, باهاش تماس گرفتم. اون وقت می گه می خواستم اگه اشکال نداره شماره تو بدم به یکی از دوستام که می خواد از شوهرش جدا بشه, بهش مشاوره حقوقی بدی!

من با کمال میل وکالتو ول کردم, اما این شغل شریف حالا حالاها نمی خواد دست از سر من  برداره!!!


++جدیدا دچار مشکل شدم برای عنوان انتخاب کردن! احتمالا دیگه فقط شماره پست ها رو بذارم و اگرهم عنوانی به ذهنم رسید کنار همون شماره می نویسم.

عکس مناسب پیدا کردن هم وقت گیره! احتمالا بعضی از پست هام مثل این بدون عکس باشه!

الان کاملا متوجه شدین که اصلا حس و حال ندارم؟!




 سر سجاده  که نشسته بودم منتظر رسیدن موقع نماز صبح, ناخودآگاه از اول ماه رمضان تو ذهنم مرور شد. تمام  حالت های متغیر روحیم,  روزی های معنوی خوب این ماه, سختی هایی که بیشتر از همیشه بهم فشار آوردن, به اوج رسیدن مشکلات کاری شازده که می بینم داره از پا درش میاره  ,به هم ریختن ساعت خواب خانم کوچولو و شب بیداری هاش که خیلی خسته و کلافه ام کرده... و بعد فکر کردم امروز آخرین پنجشنبه ماه مبارکه و شاید اصلا آخرین روز. دلم بیشتر گرفت, بغضم ترکید و اشکام سرازیر شد. حالا این ماه که تموم بشه با این سحرها و مناجات های لطیف و مرهم روحش , چی کار کنم؟ نمی دونم چه قدر تو اون حالت موندم که یهو شازده که سجاده اش رو جلوتر از من پهن کرده بود برگشت سمتم و با لبخند گفت: "چیه؟! چرا این قدر آه می کشی؟! بلند شو نمازتو بخون, برو بخواب!" دلم نمی خواست بلند بشم, اما فکر این که خانم کوچولو چند ساعت دیگه بیدار می شه و فرصت خواب و استراحت بهم نمی ده ناچارم کرد!



سی و یک سال از عمرم گذشت و فقط یه سحر از ماه رمضان امسال توفیق پیدا کردم دعای ابوحمزه رو کامل بخونم و یکی از بهترین مناجات های عمرم رو تجربه کنم. حیف که این قدر دیر...چه قدر فرصت های ناب تو زندگیم از دست رفته. اوج جوونی گذشته و نمی دونم چه قدر دیگه, چند تا ماه رمضان دیگه از عمرم باقی مونده؟؟؟

دعای ابوحمزه رو تو آخرین سحر ماه مبارک از دست ندین رفقا!



+این هفته کلی سوژه داشتم برای نوشتن, اما به خاطر دستکاری شدن مودم توسط خانم کوچولو و عدم دسترسی به اینترنت, همه شون بیات شدن!!!



تلویزیون رو روشن کردم, داره مناجات پخش می کنه. خانم کوچولو کنارم نشسته و داره از سر و کولم بالا می ره. گل پسر خوابه. شازده داره برای رفتن به مسجد آماده می شه و من دوباره بعد از چند سال می خوام تو خونه احیا بگیرم. فکر کردم  به جای رفتن به مسجد و مدام دنبال خانم کوچولو بودن که چند شبه تا اذان صبح بیداره, بمونم تو خونه بلکه بتونم یه دعا و ثنایی داشته باشم!



نمی دونم امشب از کجا شروع کنم و چی بگم؟ بغض دارم و زبونم بسته اس. فکر می کنم از شب های قدر پارسال تا امسال چی کارا کردم؟ چه قدر فرق کردم؟... باز هم مثل هر سال دستم خالیه و اشکالات رفع نشده ام زیاد, خیلی زیاد. شب قدر سال دیگه رو هم فقط خدا می دونه در چه حالی خواهم بود و چه اتفاقی قرار بیافته... این شب ها ته دلم یه جورایی می ترسم, از این که چی مقدر می شه؟ از سختی ها و امتحاناتی که خدا می خواد برای منِ کم طاقت ناتوان بنویسه, از این که نتونم از پسشون بربیام, از این همه خطا و اشتباه و گناهی که دارم... از یه طرف خیلی امیدوارم به رحمت و مهربونی خدا که بیش از حد تصور منه, به این که با همه بدی هام قبولم می کنه و دست خالی برم نمی گردونه.


تو گوشم یه آیه صدا می کنه, آیه ای که می گن امیدبخش ترین آیه قرآنه:"یاعبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا"*

خدایا از تو اعطای همه خیر و خوبی ها و رفع همه شر و بدی ها رو می خوام...


خیلی خیلی التماس دعا رفقا!



* بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید ! از رحمت خداوند نا امید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد.(سوره زمر آیه 53)




یکی از تفاوت های دوست داشتنی ماه رمضان با ماه های دیگه, زیاد شدن مهمونی ها و دید و بازدیدهاس. مهمونی های افطار رو خیلی دوست دارم و امسال هم الحمدلله اولین مهمونی افطار خانوادگی رو ما برگزار کردیم!

بعد اون سه تا افطاری دیگه رفتیم. خونه مامانم, مامان شازده و خونه مامان بزرگم که دخترعموم برگزارش کرده بود.(به خاطر زمین گیر شدن مامان بزرگم حدود یک ساله که همه دوره های فامیل پدری تو خونه مامان بزرگ برگزارمی شه.)

تو افطاری خونه مامان شازده با 50 تا مهمون,چند مدل غذا و بدون هیچ ظرف یک بار مصرفی, وضعیت آشپزخونه می شه گفت در حد سونامی بود! بعد افطار هر چی جمع می کردیم و می شستیم و جابجا می کردیم, انگار نه انگار! به نظر می اومد ظرف هامی زان که کم نمی شن! دیگه ساعت یک نصف شب از شدت خستگی و درد پشت یه گوشه ولو شدم! تازه قبل افطار به خاطر آتیش سوزوندن های خانم کوچولو نرفته بودم کمک, وگرنه نمی دونم به چه حالی می افتادم!!!

تو مهمونی خونه مامانم به خاطر کمردردش و این که حرص و جوش نخوره و بهش فشار نیاد, خودم با کمک برادرها کارها رو گرفتم دستم و با این که غذا رو از بیرون گرفته بودن, پذیرایی و شستشوی ظرف ها و جابجا کردنشون کلی وقت و انرژی گرفت و حدود یک نصف شب, له و خسته برگشتیم خونه!



مهمونی بعد اوضاع از این ها هم اسفناک تر بود! درسته که کار خاصی نکردم و خسته نشدم, اما روانم فرسوده شد. از یه طرف حال پدربزرگم خیلی بد بود, از یه طرف دیگه پسرعمه ام و خانومش به مشکلات شدید برخوردن و حال خانومش به خاطر باز شدن پای یه زن دیگه به زندگیش خیلی بد بود. کلی باهام حرف زد, درد دل کرد, گریه کرد و دور از چشم بقیه مشاوره حقوقی گرفت برای مطالبه مهریه و نفقه اش.

این ها این قدر اعصابم رو به ریخت که تا چند روز حالم گرفته بود. بعدش هم عمه ام زنگ زد و یه مشاوره حقوقی از طرف پسرش ازم گرفت. از اون طرف شازده که این روزها غرق در مشکل و گرفتاریه تا وقت آزاد پیدا می کرد یه دور پیاده روی رو اعصاب من می رفت! هیچ گردش و تفریحی هم تو کار نیست با وجود این همه برنامه های مختلفی که تو سطح شهر به خاطر ماه رمضان گذاشتن! دیگه یه جورایی حس خل شدن و افسردگی بهم دست داده بود!

برای همین با وجود این که زیاد اهل نق زدن نیستم, تو گروه دوستانه ای که تو تلگرام دارم سر درددلم باز شد و کلی حرف زدم و غرغر کردم! چند تا از دوستام گفتن تو که همیشه انرژی مثبت می دادی و همه چی رو راحت می گرفتی چرا این جوری شدی؟! اما بعدش سر درد دل بقیه هم باز شد! یه شب تا سحر و فردا بعد از ظهرش همه حرف زدیم, ناراحتی هامونو گفتیم, به هم راهکار دادیم, مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم... بعدش تا حد زیادی آروم شدم. اقلا این که فهمیدم مشکلات من فقط مخصوص من نیست و خیلی ها مشابهش رو دارن!

اینم از وضعیت این روزهای ما! الان دلم یه مهمونی شاد بدون کوزتینگ می خواد و یه تفریح درست و حسابی! اللهم الرزقنا!


دیروز برای من روز همسایه بود! صبح بعد از این که یه چرخی تو خونه زدم و جمع و جور کردم, تصمیم گرفتم یه سر به همسایه طبقه بالایی بزنم. این همسایه مون, هم سن مامان و بابای منن و پسر بزرگشون که ازدواج کرده هم سن منه. یه دختر دبیرستانی هم دارن که از تابستون پارسال به خاطر خانم کوچولو با ما رفیق شد و بیشترر روزا یکی دو ساعتی میومد خونه مون و با خانم کوچولو بازی می کرد. خود خانم همسایه هم خیلی با محبته و چند باری اومده بود خونه مون و بعضی وقتا هم که کاری داشتم خانم کوچولو رو نگه داشته بود. اما من به جز مواقعی که کاری داشتم, هیچ وقت نرفته بودم دم خونه شون! اونا هم یه مدت بود که نمیومدن و منم فکر کردم که حق دارن! وقتی اونا این همه ابراز محبت میکنن اون وقت من یه نوک پا تا طبقه بالا نمی رم, ممکنه پیش خودشون فکر کرده باشن که از رفت و آمد باهاشون خوشم نمیاد! اینه که بالاخره دیروز با بچه ها یه سر رفتیم خونه همسایه و کلی هم تحویلمون گرفتن!



چند روزی هم می شد که تو فکر خانم همسایه روبرویی بودم. فکر می کردم یه پیرزن تنهاس و کسی رو نداره و من باید بیشتر حواسم بهش باشه! برای افطار هلیم پخته بودم و دم افطار یهو فکر کردم خوبه یه کاسه هم برای خانم همسایه ببرم. یه کاسه لعابی برداشتم, توش هلیم کشیدم, روش دارچین و کنجد پاشیدم و بردم دم خونه شون. خانم همسایه این قدر از دیدن هلیم خونگی ابراز محبت و هیجان کرد که من هم قند تو دلم آب شد و هم شرمنده شدم! چند دقیقه بعدش کاسه مو شسته شده و پر از زرشک برگردوند! چند دقیقه بعد از اون دوباره زنگ زدن. دختر همسایه بالایی بود که یه ظرف سوپ برامون آورده بود!

دیروز روز خوبی بود!


+اولین مهمونی افطار خانوادگی رو, امسال ما برگزار کردیم! روز جمعه کلی مهمون داشتیم, با کلی کار و خستگی و کلی هم حس قشنگ!


++ مانای عزیز اسباب کشی کرده به بلاگ اسکای: ماجراهای این روزهای من

منتظر شنیدن خبری از باقی بلاگفایی ها هستیم!