X
تبلیغات
پیامک

ماجراهای گلابتون بانو

وقتی گلی مربی بافتنی می شود!


پاییز چندین ساله که برای من فصل بافتنیه. پاییز که میاد هوس بافتنی بدجور به سرم میافته و چند تا پروژه برای خودم ردیف می کنم و مدل انتخاب و کاموا می خرم و مشغول می شم. بافتنی هم برام سرگرمی مفرحه, هم بهم آرامش و اعتماد به نفس می ده! چون کاریه که می تونم خیلی خوب انجامش بدم!

امسال در اثر دختردار شدن سمت قلاب بافی هم رفتم. قبلا که مدل های پیراهن و تل و کلاه و پاپوش های دخترونه قلاب بافی رو تو نت می دیدم, می گفتم هر وقت دختردار شدم می رم سراغش, یاد می گیرم و می بافم! اینه که امسال به میمنت حضور خانم کوچولو, ما هم رفتیم سراغ یاد گرفتن قلاب بافی. البته تو سال های نوجوانی با قلاب رومیزی زیاد بافته بودم و اصول اولیه اش رو بلد بودم, اما در مورد بافت لباس باهاش تجربه ای نداشتم که با کمک سایت های آموزشی و گروه های آموزش قلاب بافی تو واتس اپ و تلگرام بالاخره موفق شدم یک کلاه, یک پاپوش و دو تا تل ببافم و یک پیراهن رو هم تا نصفه برسونم که این آخری خیلی وقتم رو گرفت. چون بدون آموزش حضوری, مجبور شدم چندین بار بشکافم و دوباره ببافم تا دستم بیاد باید چی کار کنم!



حالا امسال این بافتنی بافتن یه جورایی دردسرساز شده برام! چون هر کس لباس های بچه ها خصوصا پیراهن خانم کوچولو رو که پارسال تو زمان بارداریم براش بافته بودم رو تنشون می بینه, هوس بافتنی بافتن می کنه که البته آموزشش هم گردن خودم میافته!

اولین آموزش ها بعد به دنیا اومدن گل پسر شروع شد. تمام بافتنی های سیسمونیش رو خودم بافته بودم و فامیل های شازده خیلی خوششون اومد. یکی از دخترخاله هاش هم که خیلی به کارای هنری علاقه داره گفت:"نمی دونستم بافتنی بلدی! حالا باید ازت یاد بگیرم!" و چندین ماه بعد در دو سری کلاس آموزشی که تو خونه خودمون برگزار شد بافت ژاکت رو یاد گرفت  و برای دخترهاش بافت!  این کلاس ها هم صبح بود و زمانی که دخترهاش مدرسه بودن و زمان زیادی رو نگرفت!

پارسال که برای خانم کوچولو چند سری لباس بافته بودم, یکی دیگه از اقوام شازده که اون هم با من باردار بود و یه روز برای دیدن وسایل خانم کوچولو اومد خونه مون که ایده بگیره برای خرید سیسمونی خودش, وقتی بافتنی ها رو دید خوشش اومد و گفت که کاموا می خره تا یادش بدم اون هم برای سیسمونیش چند تا تکه ببافه.خصوصا که مادرشوهرش هم خیلی اهل بافتنیه و میخواست بهش ثابت کنه اونم می تونه ببافه!!! چند هفته بعد یه روز از ناهار اومد خونه مون و تا شب بافتیم و کار رو به یه جا رسوندیم و بقیه اش رو هم بعدا با راهنمایی خاله اش بافت.


اما امسال این آموزش ها خیلی وسیع تر شده! اول پاییز جاری جان گفت دلش می خواد یه کلاه و شال گردن با قلاب ببافه و مدل هم انتخاب کرد. یه روز با هم رفتیم کاموا خریدیم و بعد من به صرف شام و ناهار رفتم خونه شون و قلاب بافی یادش دادم! این یکی خیلی خوب بود که خونه خودم نبود و کلی هم پذیرایی شد ازم! البته بعدش نظر جاری جان از بافت با قلاب برگشت و تصمیم گرفت با دو میل ببافه که بقیه آموزش ها در منزل پدری شازده انجام شد و آخر هفته ها که اون جا مهمون بودیم, بافتنی هم می بافتیم! پدر شازده هم به شوخی بهم می گفت:"خودت کم بودی یک سره میل و کاموا دستته که اینم معتاد بافتنی کردی؟!" جاری جان هم می گفت:"بافتنی خیلی حال می ده. من همیشه می گفتم گلی خسته نمی شه این قدر می بافه؟! تازه امسال فهمیدم چه لذتی داره!" و کلی هم تشکر کرد که با دنیای بافتنی آشناش کردم!

مورد بعدی همون فامیلمون بود که الان یه دختر هم سن خانم کوچولو داره و یه روز به صرف ناهار و شام اومد خونه مون که بافتن پیراهن دخترونه رو یاد بگیره تا لباس عید دخترش رو خودش ببافه. و خوب با وجود دو تا وروجک از ظهر تا آخر شب, کلا چند رج بیشتر نتونستیم ببافیم!!! فقط من به شدت خسته شدم و به حالی افتادم که وقتی رفتم خانم کوچولو رو بخوابونم خودمم یه ربعی کنارم خوابم برد و وقتی از خواب پریدم از شدت خستگی اولش اصلا نفهمیدم کِیه و کجام! اما بعد بلند شدم دوباره رفتم پیش مهمون ها! البته گفته بود که من برم خونه شون اما به خاطر گل پسر که شب ها باید زود بخوابه و خونه اون ها که کوچیکه و پر از مبل و صندلی و وجود سه تا بچه با هم توش کلافه کننده می شه, گفتم اون بیاد. شب هم شوهرش اومد و تا نصف شب نشستن با شازده به حرف زدن!!!

دوستم سین چند وقته می گفت قلاب بافی یادش بدم. چند سال پیش یه بار کاموا گرفت که شالگردن ببافه ولی هنوز نصفه نیمه مونده! گفت از قلاب بیشتر خوشش میاد! اما موقعیتش پیش نمی اومد تا یه بار که اومده بود خونه مون, بعد از ظهر همه بچه ها به طرز بی سابقه ای با هم خوابیدن و منم رفتم کاموا و قلاب آوردم و شروع کردیم. برای اول کار یه دایره ساده یادش دادم و رج به رج توضیح می دادم. اما به رج چهارم نرسیده, سین گفت:"ولش کن. دیگه حوصله شو ندارم!!!" من که غش کردم از خنده! گفتم:" این همه وقته می گی قلاب بافی یادم بده, همین بود؟! دو رج بافتی خسته شدی؟! اصلا ولش کن تو بافنده نمی شی!!!" اما هفته بعد دوباره تماس گرفت که من فردا می خوام بیام خونه تون بریم با هم کاموا بخریم. چند مدل شال و کلاه هم پیدا کردم که یادم بدی. می خوام برای تولد خواهرم ببافم. حالا که اومده و مدل ها رو نشونم می ده, می بینم یه مدلایی انتخاب کرده که کار بافنده های حرفه ایه! چند تاش رو هم اصلا بلد نبودم! اون وقت هر چی می گم اینا سخته, تو اول کاری نمی تونی این مدلا رو ببافی, زیر بار نمی ره و می گه آخه من اینا رو دوست دارم!!! بعد هم اصرار می کنه که این مدلایی رو که بلد نیستم برم یاد بگیرم و به اونم یاد بدم!!! دیگه کلی تو عکس های اینترنتی گشتیم تا یه مدل راحت و خوشگل انتخاب کردیم و راضیش کردم اون مدلی ببافه. بعد هم کاموا خریدیم و شالش رو سر انداختیم. حالا کی به سرانجام برسه نمی دونم!!!

همسایه طبقه بالاییمون هم که یه خانم مهربون و خوش برخورده و امسال با هم خیلی صمیمی شدیم و بعضی وقتا که کاری دارم خانم کوچولو رو نگه می داره, بعد از دیدن پیراهن و تل خانم کوچولو, یه روز اومد خونه مون که بافتن گل با قلاب رو یادش دادم و یه روز هم اومد که شال گردن دخترش رو سربیاندازم و مدلش رو دربیارم تا بقیه اش رو خودش ببافه. پرسیدم:"چه مدلی می خواین؟ اینایی که وسطش پیچ داره خوبه؟" گفت:" آره. دخترمم این مدلی دوست داره." بعد من شروع می کنم و یه پیچ گیس باف خوشگل وسط شال می اندازم و یه کم می بافم ٬ توضحاتشو میدم و کار رو تحویلش میدم. اما وقتی سه بار بعدش دوباره میاد دم خونه مون برای سوال و رفع اشکال, می فهمم بنده خدا اصلا تا حالا پیچ ساده هم نبافته چه برسه به گیس باف!!! و این مدل براش سخته! اینه که برای راحت کردن خودم و خودش, پیشنهاد می دم شال رو بشکافم و از اول یه مدل دیگه که ساده تر باشه بیاندازم که با استقبال خانم همسایه مواجه می شه! دوباره یه کم می بافم و تحویلش می دم!

حالا هم دخترعموم تو یه مهمونی لباس خانم کوچولو رو دیده و خیلی خوشش اومده و گفته:" من خیلی وقته دوست دارم بافتنی یاد بگیرم. نمی دونستم تو بلدی! حالا باهات هماهنگ می کنم میام ازت یاد بگیرم!"


یک دفعه هم عکس پیراهن مذکور رو تو یکی از گروه های بافتنی تلگرام گذاشتم, این قدر راجع به طریقه بافتش ازم سوال کردن که پشیمون شدم! دیگه هم جرات نکردم عکس بافتنی هامو تو هیچ گروهی بذارم! حالا سوال جواب دادن مشکلی نیست, مساله اینه که خیلی ها چون تجربه بافت ندارن, بدون آموزش حضوری متوجه نمی شن. اما اصرار عجیبی دارن با چند تا پی ام بافتنی رو در حد پیشرفته یاد بگیرن! اون وقت هی سوال می پرسن و بی خیال هم نمیشن!!!


به نظرم بهتره از سال آینده خودم یه کلاس بافتنی بذارم و زمانش رو به فامیل و دوست و آشنا اعلام کنم. شهریه هم بگیرم!!! این جوری هم برنامه ام منظم می شه, هم لازم نیست واسه هنرجوها ناهار و شام بپزم و ازشون پذیرایی کنم! تازه یه پولی هم درمیارم بعد این همه وقت گذاشتن!


 

ادامه مطلب

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود...


 دو سال پیش که شازده منو راهی کربلا کرد و اون سفر شد بهترین سفر عمرم٬ خیلی خیلی براش دعا کردم و از امام حسین(ع) خواستم به زودی این سفر رو به بهترین شکل قسمتش کنه که خیلی دلش می خواد بره اما مشکل نداشتن کارت پایان خدمت و گذرنامه بهش اجازه نمی ده.

چند روز پیش که اعلام شد برای رد شدن از مرز عراق نیازی به گذرنامه نیست و با کارت ملی می شه رفت, شازده و چند نفر از فامیلاش یه دفعه ای با کلی امید راهی شدن. خودم ساکش رو با یه حال غریبی بستم٬ از زیر قرآن ردش کردم و نذر که صحیح و سالم بره و برگرده... اما با شلوغی بیش از حد مرز مهران و نبودن هیچ وسیله ای برای رفتن به نجف و اعلام این که عراق دیگه ظرفیت پذبرش زائر نداره و درخواست مامورین انتظامی برای برگشتن مردم٬ بعد کلی معطلی تو مرز با حال گرفته مجبور به برگشت شد.

هر چند که من به عنوان کربلایی قبولش دارم و بهش گفتم تو در هر حال زائر امام حسینی! 

حالا با اخبار جدید, دلم رو خوش کردم که کارش درست بشه و بتونیم به زودی یه سفر با هم بریم!



 تلویزیون داره پخش مستقیم از کربلا و سیل جمعیت رو نشون می ده و می خونه: "گرد حرم دویده ام٬ صفا و مروه دیده ام٬ هیچ کجا برای من٬ کرب و بلا نمی شود"  بغضم می ترکه...



اللهم ارزقنا زیارت الحسین


همه خانواده شازده و تعدادی از فامیلش امروز عازم کربلا شدن, همین طور یک دوست عزیز. خیلی از دوستان مجازی هم مرتب این روزا تو گروه های مختلف پی ام خداحافظی می دن...

و سهم من فقط شد خداحافظی, التماس دعا گفتن, حسرت و آرزوی این که زیارت اربعین زمانی روزی ما هم بشه ...



از صبح بر "مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا" رو _ به سبکی که مداح های قدیمی می خوندن و فیلمش رو همین محرم یکی از دوستان تو واتس اپ فرستاده بود_ زیر لب  می خونم و بغض می کنم...

لذت کتاب


روزایی که حالم خیلی خوبه, روزایی که حالم زیاد خوش نیست و میخوام که خوش بشه, وقتایی که دلم تنوع می خواد و عوض شدن حال و هوام رو, می رم شهر کتاب! چرخیدن بین کتاب ها و ورق زدن و انتخاب کردن و خریدنشون از لذت های بزرگ زندگی منه!



مثل امروز که حالم ملغمه ای بود از همه این ها و برای همین هم قبل از برداشتن گل پسر از مدرسه, یه سر خیلی کوتاه به شهر کتاب نزدیک خونه زدم و دو جلد کتاب برای خودم و یکی هم برای گل پسر خریدم که تو راه نشونش دادم و با دیدنش کلی ذوق زده شد و بعد از رسیدن به خونه راضی نمی شد ازش دل بکنه و بره لباس عوض کنه!

خیلی دلم می خواد بتونم یه بچه کتاب خون بار بیارم! که البته لازمه اش قطعا اینه که بچه ام بیشتر از گوشی و لپ تاپ, کتاب دستم ببینه!


+ همین حس و حالی رو که نسبت به شهر کتاب و خرید کتاب جدید و خوندنش دارم, نسبت به کاموا فروشی و خریدن کامواهای رنگی و شروع بافتنی تازه هم دارم!!!


قصه ما به ده رسید!


حتما تجربه کردین که غذاهایی مثل خورشت و آبگوشت, هر چی بیشتر سر اجاق بمونن و قل بخورنن, جا افتاده و خوش طعم تر می شن. به نظر من رابطه ها هم می تونن همین جوری باشن. هر چی یه رابطه طولانی تر بشه, عمیق تر می شه و محکم تر!


درسته که روزای اول زندگی مشترک,هیجان و جذابیتش زیاده, اما کشمکش و ناهماهنگی هم فراوون داره!  گذشت سال ها, به دو طرف سازش و گذشت یاد می ده, صبورشون می کنه و خلاصه زندگی کردن رو یادشون می ده! برای همین حالا که زندگی مشترکمون زیر یک سقف ده ساله شده, خوشحالم و راضی! و شاکر لطف خدا که تونستیم دیشب ده سالگی زندگیمون رو جشن بگیریم, هرچند ساده و مختصر!



البته منکر این نیستم که گاهی دلتنگ سرخوشی و کم مسئولیتی و فراغ بال سال های اول می شم!

 

ادامه مطلب

خوش آمدی آذر ماه!


 یه روزایی هم باید تو زندگی باشه که آدم بشینه, درست و حسابی با خودش فکر کنه و حساب و کتاب داشته هاش رو دربیاره. همه چیزایی که باعث خوشحالی و افتخارشه, چیزایی که شاید برای بقیه حسرت یا آرزو باشه, چیزای خیلی ساده و معمولی که شاید اصلا به چشم نیان اما نبودنشون زندگی رو خیلی سخت می کنه... اون وقت نداشته ها و ناراحتی ها و مشکلات قطعا خیلی کم تر آدم رو آزار می ده...

برای همینه که دیشب, بعد روزهای متمادی کلافگی و بی حوصلگی و نق زدن, با یه کم فکر کردن فهمیدم چه آدم بیخودی شدم و کلی خجالت کشیدم از خودم که این قدر زود کم میارم! به خدا گفتم تو غر زدن هام رو جدی نگیر و نزن پس کله ام! از روی خستگیه و نفهمی! فقط کمکم کن شاکر باشم و قوی...  به خودم قول دادم که یه کم با خودم و اطرافم مهربون تر باشم و انرژی های منفی رو بریزم دور و امروز از صبح زود دارم تلاش می کنم!


 

امروز هم قسمت شد رفتم مجلس روضه دهه آخر محرم, خونه یه دوست عزیز که خیلی حالم رو بهتر کرد.

و امید دارم که سومین ماه پاییز خیلی شاداب تر باشه برام!


در آرزوی خانه ای تمیز!


عاشق دنیای بچه کوچولوهام! این که محیط اطراف فوق العاده براشون جدید و جذابه و کوچکترین چیزی می تونه مدت ها سرگرمشون کنه, این که با هیجان فراوان دنبال کشف چیزای جدیدن و هر چیز از نظر ما بی اهمیتی می تونه برق شادی رو به چشماشون بیاره, شده حتی یه تکه نخ کاموا! و گاهی به حالشون غبطه می خورم که این قدر راحت و بی دردسر شاد و سرگرم می شن و کیف دنیا رو می کنن برای خودشون!

در اثر همین شوق و ذوق برای کشف دنیای اطراف و کنجکاوی های فراوان خانوم کوچولو که در حال حاضر در دهمین ماه زندگیشه, شکل و شمایل خونه ما تا حدی عوض شده. تمام وسایل روی میزها و رومیزی ها جمع شده, عطر و اسپری ها و لوازم آرایش از روی میز آرایش و تلفن از روی میزش برداشته شده و... به زودی هم باید دستگیره در کابینت ها با کش به هم بسته بشه! و البته که همیشه آثار لک وکثیفی در گوشه کنار خونه قابل رویته! اینا در کنار یه پسر پنج ساله که دوست داره موقع بازی همه اسباب بازی هاشو دور و برش پخش و پلا کنه, می شه خونه ای که هیچ وقت خدا تمیز و مرتب نیست!!!



با این وضعیت انگیزه ای هم برای تمیزکاری نمی مونه! وقتی می دونم هنوز کار نظافتم تموم نشده پشت سرم دوباره ریخت و پاش می شه و با وجود دخترکی که خوشش نمیاد مدت زیادی ازش دور باشم و هر وقت هم من حال و حوصله کار خونه داشته باشم, با جیغ و گریه هاش مانع می شه, مدت هاس فقط در حد ضرورت و خیلی هول هولکی و سرهم بندی شده کارای خونه رو انجام می دم! و این برای منی که از آشفتگی و به هم ریختگی متنفرم یعنی فاجعه! گاهی اصلا رغبت نمی کنم به اطرافم نگاه کنم و بدجوری کلافه می شم! داشتن یه خونه تمیز و مرتب و چیده واچیده برام شده یه رویای دست نیافتنی!!!

دیگه امروز احساس کردم کثیفی و به هم ریختگی داره خفه ام می کنه و بعد مدت ها با وجود خستگی زیاد افتادم به جون خونه و یه حال اساسی دادم بهش! جارو و تی و دستمال ,شامپو فرش کشیدن مبلا, عوض کردن ملافه ها... و بعد پیچیدن بوی مواد شوینده تو خونه و کم شدن حجم چرک و کثیفی ها, کلی حالم خوب شد!

شام رو گذاشتم و ولو شدم رو مبلای تمیز و خوش بو و اومدم گرد خاک این جا رو هم بتکونم! هر چند خانم کوچولو داره غر می زنه و سعی داره هر جوری هست خودشو به لپ تاپ برسونه!!!


و به این فکر می کنم که بالاخره یه روزی نظم و نظافت به خونه مون بر می گرده. اما شاید اون روز دلتنگ همین روزایی بشم که اسباب بازی های بچه ها رو از گوشه کنار خونه جمع می کنم و با دستمال جای دستای کوچولوشون رو از تلویزیون و میزها پاک می کنم٬ روزایی که خونه مون بوی زندگی می ده... شاید باید سعی کنم که به جای کلافه شدن لذت ببرم!


1 2 3 4 5 ... 44 >>