X
تبلیغات
نماشا

تلویزیون رو روشن کردم, داره مناجات پخش می کنه. خانم کوچولو کنارم نشسته و داره از سر و کولم بالا می ره. گل پسر خوابه. شازده داره برای رفتن به مسجد آماده می شه و من دوباره بعد از چند سال می خوام تو خونه احیا بگیرم. فکر کردم  به جای رفتن به مسجد و مدام دنبال خانم کوچولو بودن که چند شبه تا اذان صبح بیداره, بمونم تو خونه بلکه بتونم یه دعا و ثنایی داشته باشم!



نمی دونم امشب از کجا شروع کنم و چی بگم؟ بغض دارم و زبونم بسته اس. فکر می کنم از شب های قدر پارسال تا امسال چی کارا کردم؟ چه قدر فرق کردم؟... باز هم مثل هر سال دستم خالیه و اشکالات رفع نشده ام زیاد, خیلی زیاد. شب قدر سال دیگه رو هم فقط خدا می دونه در چه حالی خواهم بود و چه اتفاقی قرار بیافته... این شب ها ته دلم یه جورایی می ترسم, از این که چی مقدر می شه؟ از سختی ها و امتحاناتی که خدا می خواد برای منِ کم طاقت ناتوان بنویسه, از این که نتونم از پسشون بربیام, از این همه خطا و اشتباه و گناهی که دارم... از یه طرف خیلی امیدوارم به رحمت و مهربونی خدا که بیش از حد تصور منه, به این که با همه بدی هام قبولم می کنه و دست خالی برم نمی گردونه.


تو گوشم یه آیه صدا می کنه, آیه ای که می گن امیدبخش ترین آیه قرآنه:"یاعبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا"*

خدایا از تو اعطای همه خیر و خوبی ها و رفع همه شر و بدی ها رو می خوام...


خیلی خیلی التماس دعا رفقا!



* بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید ! از رحمت خداوند نا امید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد.(سوره زمر آیه 53)




یکی از تفاوت های دوست داشتنی ماه رمضان با ماه های دیگه, زیاد شدن مهمونی ها و دید و بازدیدهاس. مهمونی های افطار رو خیلی دوست دارم و امسال هم الحمدلله اولین مهمونی افطار خانوادگی رو ما برگزار کردیم!

بعد اون سه تا افطاری دیگه رفتیم. خونه مامانم, مامان شازده و خونه مامان بزرگم که دخترعموم برگزارش کرده بود.(به خاطر زمین گیر شدن مامان بزرگم حدود یک ساله که همه دوره های فامیل پدری تو خونه مامان بزرگ برگزارمی شه.)

تو افطاری خونه مامان شازده با 50 تا مهمون,چند مدل غذا و بدون هیچ ظرف یک بار مصرفی, وضعیت آشپزخونه می شه گفت در حد سونامی بود! بعد افطار هر چی جمع می کردیم و می شستیم و جابجا می کردیم, انگار نه انگار! به نظر می اومد ظرف هامی زان که کم نمی شن! دیگه ساعت یک نصف شب از شدت خستگی و درد پشت یه گوشه ولو شدم! تازه قبل افطار به خاطر آتیش سوزوندن های خانم کوچولو نرفته بودم کمک, وگرنه نمی دونم به چه حالی می افتادم!!!

تو مهمونی خونه مامانم به خاطر کمردردش و این که حرص و جوش نخوره و بهش فشار نیاد, خودم با کمک برادرها کارها رو گرفتم دستم و با این که غذا رو از بیرون گرفته بودن, پذیرایی و شستشوی ظرف ها و جابجا کردنشون کلی وقت و انرژی گرفت و حدود یک نصف شب, له و خسته برگشتیم خونه!



مهمونی بعد اوضاع از این ها هم اسفناک تر بود! درسته که کار خاصی نکردم و خسته نشدم, اما روانم فرسوده شد. از یه طرف حال پدربزرگم خیلی بد بود, از یه طرف دیگه پسرعمه ام و خانومش به مشکلات شدید برخوردن و حال خانومش به خاطر باز شدن پای یه زن دیگه به زندگیش خیلی بد بود. کلی باهام حرف زد, درد دل کرد, گریه کرد و دور از چشم بقیه مشاوره حقوقی گرفت برای مطالبه مهریه و نفقه اش.

این ها این قدر اعصابم رو به ریخت که تا چند روز حالم گرفته بود. بعدش هم عمه ام زنگ زد و یه مشاوره حقوقی از طرف پسرش ازم گرفت. از اون طرف شازده که این روزها غرق در مشکل و گرفتاریه تا وقت آزاد پیدا می کرد یه دور پیاده روی رو اعصاب من می رفت! هیچ گردش و تفریحی هم تو کار نیست با وجود این همه برنامه های مختلفی که تو سطح شهر به خاطر ماه رمضان گذاشتن! دیگه یه جورایی حس خل شدن و افسردگی بهم دست داده بود!

برای همین با وجود این که زیاد اهل نق زدن نیستم, تو گروه دوستانه ای که تو تلگرام دارم سر درددلم باز شد و کلی حرف زدم و غرغر کردم! چند تا از دوستام گفتن تو که همیشه انرژی مثبت می دادی و همه چی رو راحت می گرفتی چرا این جوری شدی؟! اما بعدش سر درد دل بقیه هم باز شد! یه شب تا سحر و فردا بعد از ظهرش همه حرف زدیم, ناراحتی هامونو گفتیم, به هم راهکار دادیم, مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم... بعدش تا حد زیادی آروم شدم. اقلا این که فهمیدم مشکلات من فقط مخصوص من نیست و خیلی ها مشابهش رو دارن!

اینم از وضعیت این روزهای ما! الان دلم یه مهمونی شاد بدون کوزتینگ می خواد و یه تفریح درست و حسابی! اللهم الرزقنا!


دیروز برای من روز همسایه بود! صبح بعد از این که یه چرخی تو خونه زدم و جمع و جور کردم, تصمیم گرفتم یه سر به همسایه طبقه بالایی بزنم. این همسایه مون, هم سن مامان و بابای منن و پسر بزرگشون که ازدواج کرده هم سن منه. یه دختر دبیرستانی هم دارن که از تابستون پارسال به خاطر خانم کوچولو با ما رفیق شد و بیشترر روزا یکی دو ساعتی میومد خونه مون و با خانم کوچولو بازی می کرد. خود خانم همسایه هم خیلی با محبته و چند باری اومده بود خونه مون و بعضی وقتا هم که کاری داشتم خانم کوچولو رو نگه داشته بود. اما من به جز مواقعی که کاری داشتم, هیچ وقت نرفته بودم دم خونه شون! اونا هم یه مدت بود که نمیومدن و منم فکر کردم که حق دارن! وقتی اونا این همه ابراز محبت میکنن اون وقت من یه نوک پا تا طبقه بالا نمی رم, ممکنه پیش خودشون فکر کرده باشن که از رفت و آمد باهاشون خوشم نمیاد! اینه که بالاخره دیروز با بچه ها یه سر رفتیم خونه همسایه و کلی هم تحویلمون گرفتن!



چند روزی هم می شد که تو فکر خانم همسایه روبرویی بودم. فکر می کردم یه پیرزن تنهاس و کسی رو نداره و من باید بیشتر حواسم بهش باشه! برای افطار هلیم پخته بودم و دم افطار یهو فکر کردم خوبه یه کاسه هم برای خانم همسایه ببرم. یه کاسه لعابی برداشتم, توش هلیم کشیدم, روش دارچین و کنجد پاشیدم و بردم دم خونه شون. خانم همسایه این قدر از دیدن هلیم خونگی ابراز محبت و هیجان کرد که من هم قند تو دلم آب شد و هم شرمنده شدم! چند دقیقه بعدش کاسه مو شسته شده و پر از زرشک برگردوند! چند دقیقه بعد از اون دوباره زنگ زدن. دختر همسایه بالایی بود که یه ظرف سوپ برامون آورده بود!

دیروز روز خوبی بود!


+اولین مهمونی افطار خانوادگی رو, امسال ما برگزار کردیم! روز جمعه کلی مهمون داشتیم, با کلی کار و خستگی و کلی هم حس قشنگ!


++ مانای عزیز اسباب کشی کرده به بلاگ اسکای: ماجراهای این روزهای من

منتظر شنیدن خبری از باقی بلاگفایی ها هستیم!


ماه عزیز خدا داره میاد.

امسال انگار بیشتر از هر سال منتظرش بودم. منتظر سحرها و افطارهاش, روزه و دعاهاش, برکات و رحماتی که بیشتر از هر وقتی نازل می شه و آغوش خدا که از همیشه بازتره...

این شعبان رو دوست داشتم! خاص بود و لطیف. با وجود همه ناخوشایندی های اطراف یه جورایی دلم انگار آروم بود به لطف خدا و چی مهم تر از آرامش دل؟! حالا رفتن این عزیزِ دوست داشتنی, فقط با انتظار رمضان عزیزتره که دلگیر نیست و من چه قدر امید بستم به ماه مبارک خدا و به مهربونی بی حدش...


خونه تمیز و مرتبه  از فکر این که امشب اولین سحری رو درست می کنم و فردا اولین سحر ماه مبارکه و من بعد از دو سال می خوام روزه بگیرم به وجد میام!



رمضان کریم در حالی شروع می شه که اوضاع خیلی از کشورهای اسلامی به سامان نیست. مسلمون های زیادی در جنگ و خون رمضان رو آغاز می کنن. بیایم امسال تو دعاهای سحر و افطارمون بیشتر از همیشه برای بهبود اوضاع جهان به دست مصلح کل دعا کنیم...


انشاالله برکات و خیرات این ماه شامل همه مون بشه. رمضانتون شیرین و التماس دعا!


یکی از سخت ترین و زمان بر ترین مسئولیت های این روزهام, امر خطیر غذا دادن به خانم کوچولوئه! دخترک وروجکی که می خواد خودش به طور مستقل غذاشو بخوره و قاشق هایی رو که من به سمتش می برم با نه گفتن های محکم و چفت کردن لباش پس می زنه! من باید یه باغ وحش رو تو آشپزخونه جمع کنم و صدای انواع و اقسام پرندگان و خزندگان و چهارپایان رو از خودم تولید, تا شاید حواسش پرت بشه و دو سه تا قاشق بخوره, شاید! آخرش هم یه آشپزخونه کثیف روی دستم می مونه و یه دختر کثیف تر سیر نشده که گاهی از شدت وخامت اوضاع باید یه سره راهی حموم بشه!!!




شب ها موقع خواب, باز هم باید باغ وحش حاضر بشه این بار توی اتاق!:

"جوجو بخواب! خانوم کوچولو خوابیده!", " پیشی بخواب! خانوم کوچولو خوابیده!"...

با این وجود, نتیجه چندان رضایت بخش نیست و بعد این که تمامی حیوانات به خواب خوش فرو رفتن, دخترک ما توی تاریکی بلند می شه, از روی تخت میاد پایین و مشغول گشت زدن تو خونه می شه!


باشد که خداوند مهربان صبر و طاقت بیشتری به ما عنایت فرماید!


امضا: گلابتون بانو, مسئول باغ وحش


یکی از اخلاق های منحصر به فرد من اینه که موقع تعطیلات نه طاقت خونه موندن رو دارم, نه زیاد بیرون رفتن! هر دوش برام خسته کننده اس! تعطیلات این چند روزه از نوع دوم بود. رفتن به دو تا مهمونی و دو تا پیک نیک اونم با خانم کوچولو, تمام انرژیم رو گرفت! امروز واقعا خوشحال بودم که تعطیلات تموم شده و می تونم تو خونه استراحت کنم!

 پیک نیک ها برای بچه ها خصوصا خانم کوچولو که خاک بازی رو برای اولین بار تجربه کرد, خیلی جذاب بود! منم زده بودم رو دنده خونسردی و گذاشتم هر کاری که دلشون می خواد انجام بدن و کیف کنن! گوشم رو هم به روی حرف هایی از قبیل این که لباس بچه کثیف شد و دست خاکیش رو داره می زنه به دهنش بستم. فقط تماشا کردم و عکس گرفتم! الان بیشتر از قبل برام معلوم شد قدیم ها که خونه ها حیاط داشت و بچه ها به جای آویزون بودن از مادر و نق زدن, بیشتر روز تو حیاط مشغول بازی بودن, چه قدر بچه داری نسبت به الان راحت تر بوده! 



 

ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: گلی و فرزندان

می گویند از علائم ظهور است جنگ در یمن، مقدمه آمدن یمانی است، از رجب شروع می شود و رمضان نقطه عطف است و ...


این روزها از این خبرها و مژده ها زیاد می شنویم، نمی دانم چه قدر درست است، چه قدر با روایات منطبق است، چه قدرش شایعاتی است که طبق معمول با بالا گرفتن این قبیل حوادث بر سر زبانها می افتد، اما یک چیز را می دانم و باور دارم که نزدیک است، نزدیک است آن اتفاق بزرگ که همه منتظرش بودند، این شد که تصمیم گرفتم با دلم کمی خلوت کنم و صریح و بی پرده با او سخن بگویم، آدم گاهی لازم است که با دلش تنها، دو کلام حرف حساب بزند!



به او گفتم: خودت را آماده کرده ای؟ اگر اتفاقی که یک عمر منتظرش بودم نزدیک باشد، آماده ای؟


آماده ای او را ببینی؟ غبار از چشمهایت گرفته ای؟ مهیای دیدن نجابت نبوی اش، عدالت علوی اش، لطافت زهرایی اش، مهربانی حسنی اش، شجاعت حسینی اش، هیبت ابوالفضلی اش شده ای؟


آماده ای که ثابت کنی آن همه دعای فرج خواندن هایت، عهد بستن هایت، "و جعلنا من خیر انصاره" گفتن هایت، بازی نبوده؟


آماده ای اگر تو را خواند پایت سست نشود؟ قدمت به عقب برنگردد؟ دل بکنی از وابستگی هایت و دل دل نکنی؟


آماده ای زندگی را با همه خوشی هایش رها کنی و برایش سر ببازی؟


آماده ای اگر برخلاف میلت حکم کرد سر نهی؟ تابع باشی؟ هزار بهانه برای قبول نکردنش دست و پا نکنی؟


آن قدر بزرگ شده ای که برای عشق ورزیدن به میلیاردها انسانی که قرار است ازین پس، با تو زیر یک پرچم زندگی کنند، جا داشته باشی؟ به دلشان نزدیک شده ای؟ خط کشی های غلط و مرزهای بی اعتبار را پاک کرده ای؟


آماده ای کوفی نباشی؟


آن همه به یاد غربت حسین (ع) "یا لیتنی کنت معک" گفتی، آماده ای اگر کربلای دیگری شد، زهیر و حبیب باشی؟


آماده ای آبرویم را بخری؟


نکند آن لحظه که برایش لحظه شماری می کردم، حواست جای دیگر باشد. آن لحظه که دست یاری به سمتت دراز کرد، بلرزی. آن لحظه که نیاز دارم قرص و محکم لبیک گویی، سکوت کنی.


نکند بهار بیاید و تو هنوز در خزان دنیا گرفتار باشی.


نکند وسط معرکه، صدای هل من ناصرش را بشنوی و پای رفتنت هزار بهانه بتراشد که یاریش نکنی.


نکند قرار است کوفی شوی... نکند آبرویم را ببری... نکند...



*نویسنده: ناشناس




+: ببینید