X
تبلیغات
جشنامه
یکی از روان بر باد ده ترین مسایل عالم, اینه که صبح بعد از فرستادن پسرت به مدرسه و انجام کارهای خونه, هوس کنی تا دخترت خوابه از فرصت استفاده کنی و یه کم بخوابی, بعد تا خوابت عمیق می شه و می رسی به قسمت های شیرینش, یهو تلفن زنگ بزنه و خودت و دخترت رو از جا بپرونه! اون وقت دوست محترم پشت خط بفرمایند:" اِ اِ اِ ! خواب بودی ی ی؟ الااااان؟! خوب برو بخواب دوباره! کار خاصی نداشتم!!!"

و البته که خواب شیرین از سر من و خانم کوچولو پریده! من می مونم گیج و منگ با دختری که مدام نق می زنه!

توضیح نوشت: ساعت تلفن مزبور 9:30 صبح بود!

توصیه دوستانه: لطف کنین وقتی کسی رو با زنگ تلفنتون از خواب می پرونین, دیگه بابت این که چرا خواب بوده بازخواستش نکنین! به خاطر خودتون میگم!

"چراغ ها را من خاموش می کنم" رو از کمد درآوردم.(من کتابخونه ندارم!!!) که بالاخره بعد از مدت ها دوباره خوانیش کنم. صفحه اول کتاب تاریخ خریدش رو زدم: تیرماه 1389. اون موقع گل پسر هنوز یک سالش نشده بود و من به اجبار و بر خلاف میلم خونه نشین بودم. حالا تو این چهار سال و اندی خیلی چیزها عوض شده. گل پسر پیش دبستانی می ره, یه دختر سیزده ماهه دارم و من باز خونه نشینم اما به میل خودم! خیلی چیزها عوض شده, اما بیشتر از همه من عوض شدم! منی که خودمو از هیاهوی بیرون خونه دور کردم و فرو رفتم تو نقش مادری و خانم خونه بودن, نقش هایی که دوست دارم و سعی می کنم خوب و درست انجامشون بدم و ازشون لذت ببرم! برای همین دوباره و با همذات پنداری خیلی بیشتری با کلاریس همراه می شم...



همراه شدن با کلاریس رو برای آرامش و دور شدن از فکر و خیال هم لازم دارم این روزها. روزهایی که از خونه پدری نغمه دل انگیزی به گوش نمی رسه و من احساس می کنم کاری از دستم برنمیاد و پشت بندش کلی فکر ناخوشایند که یه ذره بخوام بهشون مجال بدم, تو مغزم جولان می دن برای خودشون و روانم رو پاک می کنن!

دوست دارم حال مامان و بابا خوب باشه, خیلی خوب. اما کاش می دونستم چی کار باید بکنم...


بعد دو روز کار فراوان جهت امر خطیر خانه تکانی, تصمیم داشتم یه روز مرخصی به خودم بدم, استراحت کنم و خوش بگذرونم, برم شهر کتاب و یه چرخی دور و اطراف بزنم که از صبح روز مرخصی یه تب و لرز اساسی همراه سرفه های شدید افتاد به جونم! گویا مریضی از گل پسر که چند روز قبلش گرفتار شده بود, منتقل شد به به من. اونم تو روزی که شازده از صبح زود برای کاری رفته بود شهرستان و تا برگرده نیمه شب می شد.

در نتیجه من موندم با یه حال نزار و دو تا فسقلی, دست تنها. یه قابلمه کوچیک سوپ گذاشتم و پیچیده لای دو تا پتو, یه گوشه افتادم. خانم کوچولو هم تو اون وضع بازیش گرفته بود و هر از گاهی می اومد پتو رو از روی سرم می کشید کنار و دالی می کرد و من تا مغز استخون یخ می زدم از سرما!



بچه ها از این فرصت که کاری به کارشون نداشتم حد اکثر استفاده رو کردن, تا تونستن ریختن و پاشیدن و خونه دسته گلم رو کردن بازار شام! طوری که بعدش ملاحظه شد مثلا سی دی های فیلم سر از آشپزخونه در آوردن و دستکش های ظرفشویی از اتاق خواب!

حالا به جای یه روز, سه روزه که رفتم تو مرخصی. اما نه اون طور که دوست داشتم از نوع تفریحی, بلکه استعلاجی اجباری! و معلوم نیست کی از شر این ویروس های نابکار که بیشتر از همه به جون گل پسر افتاده و باعث تب های شدیدی می شه که منو می ترسونه, خلاص می شیم.




برچسب‌ها: گلی و فرزندان

اومدم بنا به توصیه عارفه عزیز, اولین قدم رو در راه داشتن خانه ای ایمن در برابر مهمان سرزده بردارم و رفتم سراغ تمیز کردن و برق انداختن سینک ظرفشویی. وقتی این امر مهم انجام شد, این قدر از نتیجه کار خوشم اومد که تشویق شدم کل آشپزخونه رو تمیز کنم و یه سر و سامونی هم به وضع اسفناک یخچال بدم! و این جوری شد که چند ساعتی در آشپزخانه گرفتار شدم و بسی خسته, اما راضی!



بعدش برای شام یک خورشت قورمه سبزی فرداعلا بار گذاشتم و در جذاب ترین قسمت کار, روی مبل ولو شدم و یک لیوان شیر نسکافه داغ زدم بر بدن تا خستگیم در بره!

چی می شد اگر این روح کدبانوگری دروجود من حضور دایمی داشت؟!


+این وبلاگ عارفه تو این روزهای خونه نشینیم و با وجود دو تا وروجک بریز و بپاش کن, خیلی به کارم میاد! هی تشویقم می کنه کدبانو بشم! بعد هم هی دلم میخواد حالا که  ایام خونه تکونیه, بیام و این روح کدبانو گری رو در وجود شما هم حلول بدم!


یکی از خوشحال کننده های بزرگ می تونه این باشه که موقع خرید مانتوی عید, دو سایز کوچیک تر از سایزی که نیمه اول امسال درست اندازه ات نمی شد رو برداری و ببینی کاملا اندازه ته! بعد با خوشحالی تو آینه خودتو ورانداز کنی و ته دلت غنج بره! یا پشت شلواری رو که شش ماه پیش خریده بودی یه درز پهن بگیری تا اندازه ات بشه و از کمرت نیافته پایین و اون شلوار جین خوشگله رو که چند سال بود اندازه ات نمی شد و انداختی بودیش ته کمد, بعد از پروژه کمد تکونی دربیاری بپوشی و ببینی اندازه ات شده!



هر چند هنوز باوزن ایده آلم که می خواستم تا آخر امسال بهش برسم, فاصله زیادی دارم اما همین ها کلی حالمو خوش کرده و انگیزه مو قوی تر!


 اینا رو با ذوق و شوق برای شازده تعریف می کنم, با خونسردی می گه:"چرا شما خانم ها این قدر ذوق می کنین به خاطر لاغر شدن؟!!!"


+ خوشحال کننده دیگه این که اسفند, ماه محبوب سال خیلی زودتر از حد انتظار در میان قطرات باران رسیده! انشاالله ماه پربرکتی باشه و در اون دل های همه شاد و آروم.


گل پسر دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش رو ولو کرده روی میز جلوی مبل ها و داره نقاشی می کشه. طبق معمول به حرف من گوش نمی ده که به جهت جلوگیری از حملات احتمالی خواهرش بره پشت میز ناهارخوری! خانم کوچولو هم مسلما میاد مداد رنگی ها رو بر می داره و دفترش رو می کشه! بعد از مدتی کشمش و جیغ و داد بین خواهر و برادر, گل پسر با حالتی مستاصل و کلافه میگه: "من اصلا اشتباه کردم که گفتم یه بچه دیگه بیارین! اشتباه! من دیگه نمی خوام خواهر داشته باشم! ببر پسش بده به خدا!!!"

و من فقط سعی می کنم جلوی خنده مو بگیرم و به این فکر می کنم که چه جوری می شه بچه رو برای خدا پس فرستاد؟!

یه روز موقع برگشتن از مدرسه, پرسید:"مامان الان کجا می ریم؟" گفتم:"خونه" گفت:"نه! خونه نریم. من دلم می خواد بریم تو پاساژا بگردیم!!!" اون روز که امکانش نبود, اما وقتی دو روز بعدش سین اومد خونه مون و عصرش رفتیم یکی از پاساژهای نسبتا نزدیک خونه تا برای عید بچه ها لباس ببینیم, تو ماشین خوابش برد و با حالت بسیار نزاری از خواب بیدار شد! به زحمت راضیش کردیم پیاده بشه اما تا حدود بیست دقیقه بعدش تو خیابون گریه می کرد و جیغ می کشید:"برگردیم خونه! من اشتباه کردم گفتم بریم پاساژ!!!" لباسی رو هم که براش انتخاب کرده بودم به زحمت تونستم تو تنش پرو کنم! بالاخره آروم شد و یه دوری تو پاساژ مورد نظر زدیم. موقع خروج یه ظرف ذرت مکزیکی که خوراکی محبوبشه براش خریدم و هنوز مشغول خوردن بود که بادکنک دید و خواست براش بخرم. گفتم:"نه! الان برات ذرت خریدم!" و همین بهانه ای شد که دوباره جیغ و گریه هاشو با شدت بیشتری از سر بگیره و هر چی باهاش حرف زدم به هیچ صراطی مستقیم نبود! منم تمام تلاشم رو کردم که خونسرد باشم, عصبانی نشم و دعواش نکنم! راهم رو ادامه دادم و گل پسر هم جیغ زنان دنبالمون می اومد! رفتیم روی نیمکت نشستیم, بستنی گرفتیم و من با حفظ خونسردی و صدای جیغ های گوش خراش گل پسر بستنیم رو خوردم! هر کس از کنارمون رد می شد با تعجب نگاه می کرد و می رفت و احتمالا با خودش فکر می کرد چه مادر بی خیالی!!! سین می گفت:"خدا بهت صبر بده با این اخلاق گل پسر!" و من فکر می کردم آیا من همون آدمی هستم که یه زمانی زود عصبانی می شد و کنترلش رو از دست می داد؟!

آخر هفته پیش بالاخره موفق شدم یکی دیگه از پروژه های اساسی خونه تکونی رو انجام بدم. مرتب کردن کمد لباس ها! پست های عارفه رو که راجع به داشتن کمد لباس خلوت می خوندم, ترغیب شده بودم یه تحول درست و حسابی تو کمد لباس هامون بدم اما حسش نمی اومد! این حس یه کاری اومدن هم اصلی ترین نقش رو در انجام کارهای بزرگ برای من داره! یعنی نه برنامه ریزی نه هیچی,فقط منتظر می مونم اون حسه بیاد تا یهو دست به کار بشم! این حس در راه مانده هم بالاخره نیمه شب پنج شنبه به سراغم اومد و در یه اتاق نیمه تاریک چند ساعتی مشغولم کرد! وقتی کارم تموم شد و من یه جورایی با بی رحمی کمدمو قلع و قمع کردم و تمام لباسای بی استفاده و کم استفاده رو برای دور ریختن یا بخشیدن کنار گذاشتم, دیدم تقریبا نصف حجم لباسای داخل کمد اومده کنار اتاق تو کیسه های بزرگ و یه کمد خلوت و مرتب با لباس های به درد بخور برام باقی مونده! _این جا لازمه یه تشکر ویژه از عارفه عزیز بابت راهنمایی های خوبش در مورد کمد لباس داشته باشم. هر چند کمد من هنوز خیلی با کمدهای کپسولی که عارفه می گه, فاصله داره و من هم اصولا آدمی نیستم که کمد کپسولی جواب گوی سبک زندگیم باشه, اما همین نصف شدن حجم کمد مساله بسیار تامل برانگیزیه!_ علاوه بر این وقتی لباس ها رو دسته بندی کردم و مرتب کنار هم چیدم, متوجه شدم بر خلاف تصور قبلیم وضعیتم ازنظر مانتو و شلوار و بلوز خوبه و به جز یه مانتوی مجلسی که برای عید لازم دارم, لباس های موجود که تازه نصف لباس های قبلین, کاملا برام پاسخگوی موقعیت های مختلف هستن!!!


داخل کمد درست شد اما مساله حجم لباسای اضافه بود که کلی از اتاق رو اشغال کرده بود! یکی از اقوام قرار بود تو اسفند ماه برن یکی از شهرستان ها و گفته بود اون جا آدم نیازمند زیاد می شناسه و اگر لباس بی استفاده ای دارم بدم تا براشون ببره. منتها نمی دونستم تو این مدت با این همه کیسه لباس چی کار کنم! اون هم با وجود خانم کوچولو که مدام می خواست به همشون بریزه!
شنبه صبح دیدم از خونه خانم همسایه (که دو پست قبل راجع بهش صحبت کردم) صدا میاد و از اون جا که ایشون تنهاست و رفت و آمدی نداره, کنجکاو شدم این صداها برای چیه و رفتم از چشمی در نگاه کردم! _مدونین اگه فکر کنین من آدم فضولی هستم!!!_ بعد متوجه شدم دو تا آقا از یکی از خیریه های بزرگ اومدن و دارن وسایل اضافی خانم همسایه رو می برن. جلوی در هم یک کامیون پارک بود پر انواع و اقسام وسایل و لباس هایی که از خونه های مختلف برای دادن به نیازمندان جمع آوری کرده بودن. منم فرصت رو غنیمت شمردم, در رو باز کردم و پرسیدم لباس های من رو هم می برن؟! و تا پاسخ مثبت دادن شش تا کیسه بزرگ لباس رو آوردم جلوی در و اون ها هم رسید دادن و زحمت بردنش رو کشیدن! البته یه بخشش رو هم که حس کردم احتمالا زیاد به درد اون خیریه نمیخوره رو نگه داشتم تا بدم اون شهرستانی که فامیلمون می گفت. بعد خانم همسایه گفت هر چند ماه یه بار با این خیریه تماس می گیره تا بیان و وسایلی که رو دیگه لازم نداره بهشون میده تا ببرن. خیلی برام جالب بود که تا لباس های اضافی مون رو جمع آوری کردم این طوری وسیله برای رسوندنش به دست کسایی که بهش احتیاج دارن فراهم شد و به جای موندن گوشه کمد, ازشون استفاده به دردبخور می شه.