X
تبلیغات
نماشا


حالا یک سال و دو روز از وقتی که این پست رو نوشتم می گذره. پستی که دعا کردم آخرین پست قبل از زایمانم باشه! پستی که با یه حس شیرین, بغض و اشک نوشتمش و هنوز هم خوندنش منو می بره به حس و حال خاص و غریب اون روزای انتظار و اشک به چشمام میاره...

امروز یک سال از روز تولد تو می گذره, از یکی از شیرین ترین و خاص ترین روزهای عمرم! از اون لحظه ای که صدای گریه ات رو برای اولین بار شنیدم و به اصرار خودم لای یک پارچه سبز گذاشتنت تو بغلم و بی اغراق حس کردم یه تکه از بهشت خدا اومده تو آغوشم. از اون روز بارها و بارها خدای مهربونم رو به خاطر این هدیه بی نظیرش شکر کردم و می دونم که هرگز نمی تونم از عهده شکر کامل این نعمتش بربیام.



زندگی با اومدن تو چه قدر قشنگ تر شد! خیلی بیشتر از حد تصور و انتظارم! تو با اومدنت دنیامو شیرین تر کردی و رنگی تر! با تو مادر بودن رو از اول دوره کردم, این بار دقیق تر و کامل تر, و با آرامش و لذت بیشتر, خیلی بیشتر!

بودن تو, تمام افکار و نقشه هایی که سال ها زندگیم رو, روی مبنای اون ها گذاشته بودم خیلی نرم و لطیف خراب کرد و یه زیر بنای نو براش ساخت. منِ خانوم وکیل رو تبدیل کرد به یه زن خانه دار و یه مادر تمام وقت که برخلاف زمان خونه نشینی سابقم, این بار خوشحالم و راضی!

تو یک سال بزرگ شدی و من چندین سال! روز تولد تو برای من هم یک تولده. تولد مادری که سعی می کنه صبور تر باشه و پخته تر. مادری که به خاطر وجود بچه هاش, علی رغم تمام مسئولیت ها و محدودیت ها, خیلی خیلی راضی و شاکره و با تمام وجود می خواد لحظه لحظه روزهای بچگی تو و برادرت رو زندگی گنه!


تولدت مبارک پری کوچولوی من!


با بهترین آرزوها...


 

ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: خانوم کوچولو


چهار سال پیش تو هم چین روزی بود که از سر بی حوصلگی و خمودگی مفرطی که مدت ها دچارش بودم, با تشویق یکی از دوستام لپ تاپمو باز کردم, برای خودم یه وبلاگ ساختم و اولین پستم رو نوشتم!

بعد روز به روز علاقه و دلبستگی به خونه مجازیم بیشتر شد, کلی رفیق نازنین پیدا کردم و یه جورایی وبلاگستان شد پاتوقم! همراه روزهای خوشی و ناخوشی! 

ارتباط بین من و دوستای مجازیم, برخلاف اسمش خیلی هم واقعی بود و از صمیم قلب! با شادی های هم شاد شدیم و با غصه های هم غمگین! بیشتر از فامیل و دوست و آشناهای دنیای حقیقی برای هم حرف زدیم, درددل کردیم و پی گیر احوال هم بودیم...

خیلی وقت ها نظرات پر از محبت و صمیمیت دوستای مجازی و خواننده های گذری, تونست حالم رو خوش کنه, اعصابم رو آروم و خنده رو لب هام بیاره!



اما حالا این همه سکوت و سکون وبلاگستان آزارم می ده. وبلاگ های تعطیل شده, وبلاگ هایی که ماه هاست به روز نشدن, کامنت دونی های بی رونق و رفقای وبلاگی ای که مدت هاست ازشون بی خبرم...

دلم تنگه برای روزایی که اول صبح با شوق و ذوق لپ تاپمو باز می کردم, می رفتم سراغ گوگل ریدر, کلی پست جدید می خوندم و بعدش یه عالم حرف و نظر داشتم برای دوستام! روزایی که خیلی از حرفای تو دل و فکرای تو سر و اتفاقات دور و برم سوژه بود برای گذاشتن پست جدیدی که نوشته می شد و منتشر! برای اون همه گرما, هیجان, برو بیا و رفاقتی که تو فضای وبلاگستان موج می زد و حالا روز به روز داره کم رنگ تر می شه و بی حال تر...

و من در پایان چهارمین سال وبلاگ نویسیم که گوشی های اندروید و شبکه های اجتماعی جدید, همه رو دور خودش جمع کرده و شده رقیب قدرتمندی که داره بلاگستان رو از صحنه کنار می زنه,  دارم سعی می کنم که این اتفاق اقلا به طور کامل برای گلابتون بانو و ماجراهاش نیافته, هر چند که بی رونقی این جا گاهی دلسردم می کنه!!!



الان بیشتر از بیست و چهار ساعته که گوشی ندارم! از چندین ماه پیش که گوشیم ناغافل از کیفم افتاد کف خیابون و با یه صفحه شکسته ترک ترک برگشت دستم و تعمیرش هی پشت گوش انداخته شد و هر از گاهی تکه هایی از صفحه شکسته اش جدا می شد تا دیروز بعد از ظهر که یهویی صفحه اش به دو نیمه عمودی سیاه و سفید تقسیم شد و دیگه کار نکرد, همراه خوبی برام بود! با کلی دوست و رفیق جدید آشنام کرد و روابطم رو با دوستای قدیمی نزدیک تر, با گروه های مختلفی که توی شبکه های اجتماعیش داشتم کلی چیز یاد گرفتم...



حالا تو این بیست و چهار ساعتی که از همراهیم خارج شده, به طرز فوق العاده ای وقت زیاد میارم! دیشب تونستم بعد مدت ها بشینم سر بافتنی و پیراهن عیدی دختر برادرم رو به یه جایی برسونم. حتی تونستم برم یه کتاب تربیتی رو که مدت ها گوشه کمد مونده بود, دربیارم و چندین صفحه اش رو بخونم, وقت کردم خیلی خوب به نظافت خونه برسم و بعد هم بیام بشینم سر لپ تاپ و یه دل سیر وبلاگ گردی کنم و کلی پست بخونم! تازه فهمیدم در کمال شرمندگی, چه قدر به گوشیم و متعلقاتش وابسته یا بهتر بگم معتاد بودم و خودم خبر نداشتم! من الان به زندگی برگشتم!!!


هر چند این خرابی آثار خوبی به همراه داشت, اما طبق اخبار واصله از شازده تعمیر گوشیم هزینه زیادی برمی داره که ترجیح می دادم صرف خرید از حراجی های آخر فصل می کردمش! اما فعلا چاره ای نیست. خرید هم تعطیل!



باید این هفته رو به نام قورت دادن قورباغه های بزرگ نام گذاری کنم!!! وقتی هم بعد چند ماه که تصمیمش رو داشتم, رفتم دکتر تغذیه و رژیم غذایی رو شروع کردم و هم بعد مدت ها یه حال اساسی به خونه دادم و با کمک کارگر حسابی همه جا رو تمیز کردم, تغییر دکوراسیون دادم, یه سری وسایل اضافی رو بردم بیرون و پرده های فوق العاده کثیف رو شستم و در واقع قسمت بزرگ خونه تکونیم رو انجام دادم, باید هم چنین عنوان برازنده ای رو, روی این هفته درخشان بذارم!

خسته ام, ضعف هم دارم! اما خوشحالم که از شر این دو تا قورباغه زشت بدقواره خلاص شدم!



هر چند از از فکر کارگری که دیروز خونه مون بود بیرون نمیام. یه زن نحیف با یه شوهر مریض بیکار, دو تا بچه و دیسک کمر که همه بار زندگی رو دوش خودشه و باید با کار تو خونه های مردم خرجشون رو دربیاره. هر روز کله سحر از خونه اش که خارج شهره بزنه بیرون و بعد کلی تو راه موندن برسه سرکار, با کمردرد کار کنه و عصر خرد و خمیر دوباره حداقل دو ساعت تو راه باشه تا برگرده خونه. تازه بره به بچه هاش و کار خونه خودش برسه. اون وقت با این همه کار و سختی باز هم در مضیقه باشه و محتاج. اما شریف, خیلی شریف...

این مدل افراد هم که کم نیستن متاسفانه...خدا برای همه بسازه.



دیشب که خونه مامان بودم, آلبوم های زمان بچگی و نوجوونیم رو از کمد درآوردم و غرقشون شدم. بیشتر تو عکسای یک سالگیم, زمانی که هم سن خانم کوچولو بودم! اون وقت به این نتیجه رسیدم که برخلاف تصورات قبلیم, دخترم چه قدر داره بهم شبیه می شه! چه قدر حالتای چهره اش و خصوصا چشم و ابروش شبیه بچگی های خودمه! بقیه هم تایید می کنن. بعد کیلو کیلو قندیه که تو دلم آب می شه از بابت این که یکی آرزوهام داره برآورده می شه. این که یه دختر شبیه خودم داشته باشم!



می رم سراغ آلبوم های بعدی. عکس های دوران مدرسه. می رسم به عکس های اردوی سال اول دبیرستان. عکس های سه نفره من و سین و فاطمه. _با فاطمه از زمان ابتدایی دوست بودم و با سین تو دوره راهنمایی دوست شدم. سال اول دبیرستان با هم بودیم و با این که سال بعدش من مدرسه ام رو برای خوندن رشته علوم انسانی عوض کردم, رابطه مون ادامه داشت._ بی اختیار اون تصویر سه نفره شاد و سرخوش شانزده سال پیش رو مقایسه می کنم با تصویر سه نفره دو هفته پیش که سین و فاطمه هر دو خونه مون بودن. خبری از اون شادی و سرخوشی نبود. به جاش گریه های فاطمه بود به خاطر اختلافات شدیدی که اخیرا با شوهرش پیدا کرده و تلاش من و سین برای این که آروم بشه و یه تصمیم درست بگیره. دلم خیلی گرفت, خیلی تنگ اون روزای بی خیالی شد...



تو این روزای دلگیر زمستونی,که نه هوا آن چنان که باید و شاید سرده, نه برف و بارون درست و حسابی میاد, فقط دلم می خواد بچسبم به خونه! مدتیه نه باشگاه می رم نه پیاده روی و می ترسم این چند کیلویی که با زحمت کم کردم دوباره برگرده.

باشگاه رفتن سخت شده بود, چون باید تند و تند صبحانه خانم کوچولو رو می دادم  و غذا براش درست می کردم و وسایلش رو آماده و لباس تنش و می رفتم تاخونه مامان شازده می ذاشتمش اون جا و بعد هم باشگاه. یه ساعت ورزش سنگین و دوباره برداشتن خانوم کوچولو و رفتن دنبال گل پسر و رسیدن به خونه خسته و کوفته! بعد هم خانم کوچولو تو ماشین یه خواب مبسوطی می کرد و دیگه نمی ذاشت من بعدازظهر بخوابم و تا شبش بی حال و حوصله بودم. دیدم نمیارزه به این همه دردسر و خستگی! مامان شازده که رفت کربلا و نبود خانم کوچولو رونگه داره و بعدش هم خودم مریض شدم, حسابی پشتم باد خورد و ورزش تعطیل!

هی گفتم صبح ها پیاده گل پسر رو می برم مدرسه و بعدش هم می رم پارک پیاده روی که تنبلی می کنم و نمی رم! سختمه تو سرمای اول صبح! دلم می خواد زود برگردم خونه و تا خانم کوچولو بیدار نشده دوباره بخوابم!

از آبان هم قصد دارم برم پیش دکتر تغذیه که مدام پشت گوش اندختم! یه بار وقت گرفتم برم که کاری پیش اومد و نشد. دیگه هم وقت نگرفتم. می ترسم منی که مدام ضعف می کنم و می رم سراغ خوراکیای شیرین, از پس رژیم گرفتن برنیام! دوست داشتم تا عید از شر اضافه وزنم خلاص بشم, اما هنوز خیلی راه مونده!



حالا بعد این همه تنبلی و خونه نشینی تصمیم گرفتم اقلا یه کم به خونه برسم! اتاق گل پسر رو که تو چند ماه اخیر به یک فاجعه تبدیل شده و بدجور روی اعصابم بود, طی یک اقدام یهویی کاملا مرتب کردم که کار بسیار سخت و زمان بری بود, اما وجدانم رو راحت کرد! بعد هم رفتم سراغ کابینت ها که از پارسال همین موقع ها که باردار بودم و شدیدا مشغول تمیز و مرتب کردن خونه, دست نخوردن و وضعشون خرابه! قرار گذاشتم که روزی یه کابینت رو تمیز کنم که یه وقت بهم فشار نیاد خدای نکرده! امروز هم از کثیف ترین کابینت شروع کردم و امیدوارم این روند به خوبی ادامه پیدا کنه تا کابینت هام به زودی عاقبت به خیر بشن!



مشتاقانه منتظر بودم دور جدید سفرهای کاری شازده که دو هفته ای بود حرفش رو می زد و قرار بود طولانی هم باشه, شروع بشه. که بره و من یه مدتی به حال خودم باشم و تا جایی که بچه ها بذارن آزاد! برای خودم کتاب بخونم, فیلم ببینم, بافتنی ببافم, با دوستام چت کنم... خونه و زندگی رو ول کنم به حال خودش, حاضری بخوریم و از همه مهم تر مجبور نباشم هر شب قیافه گرفته شازده و بی حوصله گی هاش رو تحمل کنم!!!

اما حالا که چند روزه رفته و من بافت پیراهن و کلاه عید خانوم کوچولو رو بالاخره تموم کردم, نصف بیشتر رمانی رو که ماه پیش خریده بودم خوندم, یکی از فیلم هایی رو که ماه هاست تو کشوی میز تلویزیونه دیدم و آشپزی هم نکردم, هیچ حس خوبی ندارم!

دل تنگم و با خودم فکر می کنم تنها زندگی کردن چه قدر سخته. این که منتظر اومدن هر روزه کسی به خونه ات نباشی. و بیشتر از همه این چند ماهی که یک پیر زن تنها همسایه واحد روبرویی مون شده, براش دل سوزوندم.

و غصه ام شده که نکنه زمانی مجبور به تنها زندگی کردن بشم...



حالا خوبه تو این چند روز بچه ها حسابی ریختن و پاشیدن و مغزم رو خوردن, وگرنه معلوم نبود چه فکر و خیالاتی سراغم بیاد!!!



برچسب‌ها: گلی و شازده