X
تبلیغات
رایتل

ماجراهای گلابتون بانو

کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو


(این پست ثابته. برای دیدن پست های جدید برین پایین.)


کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو  راه اندازی شد. از این به بعد تمامی پست های وبلاگ در کانال هم گذاشته می شه.


http://t.me/golabatoonbanoo


امیدوارم شروعی باشه برای بیشتر نوشتن و ارتباط بیشتر با شما‍.






486

با خودم گفتم یه امشب همه چی رو ول می کنم به حال خودش و می رم مرخصی. بعد چند روز کار و بدو بدو کردن خیلی به استراحت نیاز داشتم. بعد شام ظرفا رو ریختم تو سینک و بی خیال آشپزخونه ی به هم ریخته نشستیم با شازده به فیلم دیدن. 
فیلم که تموم شد و شازده خوابید، دیدم نمی شه محل دل ضعفه ام که داشت تبدیل می شد به قار و قور نذارم و رفتم تو آشپزخونه که یه چیزی بخورم. _ عاقبت کم شام خوردن جهت حفظ تناسب اندام!_ پارچ شیر رو که از تو یخچال درآوردم یهو حس کردم این جوری نمی شه! کدبانوی  درونم  محکم بهم سقلمه می زد که حالا جارو برقی نکشیدی هیچی، لباس ها رو نشستی به کنار، دیگه آشپزخونه رو این مدلی ول نکن! و من مطیعانه همه جا رو مرتب کردم، ماشین ظرفشویی رو خالی کردم، ظرف های شام رو چیدم توش، قابلمه ها رو شستم و یه اسکاچ هم تو سینک کشیدم. بعد انگار که یه باری از روی دوشم برداشته شده باشه یه لیوان شیر برای خودم ریختم و به عنوان جایزه یه کیک هم از تو کابینت برداشتم که باهاش بخورم، نصفش رو البته!
بعد مسواک و جمع کردن عروسک های خانوم کوچولو به وقت ساعت سه بامداد تازه میام تو رختخواب بلکه بعد یه روز شلوغ و پرکار بخوابم. با این فکر که فردا صبح که از خواب بیدار بشم یه خونه‌ی مرتب و یه آشپزخونه ی تمیز بهم چشمک می زنن!
با تشکر از کدبانوی پرتلاش درون!

485

انگار فقط موقع عزاس که همه ی فامیل بی دعوت و تعارف دور هم جمع می شن، به هم کمک می کنن، با هم مهربون می شن! تو این چند روز کلی از فامیلا رو بعدچندین سال دیدم. بچه ها بزرگ شده بودن و بزرگترا پیر! دور همی های این روزای خونه آقا جون، با وجود این که تو عزا بود اما من حس می کردم بیشتر از دور همی های قبلی بهمون خوش می گذره! با دخترعموها و دختر عمه ها نشستیم دور هم و کلی از این طرف و اون طرف حرف زدیم و خندیدیم بی این که کسی هول برگشتن به خونه رو داشته باشه. شاید همه ی اینا به خاطر روح شوخ طبع و لبای خندون آقا جون بود که انگار بعد رفتنش هم دوست داشت ما خوشحال باشیم! 

تو این چند روز خیلی خاطرات بچگی مو که با آقاجون داشتم مرور کردم. اون همه مهربونی و حوصله شو، جیبای همیشه پر از تخمه و آب نبات و بادکنکش رو، شعر خوندناش رو، وقتایی که می بردمون پارک، و از ته دل خواستم روحش شاد و آروم و راحت باشه...

صبح که می خواستم گل پسر رو ببرم کلاس، اومدم شال مشکیم رو از جالباسی بردارم که یادم افتاد آقاجون چه قدر عاشق رنگای شاد بود،که چه قدر خوشش می اومد اگه لباس قرمز تنمون می دید! به جاش روسری زرشکیم رو برداشتم و با لبخند گفتم روحت شاد آقاجون! 

484

آقا جون همیشه می گفت دوست داره تا نود سالگی عمر کنه، اما دو سال زودتر تو سن هشتاد و هشت سالگی بار سفر رو بست و بعد یه  ایست قلبی در حالی که آخرین کلامش «یا اباعبدالله» بود، رفت و راحت شد از اون همه درد و مریضی...

بعد خاکسپاری طبق معمول بیشتر از بقیه کنار قبر موندم و برای اولین بار تلقین خوندم. تلقین دومی که توصیه شده بعد اتمام خاکسپاری خونده بشه. با عمه کوچیکه نشستیم کنار قبر و از روی مفاتیح با هم بلند بلند دوباره برای آقا جون تلقین گفتیم و بعد از رفتن همه با مامان موندیم و براش قرآن خوندیم.

مراسم تشییع جنازه تجسم عینی مرگه و سرنوشت محتوممون. هر موقع تو این مراسم شرکت می کنم خودمو کفن شده و تو تابوت تصور می کنم و به این فکر می کنم که اون موقع چه اوضاع و احوالی خواهم داشت؟ و عمیق تر از همیشه از خدا عاقبت به خیری می خوام و لطف و بخشایشش رو.

امروز خیلی به این فکر می کردم که بعد مرگم کسی کنار قبرم می مونه برام قرآن بخونه تا تنها نمونم و وحشت نکنم؟ کی می مونه؟ 

کفنم رو درآوردم، نگاهش کردم و روش دست کشیدم. می خوام بذارمش جایی که از این به بعد بیشتر جلوی چشمم باشه....


+ممنون می شم پدربزرگم رو به فاتحه و صلواتی مهمون کنید.




483

از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که بدترین اتفاق ها چه قدر ساده و غیرمنتظره می تونن پیش بیان، که چه طوری تو چند لحظه ی ناقابل ممکنه همه چیز عوض بشه، همه چیز از دست بره.

از دیشب تا حالا دارم خدا رو شکر می کنم. شکر می کنم که بعد اون چند دقیقه ی وحشتناک که یکی از  بزرگ ترین ترس های زندگیم رو تجربه کردم، همه چیز رو دوباره به حالت  عادی برگردوند. که شازده رو بعد رد کردن یه سکته ی خفیف _موقعی که بعد شام دور میز آشپزخونه نشسته بودیم و من  سرخوشانه داشتم گل گاو زبون دم می‌کردم_ دوباره بهمون داد و سعی می کنم فکر نکنم به این که اگه اون دقیقه های جهنمی این جوری ختم به خیر نمی شد، الان چه وضعیتی داشتیم...

شاید خدا می خواست تو این اوضاع بلبشو یادمون بیاره مسایل خیلی مهم تر و بزرگتری از مشکلاتی که مدت هاس درگیرشیم  هم وجود داره، که سلامتی و با هم بودنمون یکی از بزرگترین نعمت هاشه و باید بیشتر قدرش رو بدونیم، که امیدوارمون کنه این مشکلات هم می تونن ختم به خیر بشن...

482

یه اتفاقاتی هم هستن که با همه ی کوچیکی و کم اهمیت بودن ظاهری شون، می تونن حس و حال خوشی به آدم بدن.

مثل این که صبح تصمیم بگیری فلان غذا رو واسه شام بپزی و از بعد از ظهر مشغول آماده کردن مقدماتش بشی. بعد شب که همسر گرامی میاد و تو رو در حال آماده کردن اون غذا می بینه، گل از گلش می شکفه و می گه که خیلی هوسش رو کرده بوده و از صبح تو فکرش بوده! حسابی می خوره و سفارش می کنه یه ظرف بزرگ هم برای ناهار فرداش کنار بذاری!


 به همین سادگی، به همین خوشمزگی!


481.صبح دل انگیز!

صبح بعد از این که گل پسر رو راهی کلاس فوتبال می کنم، پنجره رو باز می کنم تا هوای خونه عوض بشه و پتو و بالش میارم روی مبل  تو هال که خنک تره و کم نورتر یه کم بخوابم . شب ها که دیر می خوابیم و بعد از ظهرها هم با وجود سر و صدای بچه ها نمی شه خوابید، تنها فرصت خواب صبح هاس که سعی می کنم هیچ جوره از دستش ندم!

چشمام تازه گرم شده که یه وانتی توی کوچه صدا می زنه: «سبزی تازه، پیاز، سیب زمینی...» غلت می زنم و صبر می کنم صدا قطع بشه تا به بقیه ی خوابم ادامه بدم. این بار دارم خواب می بینم که یه صدای بلندتر تو کوچه می گه: «آهن آلات، ضایعات، لوازم منزل، خریداریییییییییم»! با کلافگی خودمو جابجا می کنم و سعی می کنم دوباره بخوابم که یه وانتی دیگه از پشت بلند گو می فرمایند: «خیار و موز و زردآلو، گیلاس داریم با آلبالو»!!!! ایشون طبع شعر هم دارن گویا! 

 اصلا قصد ناامید شدن ندارم که تلفن زنگ می خوره. از این تماس های تبلیغاتی روی اعصاب و من با خونسردی تلفن رو قطع می کنم! چشمامو می بندم و با خواب کلنجار می رم که دیلینگ زنگ واحدمون رو می زنن از چشمی نگاه می کنم، یه دستی به موها و لباسم می کشم و درو باز می کنم. خانم همسایه روبروییه و می خواد بدونه اسم مدیر جدید ساختمون چیه و تو کدوم واحده. بعد هم سر درد دلش باز می شه که یکی از همسایه ها موقع خروج از پارکینگ زده به ماشینش، سپرش رو داغون کرده و اصلا هم به روی خودش نیاورده. که عجب زمونه ی بدی شده و مردم به هم رحم نمی کنن و این جور صحبت ها! 

خانم همسایه که می ره، گل پسر بر می گرده و یه کم بعدش هم خانم کوچولو از خواب بیدار می شه! منم کسل و خوابالو بدون حوصله ی انجام هیچ کاری روی مبل نشستم و خمیازه می کشم!

چه صبح دل انگیزی!!!

1 2 3 4 5 ... 65 >>