X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

ماجراهای گلابتون بانو

441. به صرف آبدوغ خیار!

دوره دوستانه ما این بار یه تجربه نسبتا متفاوت بود. این قدر از اول تابستون تو گروه تلگراممون حرف آبدوغ خیار و چسبیدنش تو گرما و شیوه های متفاوت درست کردنش شده بود که وقتی قرار شد مهمونی خونه ما باشه٬ پیشنهاد دادم بر خلاف همیشه که غذا رو از بیرون می گرفتیم و دنگی٬ همین آبدوغ خیار رو درست کنم تا دور هم بزنیم بر بدن! خصوصا که قرار بود بابت حل یه گرفتاری بزرگ که دوستان خیلی برای برطرف شدنش دعا کرده بودن٬ یه شیرینی بهشون بدم که شد همین! 

با این که اصلا تجربه آبدوغ درست کردن نداشتم اما با سلام و صلوات و پرسش میزان مواد از مادربزرگ محترم٬ یه ظرف بزرگ آماده کردم که در کنار کوکوسبزی بسیار مورد استقبال  و علاقه دوستان قرار گرفت شکر خدا! 

برای عصرونه هم کیک گرفتیم به مناسبت دو ساله شدن دوستی مون که با کلی خنده و ژست های متفاوت باهاش عکس گرفتیم و یه روز خوب و خاطره انگیز برامون ساخته شد! با این امید که با اومدن دوستان عزیزم و خوندن حدیث کسا دور هم٬ مشکلات و گرفتاری ها از خونه مون بره و خیر و برکت به سمتش سرازیر بشه... الهی آمین!

440

بعد مدت ها که خواب خانم کوچولو به هم ریخته بود و شب ها موهای منو سیخ می کرد تا بخوابه, دو شبه که در کمال ناباوری خیلی با شخصیت خودش می گیره و می خوابه! شب اول وسط شام خوردن یهو سرشو گذاشت روی میز غذا خوری کنار بشقابش و خوابید! و من بعد این که مدتی با بهت بهش خیره شدم, از شازده خواستم یه عکس از این صحنه تاریخی و بی نظیر بگیره! شب بعدش هم اومد تو بغلم و بعد یه کم ناز و نوازش خوابش برد و این برای من یعنی آرامش و تمدد اعصاب! یعنی داشتن یه زمان مخصوص برای خودم در سکوت!
آخر شب لوسترها رو خاموش می کنم و هالوژن های دور هال رو روشن, لم می دم روی مبل, چشمامو می بندم و به صدای سکوت خونه گوش می دم! به صدای کولر و آب پاش ماشین ظرفشویی! بعد پاهامو دراز می کنم, و کتابمو باز. مشغول خوندن می شم و به این فکر می کنم که گاهی چه قدر این سکوت و تنهایی  رو نیاز دارم! از این خلوت شبانه این قدر انرژی می گیرم که صبح بساط یه صبحانه مفصل رو بچینم و بعد جمع کردن میز, یک ساعت  دستکش به دست با قوطی وایتکس و اسکاچ و دستمال تو آشپزخونه بچرخم و همه جا رو تمیز کنم و بعد کیف کنم از برق افتادن سینک و محو شدن لکه های کنار اجاق گاز و بوی تمیزی که پیچیده تو آشپزخونه...

چند هفته اس دوباره رفتم سراغ خیاطی, بعد چند سال که حسش به طور کامل رفته بود و حوصله اش به هیچ وجه نمی اومد! یه تونیک و یه مانتو برای خودم دوختم و دو تا پیراهن از تکه پارچه های موجود برای خانم کوچولو. لباس ها خوب از کار دراومده, کلی خوش خوشانم شده و هی به خودم می گم خیاطی به این خوبی و کار راه اندازی, چرا این همه وقت برام شده بود یه قورباغه زشت و گنده؟!

439. رمضانی که گذشت...

ماه رمضان امسال رو دوست داشتم. آرامش خاصی داشت و یه حس معنوی قشنگ،حالمو خوب کرد و با این که بعد چند سال روزه می گرفتم، اما اصلا سخت نگذشت شکر خدا!

مهمونی زیاد دعوت نشدیم و سریال های تلویزیون هم که جذابیت خاصی نداشت اما با شازده کلی از سریال های ندیده مون رو دیدیم و سرمون گرم بود حسابی!  بهتر از همه، قرار افطاری دوستانه مون تو پارک بود. سفره مفصل و خوش آب رنگی که با همکاری ده دوست نازنین تدارک دیده شد و کلی صحبت و خنده و عکس گرفتن تا نیمه های شب! 

تو نیمه ماه٬ روز ولادت امام حسن مجتبی (ع) هم به لطف کریم اهل بیت ٬ گره کور مشکلاتمون بعد مدت ها شروع کرد به باز شدن ...

حسن ختامش هم شد یه مسافرت درست و حسابی به استان گیلان در تعطیلات عید فطر، که بر خلاف سال های قبل بدون جار و جنجال انجام شد و بسیار خوش گذشت! رفتن تو آب دریا بعد چندین سال، سوار شدن جت اسکی، دیدن جنگل های بکر و سرسبز و ... کلی حال و هوامون رو عوض کرد.


یه هفته بعد عید فطر اصولا دیره برای پست گذاشتن در مورد ماه رمضان ، اما حس و حال وبلاگ نویسیم به طرز عجیب و غریبی پریده بود! حالا هم می دونم زیادی خلاصه نوشتم!

438. مهمونی افطار رو خیلی دوست دارم!

حالا که ماه مبارک اومده و  شکر خدا حالم خوش شده، دلم می خواد هر شب افطاری برم مهمونی و اگر هم  مهمونی نرفتیم بعد افطار بزنیم بیرون! اصلا این شبای کوتاه ماه رمضان که معمولا تا سحر بیداریم جون می ده برای گردش های شبانه، اما وجود دو تا دسته گل نازنیمون کارو سخت می کنه! یه شب رفتیم پارک، تمام وقتمون به تاب و سرسره سوار کردن بچه ها گذشت! سینما رو که دیگه بهتره بهش فکر نکرد!

مهمونی های افطار هم که چند ساله کم شده و امسال دیگه خیلی بهم فشار اومد که افطارهای اولین پنج شنبه و جمعه ماه رمضان رو خونه بودیم! اما قبلش یعنی چهارشنبه خودمون یه مهمونی افطاری نسبتا پر جمعیت داشتیم و با وجودی که سعی کردم ساده برگزار کنم و تشریفات نچیدم و از اون دفعات نادری بود که قبلش کمک داشتم اما واقعا انرژیم گرفته شد با اون همه ظرف و آشپزخونه منهدمی که سر و سامون دادنش رو باید خودم تنها انجام می دادم و ماشین ظرفشوییم که گذاشت عدل تو هم چین موقعی سرم ادا درآورد و طول کشیدن کار جمع جور کردن و پاکسازی بقایای مهمونی تا فردا بعدازظهرش! 

حالا یه مهمونی دیگه هم مد نظر دارم برای فامیل شازده که تا این لحظه نتونستم مهمونا رو هماهنگ کنم و روزشو مشخص! هر روزی پیشنهاد دادم یه مشکلی بود و این سومین سالیه که خواستم و نتونستم‌ این مهمونی رو هماهنگ کنم ولی قصد جدی دارم که امسال هر جور هست برگزارش کنم ان شاالله!

 قبل ماه مبارک تصمیم داشتم یه افطاری دوستانه هم داشته باشیم‌ اما با این همه فشاری که بهم اومد نمی دونم اصلا برگزارش کنم یا نه! هر چند با وجود سختی برگزار کردن مهمونی افطار، واقعا دوست دارم تو خونه مون به دفعات سفره افطاری پهن بشه و دیدارهای فامیلی و دوستانه تازه. تو چند سال اخیر هم سعیم بر همین بوده.

حالا بماند مامان جان که کمردردش شدید شده و دو ساله تقریبا دور مهمونی دادن  های مفصلش رو خط کشیده، هی پند و اندرزم می ده که خیلی به خودم فشار نیارم و فکر سلامتیم باشم و از وضعیتش عبرت بگیرم! منم که زیاد حرف گوش کن نیستم در این زمینه!!! یادم نرفته که مامان تا همین چند سال پیش چه قدر مهمونی برگزار می کرد خصوصا تو ماه رمضان و با شرایطی خیلی سخت تر از مال من. هر چی نباشه منم دختر همون مادرم دیگه! اینو به خودشم می گم و دوتایی می خندیم!!!


437. و این دست های خالی...

بعد مدت ها  هنوز  اوضاع همینه . همین جوری که هیچ چیز  اون طوری که می خوام نیست و انگار علی رغم همه دست و پا زدنا, قرار هم نیست به این زودیا تغییری ایجاد بشه. مشکل از منه که این قدر لوس و کم طاقتم و هر چی سعی می کنم حالمو خوب کنم و خوب نگه دارم و  روح امید و زندگی  رو تو خونه جاری کنم, باز کم میارم و بعد یهو تو خودم فرو می رم, بی حال و حوصله و بی اعصاب ! که یادم می ره بالاخره زمان تحقق "ان مع العسر یسرا" می رسه. روزایی که بشینم, یه نفس عمیق بکشم و با یه لبخند روی لب بگم الهی شکر که اینم گذشت!

  حس می کنم هر چی این چند وقته رشته بودم رو پنبه کردم, خراب کردم با این حال خرابم!  اونم حالا, این قدر نزدیک به ماه مبارک,  که بعد دو سال عذر داشتن برای  روزه نگرفتن و یه سال نصفه نیمه گرفتن, دیگه منعی برای روزه گرفتنم نیست. دوست داشتم با یه حال خیلی بهتر از این وارد ماه رمضان می شدم.

و حالا چه قدر نیاز دارم به دستای مهربونی که دستامو بگیره, بلندم کنه, یه صفایی بهم بده و بعد با خودش ببردم بشوندم سر سفره مهمونی خدا...


خیلی التماس دعا رفقا!

436.دعا کبوتر عشق است، بال و پر دارد

این روزا دوست دارم چشمامو ببندم و تصور کنم، تصور روزهایی رو که سال هاس وعده اومدنشون داده شده، زمانی که نه غمی خواهدبود نه جنگی ، نه فقری و نه هیچ چیز ناخوشایند دیگه ای. روزگار صلح و آرامش و امنیت کامل در تمام دنیا.

سخته! تصور چنین روزهایی تو این اوضاع و احوال که حجم عظیم غصه ها و نا امنی ها و مصیبت هایی که پشت سر هم می رسن داره خفه مون می کنه، سخته. و قسمت دردناک ماجرا این جاس که این همه بدبختی ما رو به اضطرار نیانداخته! اون اضطراری که صبر و طاقتمون رو‌ به معنای واقعی کلمه سر بیاره وادارمون کنه برای دعاهای مداوم  از ته دل، برای التماس های پایان ناپذیر به درگاه خدا برای این که زمان تحقق وعده اش رو برسونه...

انگار عادت کردیم، به بی صاحبی ، به درد و رنج، به این که روی آرامش رو نبینیم عادت کردیم...این قدر سرمون گرم روزمرگی ها و دوندگی های بی پایانمون شده که خیلی چیزا از یادمون رفته. یادمون رفته قراره زمانی بیاد که زندگی اینی نباشه که هست، که اوضاع دنیا اصلا این جوری نباشه.

می خوام‌ به بهانه روز پیش رو، وسط همه دل مشغولی ها و گرفتاری هام  اقلا یک ساعت بشینم  و فکر کنم. به همه اینا فکر کنم  و  بخونم:

اللهم انا نشکو علیک 

فقد نبینا 

و غیبت ولینا

و کثرت عدونا

و قلت عددنا

و شدت الفتن بنا

و تظاهر الزمان علینا*


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد....

«اللهم‌ عجل لولیک الفرج»


*فراز پایانی دعای افتتاح



435. جشن الفبا

امروز از اون روزای خاص و قشنگ زندگی مادرانه ام بود! روز جشن الفبای گل پسر و فارغ التحصیل شدنش از کلاس اول. انگار یکی از خان های زندگیم رو پشت سر گذشتم! و چه لذتی داره دیدن این که پسر کوچولوم باسواد شده و می تونه خیلی خوب بخونه و بنویسه! 

جشن خوبی بود و به خوبی برگزار شد، جدا از  نق زدن های خانم کوچولو که آخر مراسم‌ داشت روانم رو بر باد می داد!  گل پسر برای گروه قرائت قرآن انتخاب شده بود و کلی تو خونه با هم تمرین‌ کرده بودیم. این چند روز آخر مدرسه رو هم به تمرین سرود و ... گذرونده بودن و قشنگ هم اجرا کردن. راستش حس خوبی داشت دیدنش وقتی مشغول خوندن قرآن  و سرود بود! 


و از فردا تعطیلات تابستونی ما شروع می شه و البته که آدم‌ خوابالویی مثل من خیلی خوشحاله که دیگه مجبور نیست صبح زود از خواب بیدار بشه! هر چند که نظم‌ زندگی مون هم تا حدی از بین می ره و خدا باید به من رحم کنه با کل کل ها و گیس و گیس کشی های گل پسر و خانوم‌ کوچولو که از فردا تمام وقت خواهد شد!!!

1 2 3 4 5 ... 58 >>