X
تبلیغات
پارس هاب

ماجراهای گلابتون بانو

برادر مهربون!

خانوم کوچولو رو سپردم به گل پسر و رفتم تو حموم تا لباس هاش رو بشورم. کارم که تموم می شه و شیر آب رو می بندم, صدای گریه می شنوم . زود می آم بیرون و می بینم خانوم کوچولو داره گریه می کنه, گل پسر هم نشسته جلوش و با گریه و التماس می گه:"خانوم کوچولو! تو رو خخخخخخدا گریه نکن!!!" می رم کنارشون, خانوم کوچولو رو بغل می کنم و می گم:"گل پسر تو چرا گریه می کنی؟!" با هق هق می گه:" آخه هر کاری کردم خانوم کوچولو آروم نشد!" گل پسر رو هم می گیرم تو بغلم. هر دوشون آروم می شن.



یکی از بزرگ ترین شادی های این روزای من اینه که وقتی بعد خریدهای ریزه ریزه برای غذای خانوم کوچولو_که همه چی رو تازه تازه بهش بدم!_ و هر روز غذا درست کردن با آداب مخصوص, لطف کنه و غذاش رو بدون تف کردن و برگردوندن بخوره!

خدایا این شادی ها رو از ما نگیر!!!


+ عکس تزیینی است!



یا سریع الرضا...


از بزرگی* نقل شده:

"من همیشه قبل از این که از خداوند طلب مغفرت کنم، می گویم خدایا من امشب از تمام کسانی که گردنشون حقی دارم، غیبت من رو کردن، مالی از من خوردن، آزاری رسوندن و ... از همه اون ها گذشتم. قلبا هم گذشتم و هیچ شکایتی ندارم. خدایا اگر تو امشب من رو نبخشی و از سر تمام تقصیراتم نگذری، من از تو بخشنده ترم و چنین چیزی غیر ممکنه. پس حتما تو من رو بخشیدی. 

خصوصا در لیالی قدر این طور دعا کنید و ببینید چه حالی به شما دست می دهد. خصوصا در حق کسانی که به شما بدی کردند بیشتر دعا کنید. ما در روایاتمان زیاد داریم که اگر در حق اینها دعا کنید, خداوند چندین برابر اون چیزی که خواستید رو برای خودتون مستجاب می کنه..."


*حاج آقا مجتبی تهرانی




+ اگه تو این عالم مجازی, به هر دلیلی از من ناراحت و دلگیر شدین, به بزرگی خودتون حلال کنین.

خیلی خیلی التماس دعا رفقا.



در مصایب تکنولوژی!


تو کوچه ما وانت هایی که میوه میارن, گهگاه میان. یکی از این وانتی ها هم میوه های خوبی میاره هم قیمت هاش نسبت به بقیه مناسب تره. خودش هم آقای سنگین و رنگین و مودبیه. چند باری که ازش خرید کردم راضی بودم. چند وقت پیش شماره شو ازش گرفتم که اگه چیزی خواستم بگم برام بیاره و مجبور نباشم با خانوم کوچولو برم خرید. اون دفعه که مهونی عصرونه داشتم و سرم خیلی شلوغ بود, روز قبلش بهش زنگ زدم و گفتم برام میوه بیاره که گفت پدرش مریضه و رفته شهرستان. منم خودم راه افتادم تو خیابون دنبال میوه خریدن! دیگه هم نیازی نشد که زنگ بزنم.



اینو داشته باشین. من چند هفته پیش به میمنت و سلامتی بالاخره گوشیم رو عوض کردم! چند ماه بود گوشیم ایراد پیدا کرده بود اما نشده بود عوضش کنم تا این که شازده یهویی خودش رفت برام خرید! یعنی شما در نظر بگیرین که من زایمان کردم برام کادو نگرفت, عید شد, تولدم شد, سالگرد قمری عقدمون شد... خلاصه هیچ خبری از کادوی به درد بخور نشد! اون وقت این گوشی بی هیچ مناسبت خاصی خریده شد! منم گفتم اینو پای کادوی زایمانم حساب می کنم که بالاخره بعد پنج ماه عقده ای نشم!

البته این گوشی هم معضلی شده و من با برنامه های جدیدی که روش ریختم خیلی بیشتر از قبل سرم تو گوشیه! یه روز محض تفریح و تفنن, تانگو رو نصب کردم. چندان خوشم نیومد و کار خاصی هم باهاش نکردم اما تو صفحات چند تا از فامیل سرکی کشیدم و کلی فضولی کردم! مثلا فهمیدم چند تا خانواده از فامیل شازده که قبل تر ها خیلی با هم رفت و آمد داشتیم, بی خبر از ما با هم رفتن شمال و عکساشو گذاشته بودن!

اما مساله اصلی پیدا شدن صفحه تانگوی همین آقای میوه فروشِ سربه زیر بود! یک صفحه خفن با کلی عکس مثبت هجده که من هر چی پایین تر می رفتم چشمام گردتر می شد و مغزم بیشتر هنگ می کرد! اولش گفتم شاید اصلا این شماره مال این آدم نیست و اشتباه شده! آخه اصلا بهش نمی اومد! اما بعد دیدم چند تا عکس از خودش هم هست که جای هیچ شک و شبهه ای رو باقی نمی گذاشت! هیچی دیگه! منم برداشتم شماره شو از تو گوشیم پاک کردم! خدایی یکی می دید نمی گفت این کیه با این صفحه درخشان؟؟؟!!! چند روز پیش هم که داشتم می رفتم بیرون و دیدم وانتش جلوی در خونه مونه, راهمو کج کردم از اون طرف رفتم! فکر هم نمی کنم دیگه برم ازش خرید کنم, اصلا احساس امنیت نمی کنم!!!



+ ریدر که مرحوم شد, فیدلی هم که ترکیده, منم که معتاد وبلاگ خونی, چی کار کنم حالا؟! یک فیدخوان خوب که بتونم با اکانت جیمیلم بهش وصل بشم و لازم نباشه دونه دونه فیدهام رو توش کپی کنم سراغ ندارین بهم معرفی کنین؟!


++ این شب های ماه رمضان هم به جای دعا و ثنا, همه اش نشستم پای گوشی و لپ تاپ! خدایا... اصلا حرفی نمی تونم بزنم. فقط می تونم بگم ما رو از اعتیاد نجات بده! بلند بگین آمین!




دست برآریم و دعایی بکنیم...


مادر که باشی قلبت رقیق تر می شه انگار. نسبت به همه بچه ها حساس می شی. هر گریه کودکانه ای می تونه نگران و ناراحتت کنه... و وقتی از صفحه تلویزیون بچه های بی دفاع و بی گناهی رو می بینی که رو سرشون بمب و موشک فرود میاد و زخمی و خون آلود, با صورت رنجور و نگاه پر غصه تو بیمارستان های نه چندان مجهز درد می کشن قلبت فشرده می شه, بغض میاد تو گلوت و دلت بد جور می گیره از این همه ظلم و بی رحمی... وای, وای از دل مادراشون...


این روزها خیلی از مسلمون ها تو گوشه و کنار دنیا امنیت ندارن. مالشون, عزیزانشون و جونشون در خطره. امشب شب بزرگیه. شب نیمه ماه مبارک و میلاد کریم اهل بیت(ع), بیایم امشب برای رفع گرفتاری های بزرگ همه مسلمان های دنیا, خصوصا مردم مظلوم غزه که به طرز وحشتاکی زیر بمب و آتیشن, دعا کنیم. برای رسیدن منجی اصلیمون دعا کنیم...



+ عیدتون خیلی مبارک. دوست نداشتم شب عیدی پستم تلخ باشه, اما دنیای این روزها عجیب تلخ و سیاه شده...

انشاالله تو این شب عزیز گیر و گره های زندگی هامون به دست باکفایت آقا امام حسن مجتبی(ع) باز بشه.

التماس دعا


++بعدا نوشت: بخوانید:

تنها نه نیستی...

مادری در آخرالزمان چیز مزخرفی است!




رمضان پر مهمانی!

شکر خدا ماه رمضان امسال پر از مهمونی های جورواجوره و ما اکثر شب ها افطاری دعوتیم!  فکر کنم این ماه و مهمونی هاش تموم بشه من دپرس بشم!

خودمم بیکار نبودم البته و دو شب مهمونی دوستانه داشتم و دوتا مهمونی بزرگ فامیلی هم در پیش رو دارم. مهمونی های دوستانه مون به خوبی و خوشی و البته دست تنها برگزار شد. اما قصد دارم برای مهمونی های بعدی حسابی از اطرافیان کار بکشم! چون واقعا مهمونی افطار جمعیتی, دست تنها و با بچه کوچیک نمی شه که برگزار بشه! پیش خودم فکر کردم چه طور وقتی بقیه مهمونی دارن من می رن کمکشون, خوب اون ها هم بیان کمک من و این رو رک و صریح درخواست خواهم کرد! و البته که متوجه شدین بیشتر منظورم به خانواده شازده اس!!!



دو شب پیش دو خانواده از فامیل شازده مهمونمون بودن که بچه هاشون هم سن خانوم کوچولوئن. آقایون که از زمان مجردی رفیق بودن با هم. ما خانوم ها هم از سر این که با هم حامله بودیم و با فاصله کمی از همدیگه زایمان کردیم, خیلی صمیمی شدیم و روابطمون بیشتر جنبه دوستانه داره تا فامیلی. یکی از این خانواده ها خیلی جالبن و یه جورایی خاص توی این دوره و زمونه. قبلا چند بار خواستم راجع بهشون بنویسم اما نشده. حالا گویا داره می شه!

این ها کمتر از دوساله که ازدواج کردن. پسره یکی دو سال قبل ازدواجش خیلی مذهبی می شه. قبلش هم تا حدی مذهبی بود, منتها دیگه خیلی رفت تو نخ مسجد و هیات و خلاصه فرق کرد با قبلش. موقع ازدواج هم اصرار داشت یه دختر خیلی مومن بگیره و خیلی خواستگاری رفتن تا دختری که هم شرایط مد نظر پسره رو داشته باشه و هم با شرایط پسره کنار بیاد رو پیدا کنن. مثلا دو تا دختر مامان شازده معرفی کرده بود که هیچ کدومشون پسره رو نپسندیدن! بالاخره دختر مورد نظر یافت شد و توافقات انجام و طی یه مراسم خیلی ساده عقد کردن. برای کمتر از 6 ماه بعدش هم سالن گرفتن برای عروسی که چنین چیزی در خاندان شازده بی سابقه بود! چون دوران عقد کردگی بقیه جوون های این فامیل بیشتر از دو ساله! مثلا خود ما که 14 ماه عقد کرده بودیم و تو فامیل خودم از همه دوران عقدمون بیشتر بود, تو فامیل شازده قبل از این مورد, کمترین دوران عقد کردگی رو داشتیم!!! بعد زد و چند هفته مونده به عروسی خاله بزرگ داماد فوت کرد و مجبور شدن سالن رو پس بدن.

چهلم خاله خانم که برگزار شد, تو همون مراسم دختر خاله ها به مادر داماد اصرار کردن که دیگه منتظر نمونن و زودتر مراسم عروسی رو بگیرن. چون یک هفته بعدش هم ماه محرم شروع می شد و اگر صبر می کردن, مراسمشون حداقل دو ماهی عقب میافتاد. و این شد که در یک اقدام بی سابقه سه روز بعدش عروسی برگزار شد و اینا همه کاراشون رو از گرفتن سالن و آتلیه و لباس و ... ظرف همین سه روز انجام دادن!!! عروسی هم بسیار ساده برگزار شد, با یک نوع غذا, لباس عروس قرضی, بدون اتاق عقد و آینه شمعدان و سرویس طلا و این جور تشریفات!

خونه عروس و داماد, طبقه زیر زمین خونه پدری داماد بود. یه خونه قدیمی که فقط تو این مدت کوتاه یه رنگ هول هولکی به دیواراش زده بودن! اما چیزی که خیلی خاص تر بود جهیزیه عروس خانم بود. وسایل برقی بسیار مختصر فقط در حد ضرورت و همه تولید داخل, بدون وجود مبلمان و میز غذاخوری و سرویس خواب و ویترین که همه عروس های این دوره زمونه جزء ملزومات لاینفک جهیزیه شون می دونن! تنها وسیله چوبی شون چند تا کمد بود و یه جالباسی! دور تا دور خونه رو هم پشتی گذاشته بودن. به سبک عروس های اول انقلاب دقیقا!

7 یا 8 ماه بعد عروسیشون هم در حالی که قرار بود خونه پدری داماد رو بکوبن و بسازن و اینا باید اثاث کشی می کردن, خانم به میل خودش باردار شد و پسرشون حدودا یه ماه زودتر از خانوم کوچولو به دنیا اومد. سیسمونیش هم بسیار مختصر و در حد ضروریات بود. بدون این جینگیل جات نه چندان ضروری که این روزها شدیدا مرسومه! خونه ای که اون موقع توش زندگی می کردن, یه خونه حدودا 60 متری خیلی قدیمی سمت پایین شهر بود که بعد یه سال از اون جا بلند شدن و یه خونه دیگه اجاره کردن. تو همین خونه که فقط سی متره, قبل ماه رمضون یه شب شام ما و اون یکی دوستمون رو هم دعوت کردن! با یه پذیرایی ساده و خودمونی. و البته خیلی هم خوش گذشت! بچه ها رو خوابوندیم و تا نصف شب دور هم گفتیم و خندیدیم!


من بی اغراق هر وقت این خانم رو می بینم به حالش غبطه می خورم! نه به وضع خونه زندگی و ظاهرش _که خوب مال من از اون بهتره!_ به این سادگی و بی توقع بودنش! به این که این قدر زندگی رو راحت می گیره, به همین داشته های کمش راضیه و از زندگیش لذت می بره و همیشه لبش خندونه! بارها فکر کردم من هیچ وقت حاضر نبودم با این شرایط زندگی کنم, تو خونه های کوچیکِ قدیمی و با حداقل لوازم! اما با تمام این احوال اون اگر بیشتر از من زندگیش راضی نباشه, قطعا کم تر هم نیست! 

خلاصه که این زوج, میون زرق و برق ها و تجملات زندگی های امروز, یه نمونه استثنایین! به اعتقاداتشون عمل می کنن. انتخاب کردن ساده و راحت زندگی کنن و از انتخابشون هم پشیمون نیستن. تازه خانم همیشه با جدیت می گه دوست داره چهار تا بچه داشته باشه و باور قلبی داره که هر بچه ای روزی خودش رو میاره. از حالا هم داره برنامه ریزی می کنه که چه زمانی مناسبه تا بچه بعدیش رو به دنیا بیاره!!!


خوشی های به سر رسیده!


یکی از خصوصیات خیلی خوب خانوم کوچولو مساله خوابشه. نسبت به گل پسر هم راحت تر می خوابه, هم بیشتر و پیوسته تر. گل پسر تا زمانی که شیر می خورد هر دو ساعت یک بار بیدار می شد و من رسما خواب درست و حسابی نداشتم و مدام کلافه بودم از کم خوابی. این علاوه بر روانی بود که از من به فنا می رفت تا خوابش ببره! برای همین قبل به دنیا اومدن خانوم کوچولو انتظار داشتم یه دور جدید از کم خوابی شروع بشه و وقتی که خانوم کوچولو تو همون هفته اول تولدش یه شب چهار ساعت پشت سر هم خوابید, واقعا نمی تونستم باور کنم و کیلو کیلو قندی بود که تو دل من آب می شد!!! بعد از چند وقت هم خودش به طور خودکار وقتی خوابش می گرفت انگشت شصتش رو می مکید و با یه مقدار تکون پا یا گهواره می خوابید! عادتش داده بودم که حدود ساعت نه شب بخوابه و هر جا هم که می رفتیم می بردمش توی یه اتاق و می خوابوندمش, راحت و بی دردسر! و البته که هم چنان از این بابت تو دل من قند آب می شد!



اما از اون جایی که اصولا هیچ کدوم از خوشی های دنیا پایدار نیست, طی روزهای اخیر یا دقیق ترش از وقتی خانم کوچولو 5 ماهش تموم شده, این عادت خوبش داره رو به افول می ره و دیگه از این به خواب رفتن های راحت خبری نیست! تو این مدت هر جا مهمونی افطار رفتیم, بعد از این که تو ساعت مشخص, با دردسر فراوان خوابوندمش, نیم ساعت نشده بیدار شده و بنای شیون و زاری رو گذاشته و با تمام تلاش ها دیگه نخوابیده! و بعدش می شه گفت یه جورایی مهمونی رو کوفتم کرده با نق نق هاش!

تو خونه هم وضعیت خوابش به هم ریخته و وقتی خوابش می گیره به جای مکیدن شصت و خوابیدن, جیغ هایی می زنه آن چنانی! همین دو شب پیش بود که وقتی نه من نه شازده با هیچ ترفندی نتونستیم بخوابونیمش و از صدای گریه اش کلافه شده بودیم, بالاخره شازده مثل دوره نوزادیش براش سشوار روشن کرد و با صدای اون خوابید! حالا نمی دونم تاثیر اون صدا بود که گفته می شه شبیه صداهای درون رحم مادر در دوره جنینیه و برای نوزاد آرامش بخش, یا این که دیگه حال گریه کردن نداشت و غش کرد از خستگی!!!

و حالا من مدام اون صحنه هایی رو به یاد میارم که گل پسر موهامو سیخ می کرد و روانم رو بر باد می داد تا بخوابه و این صحنه ها از حوال شش ماهگیش شروع شد!!! و با این که اصلا دلم نمی خواد قبول کنم اما شواهد نشون می ده که یه دوره دیگه از آسفالت شدن دهان جهت خوابوندن بچه در انتظارمه!!! خدایا رحم کن!



+ انشالله به حق خانوم خدیجه کبری که امشب شب وفاتشونه, خدا گره از کار همه مسلمان ها باز کنه. امشب رو برای توسل به این بانوی گران قدر از دست ندین.


++ کسی می دونه چرا فیدلی کار نمی کنه؟!


جوگیری رمضانی!


این روزها جهت درک بهتر ماه رمضان و احوال روزه داران, بدن من به طور خودکار از حوالی عصر به سمت بی حالی, ضعف و سردرد می ره! هر چی بخورم هم تفاوتی نمی کنه؛ اما بعد خوردن افطار حالم درست می شه! جو ماه رمضان بدجوری گرفته منو!!!

هر روز حوالی ظهر به خودم می گم باید بعضی روزا روزه بگیرم, اما وقتی عصر می شه و می بینم روزه نگرفته این قدر حالم بده, منصرف می شم! حالا امروز فکر کردم شاید روزه بگیرم حالم این جوری نشه! نمی دونم!




+یکی از خواننده های این جا از شما دوستان درخواست کرده برای شفاشون سوره حمد بخونید.


1 2 3 4 5 ... 40 >>