X
تبلیغات
بازی تراوین

ماجراهای گلابتون بانو

چیزی به مراتب بالاتر از سنگ پای قزوین!

چند روز پیش یهو یاد کار و کاسبی کرده بودم و همکار و رییس قدیمی آقای وکیل! پیش خودم فکر کردم چه قدر بی معرفته! این همه از من کار کشید, اون وقت تو این مدت یه تماس نگرفت احوالی بپرسه و یه تبریک خشک و خالی برای تولد خانوم کوچولو بگه! بعد آخر شب که ازبیرون برگشتیم دیدم هم شماره اش رو تلفن خونه افتاده هم رو موبایلم! منم سرخوش فکر کردم تا اینا از ذهن من گذشت بهم زنگ زده! و صد البته هم مطمئن بود برای احوال پرسی و تبریک تماس گرفته! فردا صبحش که داشتم تو پارک قدم می زدم بهش زنگ زدم. اما زهی خیال باطل! نه تبریکی نه چیزی زود رفت سر اصل مطلب که چی؟! "من می خوام یه وام بگیرم, تو فامیلامون هم چند نفری هستن که شغل های دولتی خوب دارن و می تونن ضامنم بشن, اما نمی خوام بهشون رو بیاندازم. می خواستم شما بیاین ضامنم بشین!!! با همسرتون صحبت کنین اگه از نظر ایشون ایرادی نداشت تا امروز عصر بهم خبر بدین!!!" یعنی بی راه نگفتم اگه بگم دود از کله ام بلند شده بود! خدای من! آخه آدم هم این قدر پررو؟!


دو سال و اندی من تو دفترش کار کردم. هر چی پرونده دردسر دار و پر از دوندگی بود انداخت گردن من! برای هیچ کدومشون هم حق الوکاله درست و حسابی نداد! (خواننده های قدیمی این جا شاهدن!) هر پرونده ای هم که توش گیر و گور می افتاد می گفت:"می دونم شما خیلی زحمت می کشی اما برای من مقدور نیست حق الوکاله بیشتر بدم, بعدا جبران می کنم!!!" ولی نه هیچ وقت از جبران کردن خبری شد نه یه پرونده درست و حسابی با یه حق الوکاله به دردبخور! اواخر همکاری مون هم که دیگه سعی می کردم خر درونم رو کنترل کنم و نذارم آقای وکیل سوارش بشه و باهاش یورتمه بره و در نتیجه زیر بار مبلغ های پیشنهادیش نمی رفتم و سر حق الوکاله باهاش چونه می زدم, کلا منو گذاشت کنار و دیگه برای کار جدید تماس نگرفت! الان هم یک ساله که هیچ گونه همکاری نداشتیم با هم. اون وقت من نمی دونم با چه رویی زنگ می زنه از من می خواد ضامن وامش بشم؟! یا چند ماه پیش که گفته بود مدارکم رو ببرم بهش بدم تا با استفاده از پروانه وکالت من یه موسسه حقوقی تاسیس کنه, اما اسم من فقط صوری اون جا باشه و هیچ ادعایی نداشته باشم!!! (+) حالا درسته یه زمانی اون اوایل که بی تجربه بودم و عشق کار کردن, خر درونم خیلی عر عر می کرد, اما دیگه تموم شد! خره رو رامش کردم! اما نمی دونم چرا این بشر نمی فهمه؟! چیز خاصی نگفتم و خداحافظی کردم. اما تو دلم گفتم بشین تا بهت زنگ بزنم!!! و کلی بد و بیراه هم نثار خودم کردم که اصلا برای چی باهاش تماس گرفتم و اوقات خوشم رو خراب کردم! فرداش به شازده گفتم که چی شده! پقی زد زیر خنده و گفت:"اصلا این آقای وکیل مغز داره؟! صد تومان رو زورش میومد بهت بده حالا می خواد ضامن وامش بشی؟!"

یعنی با اذیت هایی که این مدت از دست آقای وکیل کشیدم نسبت به کارم این قدر دلسرد شدم! البته خیلی هم بد نشد. هم کلی تجربه کسب کردم در مهار خر درون! هم باعث این شد که تصمیم گرفتم یه مدت طولانی از کار فاصله بگیرم و بچه دومم رو به دنیا بیارم و از تو خونه بودن لذت ببرم!


+ یه نفر با سرچ "تو روح" رسیده به وبلاگ من! از بس که من تو پست های قدیمیم نوشتم تو روح آقای وکیل!!!



++ خیلی دوست دارم تو بازی وبلاگی 5 لحظه ناب و خاطره انگیز شرکت کنم و یه پست مفصل بنویسم. کلی هم راجع بهش فکر کردم اما نمی دونم چرا نمی شه! هم تنبلی می کنم, هم اون تمرکز و فراغ بالی رو که نوشتن همچین پستی می خواد پیدا نکردم! حالا نمی دونم اصلا قسمت می شه که بنویسمش یا نه؟! به هر حال گفتم که بدونین من دلم می خواد بنویسم اگه نشد دیگه دست تقدیر تو کاره!!!


یک روز بارانی

فصل بهار تو این چند سال اخیر برای من فصل پارک رفتن شده! از دو سال پیش که گل پسر رو  بعد تعطیلات عید تو مهد کودکی ثبت نام کردم که روبروی یه پارک بزرگه, کارم این شده که بعد برداشتنش از مهد به خاطر علاقه شدیدش به بازی تو پارک, حداقل یه ساعتی تو پارک بمونیم. یا خودم بعد گذاشتنش, برم یه دوری تو پارک بزنم و از هوا و منظره بهاریش لذت ببرم! حالا هم که بعد از چندین ماه خونه نشینی گل پسر و تلاش بسیار من و شازده جهت متقاعد کردنش برای دوباره رفتن به مهد, دوباره از اول اردیبهشت ثبت نامش کردم, برنامه همینه! با این تفاوت که امسال خانوم کوچولو هم تو این پارک گردی همراهمونه!



این چند روزه گیگول رو از شازده پس گرفتم. قبل عید ماشینش رو فروخته و با گیگول می ره سر کار. منم گفتم دیگه لطف کنه با تاکسی بره! چون مهد کودک بهمون بدمسیره. تاکسی خور نیست. پیاده هم راه طولانیه و باید از اتوبان رد شد و نمی شه کالکسه برد. گل پسر رو که می ذارم مهد, خودم با خانوم کوچولو می ریم سرای محله کلاس! خانوم های اون جا عاشق خانوم کوچولو شدن و می گن این دخترت از حالا میاد سر کلاس, پروفسور می شه! یه بار هم که نق می زد و نمی ذاشت سر کلاس بمونم, یکی از مسئولین اون جا اومد ازم گرفتش و گفت من عاشق بچه ام و برد پیش خودش خوابوندش! بعد هم که می ریم دنبال گل پسر حتما باید یه سلام بلند و بالایی خدمت پارک مربوطه عرض کنیم و هر چه قدر هم که خسته باشم و دلم بخواد برم خونه هیچ فرقی نمی کنه! گل پسر این قدر معصومانه خواهش می کنه بریم پارک که دلم نمیاد نبرمش! کالکسه رو از صندوق عقب درمیارم و می ریم سمت زمین بازی. من با خانوم کوچولو یه گوشه می شینم کتاب می خونم, گل پسر هم می ره بازی. امروز فکر کردم ما که باید پارک رو بریم, پس بهتره یه کم خوراکی بردارم و حصیری رو که تو صندوق عقبه یه گوشه پهن کنم و با خیال راحت بشینم و یه چیزی هم بخورم تا مثل روزای قبل از گرسنگی حالم بد نشه! بعد که این همه تجهیزات دنبال خودم راه انداختم و یه گوشه دنج کنار زمین بازی پیدا کردم و زیرانداز رو پهن کردم و به یه درخت تکیه دادم و مشغول کتاب خوندن و پرتقال خوردن شدم, چند تا رعد و برق زد و تا گل پسر رو راضی کنم که از بازی دل بکنه و برگردیم خونه بارون گرفت و تا برسیم به ماشین یه نمه هم خیس شدیم!

از اون طرف هم شازده گفته بود یه چک از خونه بردارم و ببرم دم دفترش بهش بدم. تو راه یه تگرگ وحشتناکی شد که نگو! خیابون ها رو هم حسابی آب گرفته بود و نمی تونستم درست و حسابی جایی رو ببینم! خانوم کوچولو هم گرسنه شده بود و گریه می کرد! با یه مکافاتی رسیدم اون جا! دیگه فکر کنم اون یه مقدار واهمه ای که از رانندگی کردن با بچه کوچیک و گریه کردنش داشتم تا حد زیادی ازبین رفت!


روز مادر

  اول از همه عید ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) رو به همه دوستان و خوانندگان تبریک می گم.

و یک تبریک ویژه به همه مادران عزیز.

و یک تبریک ویژه تر به دوستان عزیزی که تازه مادر شدن. دوستانی که این روزا روال عادی زندگیشون به هم ریخته, سر رشته خیلی از امور از دستشون خارج شده, کارشون زیاد شده و استراحتشون کم, کلافه ان, سردرگمن, بی نشاطن, چشماشون گاه و بی گاه بارونی می شه, چندان از جانب اطرافیان درک نمی شن, گاهی حس می کنن کم آوردن...

هم چنین به دوستانی که دارن مادر می شن و این روزا با عوارض سخت دوران بارداری درگیرن. با ویار, تهوع, درد های مختلف, تنگی نفس, بی خوابی...

خوبی زندگی اینه که می گذره, زود هم می گذره حتی این مدل روزهای سختش! انشاالله روز مادر سال آینده اوضاع خیلی بهتر خواهد بود!



با تشکر از جناب اماسیس که این عکس زیبا رو برام فرستاد.



 + یه فاتحه هدیه کنیم به همه مادران آسمانی. خصوصا مادران دوستان عزیزمون: بانوی بهار, دارچین, مینا, پروانه, لاله, منجوق و نازنین.


ادامه مطلب

یه همچین برادرایی دارم من!

صحبت ازدواج خالمه و قیافه خواستگار جدیدش. مامانم می گه:"قیافه خیلی مهم نیست, عادی می شه." داداش کوچیکه خیلی جدی می گه:"نه! کی گفته قیافه عادی میشه؟ مثلا همین شازده فکر می کرد قیافه گلی براش عادی میشه اما بعد این همه سال هنوز نشده!" بعد هم هرهر با شازده می خندن!!!

صحبت کوتاه کردن موئه. زن داداشم دختر دو سالش رو برده آرایشگاه و برای اولین بار موهاشو کوتاه کرده. می گم قشنگ شده اما داداش بزرگه می گه:"من از موی کوتاه خوشم نمیاد. موی دختر باید بلند باشه!" شازده می گه:"منم موی کوتاه دوست ندارم. این خواهرت هم که بلند شده رفته موهاشو کوتاه کرده ..." و دوتایی نگاه مثلا تاسف بار بهم می کنن و کله هاشونو تکون می دن! بعد هم هرهر می خندن!!!


فقط می خواستم بگم یه همچین براداریی دارم من! هلاک این همه پشتیبانی کردنشون از تنها خواهرشونم!!!

علاوه بر اینا هر از گاهی دادش کوچیکه به گل پسر می گه:"تو چی کار می کنی از دست این مامانت؟ من اگه همچین مامانی داشتم, کلا می ذاشتم می رفتم!"

گردش بهاره

دیروز در راستای فرار از کسالت و خواب آلودگی بهاره و گذران مفید اوقات, یه گردش سه نفره ترتیب دادم! خانوم کوچولو رو گذاشتم تو کالسکه, دست گل پسر رو گرفتم و راه افتادیم تو خیابونا! اول رفتیم سرای محله که راجع به کلاس هاش برای خودم و مهد کودک و خانه بازیش برای گل پسر سوال کنم. کلاس های روان شناسی و فرزند پروری داشت که تصمیم گرفتم برم و گل پسر رو هم تو ساعت های کلاس بذارمش مهد اون جا. مهدش هم بدک بود. البته ما عصر رفتیم که ساعت بازی بود و مربی ها و مسئول اصلی مهد نبودن. اما در حال برای چند روز تو هفته اونم دو سه ساعت ساعت خوبه! اگه دیدم مهدش به دردبخوره اون وقت بیشتر می ذارمش.

وقتی رفتم راجع به کلاس ها سوال کنم, یه آقای دکتر متخصص فیزیولوژی هم اون جا بود که هفته ای یه بار عصرها برای ویزیت مجانی میومد اون جا و ما از شانسمون وقتی رفتیم که دکتر اون جا بود! به توصیه خانوم مسئول کلاس ها از دکتر خواستم وضعیت بدنی گل پسر رو بررسی کنه و اگه مشکلی داره بهم بگه. نتیجه این بود که داره کف پاهاش به سمت صاف شدن می ره و باید روزی 5 دقیقه روی پنجه پا راه بره. توصیه هم کرد که یه کلاس ورزشی مثل ژیمناستیک یا ایروبیک کودکان ثبت نامش کنم. در همون حین فکر کردم خوبه خودم هم یه ویزیت بشم خصوصا که مدتیه خیلی در ناحیه پشت و شونه هام احساس درد دارم و آدمی هم نیستم که برای همچین مساله ای بلند شم برم دکتر!!! معاینه ام کرد و گفت گودی کمر خیلی زیادی دارم (اینو می دونستم البته!) و در اثر این گودی زیاد یه انحنای دیگه در قسمت شونه هام ایجاد شده و این دردا هم به همین خاطره. یه سری ورزش اصلاحی برام نوشت که به مدت 8 هفته انجامشون بدم تا وضعیتم بهبود نسبی پیدا کنه. البته آدرس یه کلینیک رو هم بهم داد که اگه تونستم برم و اون جا ورزش ها رو انجام بدم, ولی با وجود بچه ها تو خونه کار برام راحت تره. اینو به دکتره هم گفتم! حالا باید برم یه توپ جیمبال ( از این توپ بزرگا) بگیرم و بارفیکس وصل کنم برای ورزش ها, که امیدوارم عین بچه آدم همه هشت هفته انجامشون بدم و تنبلی نکنم!!!

بعد از سرای محله گل پسر رو بردم سلمونی مردونه تا موهاشو کوتاه کنن. این بار بردمش یه جای جدید که تازه نزدیکمون باز شده. کار سلمونی قبلی صد درصد باب میلم نبود. من دوست دارم زیاد موهاشو کوتاه نکنن و روهاش بلند باشه. هر بار هم اینو می گم ولی باز جلوشو زیادی کوتاه می کنن و اون جوری که می خوام نمی شه! برای همین گفتم ببرمش یه جای جدید ببینم کارش اون جوری که دلم می خواد هست یا نه. که اینم کامل باب میلم نبود, فرقش این بود که موهای گل پسر رو ژل زد و سیخ سیخی کرد و برای همین سوسول بازیا کلی گرون تر از آرایشگاه قبلی ازم گرفت!!!

بعدش به اصرار گل پسر رفتیم سمت پارک. سر راه یه سری به شهر کتاب زدم و با پولایی که برای تولدم کادو گرفته بودم سه جلد کتاب خریدم: شروع یک زن از فریبا کلهر, بعد از پایان ازفریبا وفی و توپ شبانه از جعفر مدرس صادقی. یک ساعتی هم تو پارک موندیم. گل پسر حسابی سرسره بازی کرد, من کتاب خوندم و با وسایل ورزشی کار کردم, خانوم کوچولو هم لطف کرد کلا خوابید! تو راه برگشت چند تا نون بربری گرفتیم و وقتی ساعت 8 شب با خستگی و گرسنگی فراوان رسیدیم خونه, نون ها رو با پنیر و خیار و گوجه و کره عسل آوردم خوردیم و عصرونه و شام رو یکی کردیم. برای شازده هم گذاشتم کنار!


امروز صبح بعد مدت ها قبل ساعت ده بیدار شدم تا با گل پسر بریم سمت سرای محله! ولی گل پسر بر خلاف گفته های قبلی و شوق و ذوق نشون دادنش, طبق معمول ادا و اطوار درآورد که نمی خوام برم و دوست ندارم و می خوام خونه باشم!!! بعد که کلی اعصاب منو خط خطی کرد و از صرافت بیرون رفتن انداختم, گیر داد که حالا بریم خونه بازی! منم که به این نتیجه رسیدم روش معکوس بهتر در مورد گل پسر جواب می ده گفتم:"اصلا نمی خوام بری خانه بازی. باید خونه بمونی!" بعد که اصرار کرد گفتم:"حالا اگه پسر خوبی باشی شاید فردا صبح ببرمت!" دیگه نمی دونم فردا چه بازی ای سر من درمیاره! خدا عاقبت منو با این بچه ختم به خیر کنه!!!



+ قالب قبلیم که بسیار دوستش داشتم به هم ریخته شد و مجبور شدم عوضش کنم. البته مدتی بود می خواستم از قالب های خود بلاگ اسکای استفاده کنم که امکاناتش بیشتر و کامل تره اما به خاطر دل بستگی به قالب قبلی این کارو نکرده بودم!



اولین سفر امسال که امیدوارم آخریش نباشه!

تو این سال هایی که از دواجم می گذره, هیچ وقت نشده بود دلم برای دوران مجردی به معنی واقعی کلمه تنگ بشه و هوس برگشتن به اون دوره به سرم بیافته! تا سفر هفته پیشمون به شمال با خانواده دوستم سین که اولین سفرم با دو تا بچه بود و بیشتر از باقی سفرهام احساس مسئولیت می کردم و کار داشتم! اون جا بود که از اعماق وجود دلتنگ سفرهای شمال دوران قبل ازدواجم شدم. سفرهایی که از قبل کلی براش شوق و ذوق داشتم, توش مسئولیت خاصی نداشتم و بسیار بهم خوش می گذشت! 

ویلایی که گرفته بودیم, نزدیک مجتمع تفریحی متعلق به اداره پدرم بود که قدیم ها هر سال یک سفر پنج روزه می رفتیم اون جا و من کیف می کردم. تو مسیر رفتن به جنگل که برای خرید چیزی توقف کردیم و از ماشین پیاده شدم, یهو دیدم کنار همون مجتمعم! با حسرت داخلش رو نگاه کردم و کلی یاد خاطرات و حال و هوایی که اون جا داشتم کردم و دل تنگیم بیشتر شد. اصلا دلم می خواست زمان برگرده به عقب و بیافتم تو دل یکی از سفرهای قدیمی تو همون مجتمع و با همون حال و هوا !!!

علاوه بر اون تو زمان مدرسه هم دو بار با سین رفته بودیم اردوی شمال و کلی با هم یاد خاطرات شیرین اون اردوها کردیم و حتی تصمیم گرفتیم بچه هامون که بزرگ شدن بذاریمشون پیش شوهرامون و یه بار دیگه مجردی بیایم شمال!

البته که این سفر هم خوش گذشت و خوب و خاطره انگیز شد.


 

ادامه مطلب

روز تولد خود را چگونه گذراندید؟!

 دلم می خواست روز تولد سی سالگیم خیلی خاص باشه, سورپرایز بشم, هدیه های خوب بگیرم... یه جورایی هم خاص شد البته! خانوم کوچولو بیشتر از هر روز نق زد و گریه کرد, گل پسر وسط گریه های خانوم کوچولو تا تونست حرف زد و مغزم رو خورد,شازده هم که پنج شنبه ها یا سرکار نمی ره یا زود میاد خونه, شب اومد! اقلا نشد که خودم برم برای خودم هدیه بگیرم و خوش بگذرونم! در نتیجه تا حد زیادی دپرس شدم و دلم برای خودم سوخت که روز تولدم همین طوری الکی گذشت!

شبش طبق معمول پنج شنبه ها شام خونه پدری شازده بودیم. سر راه به اصرار خودم یه کیک گرفتیم و بعد شام خوردیم, چند تا عکس گرفتیم و یه بلوز هم کادو گرفتم.

برای جمعه شام مامانم اینا و برادرم اینا و مادربزگ مادریم رو که تو ایام عید دعوتشون نکرده بودم و گفته بودن برای تولدم میان, دعوت کرده بودم. از ظهر با شازده مشغول تدارک شام بودیم. غذا به انتخاب شازده فقط پیراشکی بود ولی درست کردنش خیلی زمان برد! خصوصا که عصر هم برامون مهمون اومد. پسرعموی شازده با خانوم و پسرش اومدن عید دیدنی و یه دو ساعتی هم نشستن. برای همین کلی کارمون عقب افتاد و با این که زود شروع کرده بودیم, آخرش هول هولکی شد! اما خوشبختانه همه خیلی خوششون اومد و از اون همه پیراشکی فقط دو تا دونه اش موند! بعد شام هم کیک تولد رو آوردیم و  دست زدیم و شعر خوندیم (البته نه زیاد چون خانوم کوچولو می ترسید!) و داداش بزرگم چند تا عکس به دردبخور ازمون گرفت. کادو هم یه مبلغ کوچولویی پول و یه شلوار و یه چادر نماز گرفتم. شازده هم یه ادکلن بهم هدیه داد.



قبل تولدم چند بار گفته بودم گوشی موبایلم ایراد پیدا کرده و بعدش با خنده می گفتم تولدم نزدیکه! شازده هم می گفت باور کن اوضاع مالی خیلی خرابه!!! ولی من خوش خیال پنج شنبه شب که دیر کرد نشستم برای خودم خیال بافتم که شاید رفته برای من یه کادوی باحال بخره! زهی خیال باطل! البته ادکلن هم خوبه, ولی چندان هیجان انگیز نیست وقتی دو تا شیشه که هنوز به نصفه هم نرسیده از قبل داشته باشی و یکی هم تازه عیدی گرفته باشی!!! به هر حال اوضاع از پارسال بهتر بود که هیشکی برام کادوی تولد نخرید و آخرش خودم رفتم برای خودم هدیه گرفتم!!!


از همه دوستان و خوانندگانی که لطف کردن و برای پست قبل کامنت گذاشتن بسیار ممنونم. سورپرایز از طرف شما بود با اون همه کامنت محبت آمیزتون که حسابی خوشحال و دلگرمم کرد!



1 2 3 4 5 ... 36 >>