X
تبلیغات

الان یک هفته اس که تعطیلات تابستانی ما که از خیلی وقت قبل منتظرش بودم شروع شده. هفته پیش گل پسر طی جشن باشکوه و پر هیجانی از پیش دبستانی فارغ التحصیل شد (جشنی که مامان طفلکیش حتی بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه هم تجربه اش نکرده بود!) و این برای من یه جورایی یعنی آغاز دوباره زندگی! این که دیگه مجبور نیستم صبح زود بیدار بشم خیلی لذت بخشه! اصلا صد سال دیگه هم که بگذره من نمی تونم با این صبح زود بیدار شدن ارتباط برقرار کنم! هیچ ربطی هم به تنبلی نداره!



حالا چهار ماه تعطیلی داریم و من سعی می کنم زیاد به بعدش که گل پسر کلاس اولی می شه و قطعا اوقات سختی رو در پیش خواهیم داشت, فکر نکنم! از بعد تموم شدن درسم, دیگه تابستون رو به خاطر گرما و روزای کش دارش دوست نداشتم, اما امسال دوباره به یکی از لذت های دوران کودکی و نوجوانیم برگشتم! هر چند معضل این روزای بلند و غر زدن های گل پسر به خاطر سر رفتن حوصله اش وجود داره و باید برنامه بریزم برای سرگرم کردنش. فعلا برای کلاس کاراته اقدام کردیم, احتمالا کلاس نقاشی هم چون خودش ابراز تمایل کرده اسمش رو بنویسم و بعد از هشت ماه سرویس مدرسه بودن, تبدیل بشم به سرویس کلاس های تابستانی!



می شه یه جور دیگه هم به وضع موجود نگاه کرد. می شه به جای فرار از مشکلات یا ناله و شکایت, پذیرفتشون. آروم و تسلیم. اصلا این که دقیق بشی تو فلسفه بلاها و سختی ها و با عقل ناقص خودت یه کم بفهمیش, این که باور کنی خدا از همه به بنده هاش مهربون تره, آروم می شی و این قدر دست و پای الکی نمی زنی.

شاید همه این ها برای اینه یه کم از این همه روزمرگی و دل خوشی های الکی دور بشی, بری دست به دامن خدا بشی, سفت و محکم, دعا و نماز و مناجات بهش نزدیکت کنه, حالت رو خوش کنه و روحت رو بزرگ. می شه شاکر خدا بود برای وجود سختی ها و مشکلاتی که گاهی بدجور به آدم فشار میاره.


زیر لب تکرار می کنم: "افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد" تا آروم بشم...



ماه نو اومده. شعبان المعظم, ماه پیامبر رحمت. و من از خدای مهربونم می خوام بسیار روزیم کنه از خیر و برکات شعبان,  به حق این ماه عزیز گره های کور مشکلات همه ما رو باز کنه و مسلمانان بی پناه زیر بمب و آتش خصوصا ملت یمن رو نجات بده.

التماس دعای مخصوص رفقای نازنین!


این روزها هیچی به اندازه خرابکاری های خانم کوچولو _ کارهایی از قبیل چپه کردن لیوان آب و ظرف غذا روی زمین _ نمی تونه گل پسر رو به وجد بیاره! که از خنده اشک تو چشماش جمع بشه, روی زمین ولو بشه و وسط خنده هاش با هیجان بگه:" عالی بود خانم کوچولو! کارت حرف نداشت!!!"
منم می مونم این وسط که حرص بخورم به خاطر کثیف کاری خانم کوچولو, یا بخندم از خنده های گل پسر!
چی بشه خانم کوچولو با این مشوقی که داره!


+ به تمامی مادرها و پدرها, خصوصا مادرهایی که بچه بالای سه سال دارن, خوندن کتاب "به بچه ها گفتن و از بچه ها شنیدن" رو اکیدا توصیه می کنم. کتابی که تازه خوندنش رو تموم کردم و بیشتر از هر کتاب تربیتی دیگه ای که تا حالا خوندم بهم برای رفتار بهتر با گل پسر کمک کرده و واقعا کاربردی و نتیجه بخش بوده. اصلا خوندن این کتاب و دوره چند باره اش برای هر والدی از واجباته! از من گفتن بود!

از چند هفته پیش, گل پسر با هیجان راجع به نمایشی که قراره تو مدرسه بازی کنن و این که نقش سگ! رو داره و لباس سگ می پوشه و ... برام حرف زده بود تا این که یه روز وقتی رفتم دنبالش, مستخدم مدرسه گفت:"بیاین باهاتون کار دارن." رفتم پیش معلمشون و برام گفت که گل پسر برای نمایش جشن آخر سال انتخاب شده, معلم ادبیات مدرسه هم که باهاشون تمرین می کنه گفته بچه با استعدادیه اما مشکل اینه که موقع تمرین زیادی ورجه وورجه می کنه و دل نمی ده به کار! ازم خواست یه دفعه که تمرین دارن برم ببینم وخودم تو خونه باهاش کار کنم تا خوب آماده بشه! آخر هفته شعر مربوط به نمایش رو با این یادداشت که تو خونه باهاش تمرین کنم تا خوب حفظ بشه, برام فرستادن و  چند روز بعدش معلمشون باهام تماس گرفت و گفت فردا صبحش برم برای دیدن تمرین. وقتی رفتم تو نمازخونه مدرسه, شش تا از بچه ها با لباس های طرح حیوونای مختلف و مادراشون و مربی اون جا بودن و تمرین شروع شد. نمایش راجع به یه مزرعه بود و بچه ها دو به دو می اومدن, نقششون رو اجرا می کردن. مرغ و خروس, الاغ و گاو و در آخر گربه و سگ یا همون گل پسر! خوب در واقع گل پسر خیلی بهتر از حد انتظارم بود! بدون در نظر گرفتن قسمتی که یادش رفت, با صدای بلند و قشنگ نقشش رو اجرا کرد. من که معلومه کلی خوش خوشانم شد! خانم کوچولو هم محو اجرای نمایش, آروم تو بغلم نشسته بود!



یاد خودم افتادم که تو دوره ابتدایی, همیشه مسئول گروه سرود و نمایش دهه فجر بودم و به صورت خودجوش بچه ها رو جمع می کردم, تو زنگ های تفریح تمرین می کردیم و بعد برای جشن اجرا! شعر سرود رو خودم انتخاب می کردم, نمایشنامه رو هم پدر دوست صمیمیِ اون دورانم برامون می نوشت. همیشه هم من نقش ملکه رو بازی می کردم و اون دوستم نقش شاه! یه لباس صورتی توردار هم داشتم که مامانم برام دوخته بود و روز جشن, موقع اجرای نمایش تنم می کردم و فکر می کردم خیلی ملوکانه اس!!!بعد کلی تو دلم قند آب شد که پسرم به خودم رفته!

این شش تا پسر بچه گروه نمایش, این قدر موقع تمرین ورجه وورجه و حواس پرتی کردن که دلم برای مربی شون سوخت حسابی! آخرش آقای مربی یه سری توصیه های کلی رو به مادرا کرد و بعد گفت: "مامانِ آقا سگه کیه؟!" دستمو بردم بالا و گفتم:"من!" با خنده سرشو تکون تکون داد و گفت:"پسرتون خیلی خلاق و با استعداده. اما اصلا آروم و قرار نداره و مدام بالا پایین می پره! شعرشم هی یادش می ره!" گفتم:"می دونم! خدا به شما صبر بده!!!" گفت: "باهاش زیاد تمرین کنین که آماده بشه!"

چند شب بعد داشتم برای مامانم ماجرا رو تعریف می کردم که گفت:"یادته خودت تو مهدکودک نمایش بازی کردی؟!..." یادم افتاد! یه روز چند نفر اومده بودن مهدکودکمون, نمایش عروسکی اجرا کردن. با این عروسکا که تو دست می ره. بعد یکی شون گفت:" کدومتون میاین بهش عروسک بدم با من نمایش بده؟" من زودتر از همه دستمو بردم بالا! رفتم یه عروسک گرگ گرفتم, کردم تو دستم و بداهه نمایش اجرا کردم! حتی یادمه اون آقا بهم گفت:"چرا صدات نازکه؟ گرگ باید صداش کلفت باشه!" منم صدامو کلفت کردم! مدیر مهدمون این جریان رو برای مامان تعریف کرده و بهش تبریک گفته بود بابت این که دختر با اعتماد به نفسی داره! کلا مدیرمون _که برام جالبه بعد این همه سال چهره اش یادم مونده_ آدم با احساسی بود و دقیق روی رفتار بچه ها. یه بار هم برای رنگ آمیزی داداشم که خیلی تمیز و یه دست بوده به مامانم تبریک گفته بوده! البته داداشم با توجه به این سابقه, الان گرافیست قابلی شده, اما من در زمینه تئاتر و نمایش به جایی نرسیدم! هر چند اون اعتماد به نفس رو که گاهی به سمت کاذب بودن می ره, هم چنان دارم!!!


برچسب‌ها: ماجراهای گل پسر
رفته بودیم خونه یکی از دوستام. مشغول حرف زدن بودیم که زنگ خونه شون رو زدن. رفت پای آیفون و با یه قیافه کلافه گفت: "مامانمه!" بعد هم تا مامانش برسه بالا, غر زد که چند بار بهش گفتم سرزده خونه مون نیا! قبلش تلفن کن. اما باز همین جوری میاد... اومده بود که بچه کوچیکه دوستم که هم سن خانوم کوچولوئه و مریض شده و آمپول زده بود رو ببینه و مواظبش باشه که اگه دخترش کاری داره انجام بده.

و من فکر کردم چه قدر حسرت به دلم که یه بار مامانم این جوری سرزده و بی خبر زنگ خونه مو بزنه و بیاد تو! اتفاقی که تا حالا, تو این بیشتر از ده سالی که ازدواج کردم نیافتاده! اومدنش بی دعوت من و با اطلاع قبلی هم خیلی خیلی کم پیش اومده. حالا هم که چندین ماهه کمردردش شدید شده و امسال حتی برای عید دیدنی هم نتونستن بیان خونه مون...


مامان ناراحته که به خاطر کمردردش نمی تونه کمک حال من باشه, منم ناراحتم که با دوری راه و بچه کوچیک نمی تونم بهش برسم...




تو خیالاتم تصمیم می گیرم که خانم کوچولو بعد ازدواج خونه اش از ما دور نباشه, که زیاد بهش سر بزنم و کمکش باشم, که بتونه حمایت منو حس کنه... البته که کسی از آینده خبر نداره, اما دوست دارم بشه!


صبح زوده و من گیجِ خواب! اما خانم کوچولو پشت هم برای شیر خوردن بیدار می شه, تا چشمام گرم می شه دوباره صدای گریه اش درمیاد! پیش خودم غر می زنم که چرا نمی ذاره بخوابم! شیرشو که می خوره و خوابش می بره, می بینم یه لبخند قشنگی رو لباشه و صورتش پر از آرامش! انگار که غرقه تو یه خواب شیرین! با لذت نگاهش می کنم و از فکرم می گذره که چه خوبه دیگه سر کار نمی رم و لازم نیست بچه مو تو گرما و سرما صبح زود از خواب ناز بیدار کنم و بذارمش مهد کودک, چه خوبه که این قدر راحت و قشنگ کنارم خوابیده! یهو چشماشو باز می کنه, نگاهم می کنه و لبخندش پر رنگ تر می شه! می گه:"مامان!" می گم:"جانم؟!" دستای کوچولوشو می کشه روی سرم و می گه:"نازی!" بعد دوباره چشماشو می بنده و می خوابه!

و من جوری دلم غنج می ره که خواب کامل از سرم می پره و همه روز با یادآوریش لبخند رو لبم میاد!



ظهر داره عروسک به دست تو خونه راه می ره. با همون عروسکی که یه زمانی مال خودم بود و چون دستاش کنده شده بود می خواستم تو خونه تکونی بیاندازمش دور اما منصرف شدم و حالا شده عروسک محبوبش! زنگ می زنن, یکی از همسایه ها پشت دره و عروسک خانم کوچولو هم دستش! می گیردش سمتم. با تعجب نگاه می کنم و از فکرم می گذره این که الان دست خانم کوچولو بود, پیش خانم همسایه چی کار می کنه؟! با خنده می گه:"الان از پنجره پرتش کرد بیرون!" تشکر می کنم و می بینم خانم کوچولو داره از سمت پنجره بازِ آشپزخونه میاد سمتم!

 

ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: خانوم کوچولو

یه مواقعی حس می کنی روحت خسته و متلاطمه و با هیچی آروم نمی شه. نه کسی درکت می کنه, نه تلاشی برای خوب شدن حالت! دهنت هم اگر خدای ناکرده به درددل باز بشه, طرف مقابل برخوردش طوریه که بهت حالی کنه ناشکری می کنی و خوشی زده زیر دلت, وگرنه تو که مشکلی نداری! البته که خیلی ها نمی فهمن مشکل فقط بی پولی و مریضی سخت و داشتن شوهر ناجور و این قبیل مسایل نیست و آدم هم باید یاد بگیره که زیپ دهنش رو محکم بکشه و خیلی حرفا رو به خیلی کسا نگه!!!



این حال بد داشت ادامه دار می شد و خسته کننده. هیچ چیزی هم اساسی درمانش نمی کرد. دو شب پیش, شب آرزوها از خدا خواستم حالمو خوب کنه. گفتم خدایا ازت قلبی رو می خوام که با یاد تو آروم باشه. همون روز بود که یکی از دوستام دعوتم کرد برای شرکت تو کلاس شرح کتاب چهل حدیث. ساعتش و محلش برام خوب بود اما گفتم من باخانم کوچولو چه جوری بیام؟ می ترسم کلاسو به هم بریزه! گفت همه بچه میارن, تو هم بیار! بعد که با مامان حرف زدم و ازش خواستم جمعه که می ریم خونه مامان بزرگ, کتاب چهل حدیثش رو برام بیاره و گفتم اگر خانم کوچولو بذاره می خوام برم کلاس, کلی تشویقم کرد که حتما برو! گفت این جور کلاس ها و جمع ها حال آدمو خوب می کنه و مثل یه دوپینگ روحیه! (مامان فهمیده بود حالم خوش نیست؟!) بعد هم گفت یه چیزی نذر حضرت علی اصغر کن که خانم کوچولو سر کلاس آروم باشه.

دیشب خانم کوچولو خوب نخوابید و به تبعش من هم! دو دل بودم که با این خستگی برم یا نرم؟! اما صبح همه چی خوب پیش رفت. شازده زود بیدار شد و تا گل پسر رو گذاشتم مدرسه و برگشتم, صبحانه درست کرد. خوردم و خوابالودگی از سرم پرید. خانم کوچولو هم زودتر از معمول بیدار شد و بد اخلاقی نکرد. حاضر شدیم و رفتیم.

 

ادامه مطلب ...