X
تبلیغات
ماجراهای گلابتون بانو

یکی از لذت های بزرگ دنیا اینه که عمه باشی, اونم نه یه عمه معمولی! عمه سه قل برادرزاده در طرح ها و رنگ های مختلف که یکی از یکی دیگه خواستنی ترن و شیرین تر! و قلبت سرریز بشه از ذوق و محبت وقتی سه تاشون با هم کنارتن! خصوصا که اولین تولدشونم باشه و لباس خوشگلاشونو پوشیده باشن و ذوق کنن به خاطر شمع و کادوها و بادکنک ها و برف شادی و با هیجان دست بزنن و آواز بخونن!

یک سال گذشته روزای پرکار و پرزحمتی بود برای کل خانواده. پارسال یه همچین روزایی پر از استرس بودن. استرس سالم به دنیا اومدنشون, زودتر مرخص شدنشون از بخش مراقبت های ویژه کودکان... رفت و آمد مدام بین بیمارستان و دکتر و خونه, پیدا کردن پرستار, یاد گرفتن این که چه طور می شه هم زمان به سه تا نوزاد رسیدگی کرد... که شکر خدا گذشت و حالا بودن باهاشون بیشتر از زحمت, لذت داره!


بعدا نوشت: لطفا ازم عکس نخواین! ترجیح می دم عکسی نذارم!

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: 8:00 PM ::  نویسنده : گلابتون بانو

جایی هست که می شه توش آینده قطعی رو دید. جایی که به حتم و یقین روزی گذارت بهش می افته و راه گریزی هم نیست... جایی که دیروز ترس و تردیدمو کنار گذاشتم و برای اولین بار واردش شدم تا با چشم خودم ببینم و اشکم سرازیر شد از تنهایی و دست خالی بودن آدمی در آخر کارش تو دنیایی که این همه به خاطرش زحمتش کشیده و بهش دل بستگی داره... فکر می کردم وقتی من روی این تخت قرار بگیرم, چه جوریم؟ چه شکلیم؟ پیر, میانسال یا جوون؟ بدنم سالمه یا در اثر بیماری و تصادف کبود و داغون؟ کسی کنارم هست؟ کسی به خاطر از دست دادنم غصه می خوره؟ کسی قرآن و دعا بدرقه ام می کنه؟ و مهم تر اینه که  آیا با دست پر و آمرزیده شده می رم یا ...؟؟؟

 باید تلاش کنم صحنه اون تخت سرد سنگی غسالخونه و پارچه های سفید تو ذهنم زنده بمونه تا شاید بتونم درست زندگی کنم, که دلی رو نشکنم, که غصه چیزهای بی ارزش رو نخورم...

دیروز تشییع جنازه همسر عمه ام بود. مردی بسیار نازنین که بیماری از پا درش آورد. عمه ام همسر اولش رو وقتی 25 ساله بود و  یه پسر 5 ساله, یه دختر 1 ساله و یه پسر تو راهی داشت,ناغافل از دست داد. 6 سال پیش که همه بچه هاش سر و سامون گرفته بودن دوباره ازدواج کرد. ولی عمر این زندگی مشترک هم متاسفانه کوتاه بود و درست در سالروزی که همسر اولش 32 سال پیش کوچ کرد, همسر دومش هم رفت. خیلی براش ناراحتم که همیشه سهمش تنهاییه...


این پست در لینک زن

جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: 10:37 AM ::  نویسنده : گلابتون بانو
من و فاطمه و هدی از دوران بچگی با هم دوستیم. بچه محل بودیم و تو دوران ابتدایی همکلاسی و این دوستی تا حالا ادامه پیدا کرده. هر چند وقت یه بار سه تایی تو خونه یکیمون دور هم جمع می شیم, می گیم و می خندیم... من زودتر از اونا ازدواج کردم و بچه دار شدم. تا همین چند وقت پیش مواقعی که دور هم بودیم بسیار خوش می گذشت ولی حالا که اونا هم بچه دار شدن و این بچه ها اصلا سر سازگاری با هم ندارن با هم بودنمون فاجعه اس!!! امروز فاطمه به مناسبت خرید خونه جدیدش دعوتمون کرده بود و ما هم خوش و خرم راهی شدیم ولی نصف وقتمون صرف ساکت کردن و جدا کردن بچه ها از هم و رفع اختلافاتشون شد! تا میومد حرفامون گل بیاندازه صدای یکیشون در میومد!

بچه فاطمه دست بزن داشت و گل پسر به شدت ازش می ترسید و تا میومد سمتش جیغ بنفش می کشید! هدی هم روی اعصاب بود بس که روی دختر یه ساله اش حساسه و مدام دنبالش راه می رفت!!! همه چی رو جمع کردیم و گفتیم بذار بچه راحت باشه ولی فایده نداشت! برای همینم از یه کم بعد ناهار گیر داده بود که بلند شو بریم من کلافه شدم! منم با خونسردی گفتم:"بعد مدتها دور هم جمع شدیم, فاطمه هم کلی زحمت کشیده, حالاچه عجله ایه؟!" یه کم بعد دوباره گفت:"بیا بریم خونه, نمازم قضا می شه!" گفتم:"چرا همین جا نمی خونی؟" گفت:"آخه دلم شور دخترمو می زنه!!!" گفتم:" خوب من حواسم بهش هست" گفت:" نه! تو که خیلی خونسرد و بی خیالی! حواست به بچه خودت هم نیست! من یادمه یه بار گل پسر کوچیک بود اومدین خونه ما سرش خورد به تخت ولی تو اصلا خودتو ناراحت نکردی!!!" با حیرت گفتم:" خوب بچه همینه دیگه! باید خودمو می کشتم؟!" گفت:" خوب آدم باید مواظب بچه اش باشه! وقتی جایی می ره باید مدام دنبالش راه بره که اتفاقی براش نیافته!!!" یعنی من هنگ کرده بودم اساسی! اصلا خوشم نیومد که دوست قدیمیم به خاطر  اتفاق کوچیکی که مدت ها قبل برای پسرم افتاده خیلی راحت متهمم کنه به بی مسئولیتی! من روی بچه ام حساسیت بی خودی ندارم, خودمو آزار نمی دم برای بچه داری, عقیده دارم بچه باید زمین بخوره, باید خیلی چیزا رو خودش تجربه کنه تا یاد بگیره ولی بی توجه هم نیستم! اونم مثل این که فهمید زیاده روی کرده چند دقیقه بعد گفت:" لطفا حواست به دخترم باشه من برم نماز بخونم." و از اون جایی که خیلی راجع به زن برادرش که تازه عروسی کرده حرف زده بود که زیادی لوس و نازپرورده اس و مدام گیرای الکی می ده و زندگی رو به کام خودش و برادرم تلخ می کنه, آخر سر بهش گفتم: "ببینن اگه این طوری روی بچه ات حساس باشی, لوسش می کنی و آخرش یکی می شه مثل همین زن برادرت که این قدر ازش شاکی هستی!" دیگه یه کم دلم خنک شد! ولی دلم تنگ شد برای جمع های سه نفره راحت و بی دغدغه ای که قبل ها داشتیم...
 
بر عکسش دیروز بازیگوش جان اومد خونه مون و بسیار خوش گذشت. راحت و آسوده نشستیم به حرف زدن. کلی غذای جدید از هم یاد گرفتیم! خصوصا که گل پسر هم تا بعد از ظهر مهد بود!
بازیگوش عزیز امروز به این نتیجه رسیدم من اصلا کار خوبی نکردم که چند وقت پیش مثل مادرشوهرا بهت گیر دادم بچه دار شو!!!

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: 10:26 PM ::  نویسنده : گلابتون بانو

یکی ازعلایق من که سال ها در وجودم پنهان بود, گل و گیاه و باغبونیه. هر وقت تو فیلما کسی رو می دیدم که گلخونه یا باغچه داره یا تو وب بعضی از بچه ها راجع به گلدون هاشون می خوندم, یه چیزی ته دلمو قلقلک می داد! بعد مسلمه که ما حیاط نداریم! و متاسفانه نور خونه مون هم خیلی کمه. چون هال پنجره نداره و نورش از آشپزخونه میاد. در نتیجه هم چین فضایی برای داشتن گل و گلدون مناسب نیست. اویل ازدواجم چند بار از مامان شازده که یه پا باغبونه واسه خودش قلمه گرفتم و کاشتم ولی زیاد دووم نیاوردن و خشک شدن. دو بار هم بامبو گرفتم که اونا هم خشک شدن! واسه همین کلا دور داشتن گلدون و گیاه تو خونه رو خط کشیدم ولی حسرت داشتن یه خونه سرسبز باهام موند‍!

بعد بازسازی خونه و با توجه به تغییرات به وجود اومده دوباره این علاقه پنهان سر باز کرد و از قبل عید تصمیم جدی داشتم برای رفتن به بازار گل تا یه روحی به خونه بدم ولی جور نمی شد. برادر بزرگم و دوستم پرنیان وقتی عید دیدنی اومدن برام گلدون آوردن و کلی ذوق زده ام کردن!  منم گذاشتمشون روی پیشخوان آشپزخانه که نور بخورن و مثل قبلیا خشک نشن.  وقتی نمایشگاه گل و گیاه بستان گفتگو برپا شد گیر سه پیچ دادم که یه روز بریم و بالاخره جمعه صبح که روز آخرش هم بود راهی شدیم. هر چند به دلیل ازدحام خیلی زیاد ماشین و جمعیت هم خیلی خسته شدیم هم نتونستیم چیز زیادی بخریم ولی نتیجه شد سه تا گلدون کوچیک که من گرفتم و یه بن سای که شازده خرید. دیشب هم با راهنمایی پرنیان رفتم یکی از غرفه های گل و گیاه شهرداری و خاک کوکوپیت و گلدون گرفتم و تو حموم مشغول عوض کردن خاک و گلدون ها شدم. از تراژدی شستن یه حموم پر از خاک و گل که بگذریم نتیجه اش شد یه گلخونه نقلی و کوچولو روی پیشخوون آشپزخونه که کلی کیف می کنم از دیدنش!

برای دیدن عکس ها برین ادامه مطلب لطفا!



ادامه مطلب ...
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 :: 1:39 PM ::  نویسنده : گلابتون بانو

صبح که از خواب بیدار می شم بوی آبگوشت حس می کنم. با خودم فکر می کنم کدوم یکی از همسایه های کدبانوئه که آبگوشت بار گذاشته و کاش می شد یه کاسه هم برای من بیاره! یه کم که غلت می زنم به نتیجه می رسم این بوی آبگوشت همسایه نیست, بوی لوبیای چیتی هاییه که خودم صبح زود گذاشتم بپزه!

امروز شازده گل پسرو برد مهد و منم هوس کردم بعد مدت ها یه خواب مبسوطی بکنم! وقتی راهیشون کردم و لوبیاهایی که از چند روز پیش خیسونده بودم تا به حد جوونه زدن برسه (می گن این جوری خاصیتش بیشتر می شه!) گذاشتم بپزه, دوباره پریدم تو رختخواب و تا ساعت یازده و نیم خوابیدم! بعدش هم تصمیم گرفتم برای شام آبگوشت بپزم. در نتیجه یکی از معضلات بزرگه هر روزه ام مبنی بر این که شام چی درست کنم همون اول کار حل شد!

گل پسرو که از مهد برمی گردونم مشغول می شم. یه جارو برقی اساسی می کشم, در حالی که با پرنیان تلفنی حرف می زنم زمین رو طی می کشم و میزها و روی کابینت ها رو دستمال. بعد هم گوشت و نخود پخته از فریزر درمیارم, گوجه ها رو میکس می کنم و آبگوشتمو بار می ذارم. خیالم که ازبابت شام راحت می شه مشغول پاک کردن باقالی می شم. ریزاشو جدا می کنم و می ذارم بپزه برای شازده, درشتاشو می ذارم تو یخچال که بعدا از تو پوست دومش دربیارم و فریز کنم.

...این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به وضعیت خونه و زندگیم می رسم و از تمیز و مرتب بودن خونه لذت می برم. گوش شیطون کر بی حوصلگی سابقم نسبت به انجام کارای خونه کاملا از بین رفته و زیاد در حال جارو و دستمال کشیدن و شستشو و آشپزی روئیت می شم! و با وجود این که مدام مشغول کارم و وقت آزادم کم تر شده, حس خیلی خوبی دارم. این حس که منم می تونم کدبانو باشم! چیزی که سال ها آرزوشو داشتم ولی فکر می کردم در حد و توان من نیست!


شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: 6:47 PM ::  نویسنده : گلابتون بانو
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
درباره گلابتون بانو

متولد فروردین 1363
همسر یه مرد مهربون و مادر یه گل پسر شیرین
وکیل دادگستری
عاشق تغییر و تنوع ،خوش خنده و اهل زندگی در لحظه...

این جا, جاییه برای گفتن حرفایی که دوست دارن شنیده بشن!

.....................................

کامنت های شما بدون نیاز به تایید منتشر می شوند. برای حرف های درگوشی روی گزینه "تماس با من"  در بالای صفحه  کلیک کنید.

golabatoonbanoo@gmail.com
همسایه ها
تعداد بازدیدکنندگان: 180015