X
تبلیغات
مودیسه

این روزا دوست دارم چشمامو ببندم و تصور کنم، تصور روزهایی رو که سال هاس وعده اومدنشون داده شده، زمانی که نه غمی خواهدبود نه جنگی ، نه فقری و نه هیچ چیز ناخوشایند دیگه ای. روزگار صلح و آرامش و امنیت کامل در تمام دنیا.

سخته! تصور چنین روزهایی تو این اوضاع و احوال که حجم عظیم غصه ها و نا امنی ها و مصیبت هایی که پشت سر هم می رسن داره خفه مون می کنه، سخته. و قسمت دردناک ماجرا این جاس که این همه بدبختی ما رو به اضطرار نیانداخته! اون اضطراری که صبر و طاقتمون رو‌ به معنای واقعی کلمه سر بیاره وادارمون کنه برای دعاهای مداوم  از ته دل، برای التماس های پایان ناپذیر به درگاه خدا برای این که زمان تحقق وعده اش رو برسونه...

انگار عادت کردیم، به بی صاحبی ، به درد و رنج، به این که روی آرامش رو نبینیم عادت کردیم...این قدر سرمون گرم روزمرگی ها و دوندگی های بی پایانمون شده که خیلی چیزا از یادمون رفته. یادمون رفته قراره زمانی بیاد که زندگی اینی نباشه که هست، که اوضاع دنیا اصلا این جوری نباشه.

می خوام‌ به بهانه روز پیش رو، وسط همه دل مشغولی ها و گرفتاری هام  اقلا یک ساعت بشینم  و فکر کنم. به همه اینا فکر کنم  و  بخونم:

اللهم انا نشکو علیک 

فقد نبینا 

و غیبت ولینا

و کثرت عدونا

و قلت عددنا

و شدت الفتن بنا

و تظاهر الزمان علینا*


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد....

«اللهم‌ عجل لولیک الفرج»


*فراز پایانی دعای افتتاح



امروز از اون روزای خاص و قشنگ زندگی مادرانه ام بود! روز جشن الفبای گل پسر و فارغ التحصیل شدنش از کلاس اول. انگار یکی از خان های زندگیم رو پشت سر گذشتم! و چه لذتی داره دیدن این که پسر کوچولوم باسواد شده و می تونه خیلی خوب بخونه و بنویسه! 

جشن خوبی بود و به خوبی برگزار شد، جدا از  نق زدن های خانم کوچولو که آخر مراسم‌ داشت روانم رو بر باد می داد!  گل پسر برای گروه قرائت قرآن انتخاب شده بود و کلی تو خونه با هم تمرین‌ کرده بودیم. این چند روز آخر مدرسه رو هم به تمرین سرود و ... گذرونده بودن و قشنگ هم اجرا کردن. راستش حس خوبی داشت دیدنش وقتی مشغول خوندن قرآن  و سرود بود! 


و از فردا تعطیلات تابستونی ما شروع می شه و البته که آدم‌ خوابالویی مثل من خیلی خوشحاله که دیگه مجبور نیست صبح زود از خواب بیدار بشه! هر چند که نظم‌ زندگی مون هم تا حدی از بین می ره و خدا باید به من رحم کنه با کل کل ها و گیس و گیس کشی های گل پسر و خانوم‌ کوچولو که از فردا تمام وقت خواهد شد!!!

این روزای بهاری و هوای لطیف و آسمون صاف و آبی که کم نظیره تو تهران، وادارم می کنه به از خونه بیرون زدن، پیاده روی های صبحگاهی و پارک رفتن با بچه ها. انگار اگه بمونم تو خونه و از این وضعیت عالی استفاده نکنم، به خودم ظلم کردم!

و البته یه میل دیگه هم که خاص همین روزاس دوباره میاد سراغم، داشتن گل و گیاهایی که سبزی و طروات رو به خونه مون بیارن‌ و حالم با دیدن و رسیدگی کردن بهشون خوش بشه! ولی بدون وجود یه بالکن به دردبخور و یا حتی یه پنجره بزرگ آفتاب گیر که گلدونا جلوش جون بگیرن و تجربه خشک شدن چندین گلدون تو این سال ها، می دونم که یه هوس بی سرانجامه و هی با خودم کلنجار می رم که باز کلی پول بابتش ندم و بعد هم غصه خراب شدنشون رو نخورم! 

فعلا دلمو خوش کردم به قلمه های پیتوسی که از مامان شازده گرفتم  و پیشخون آشپزخونه رو باصفا کردن، به این امید که بعد ریشه دادن و کاشته شدن ازشون یه گلدون درست و حسابی دربیاد!

هوس بعدی هم البته یه مسافرت باحاله تو این هوای اردیبهشت که خوب با  توجه به وضعیت موجود و طبق روال سال های قبل، در واقع بهتره اصلا  بهش فکر نکنم که باعث سر خوردگی و افسردگی گرفتنم نشه خدای نکرده! 

هیچ وقت نسبت به روابط دوستانه و فامیلی ای که بیش از حد صمیمی و نزدیک می شه حس خوبی نداشتم! روابطی که بشه به صورت مدام و وقت و بی وقت خونه های هم رفتن و با هم‌ بیرون رفتن، دم و دقیقه تلفنی صحبت کردن و همه چیز رو به هم گفتن! 

به نظرم وقتی تا این حد نزدیکی و تداخل باشه، بالاخره بعد یه مدت انگار طرفین دل همو می زنن و رابطه ها شروع می شه به کم رنگ شدن و حتی قطع شدن. که این تازه حالت خوش بینانه ماجراس و موارد زیادی هم هست که اون وسط حرف و حدیث و کدورتی پیش میاد یا حتی کار به دعوا و جر و بحث کشیده می شه و روابط صمیمانه به خصمانه تبدیل می شه!


بعد مدتی که با جوون های فامیل شازده زیاد رفت و آمد داشتیم و این وسط هم یه بار دو تا خانواده نمی دونم به چه دلیلی، حسابی به تیپ و تاپ هم زدن و دوباره آشتی کردن، یهویی و بدون هیچ دلیل مشخصی خانواده ما از دور مراوادات حذف شد! اولش از حدود دو سال پیش با دعوت نشدن ما به جشن تولد پسر یکی از خانواده ها شروع شد و بعد هم با بی خبر از ما مسافرت رفتن ها و دورهمی هاشون که عکس های بعضیاش در شبکه های اجتماعی رویت می شد ادامه داشت و من فقط کنجکاو بودم بدونم علت  این کناره گیری چیه، وقتی هیچ اختلاف و ناراحتی و حرف و حدیثی بینمون نبوده؟! ولی بعد بی خیال شدم و با خودم گفتم حتما به دلایلی که برای خودشون قابل فهمه نه برای ما، دیگه از معاشرت باهامون حال نمی کنن و تو این شرایط هم کم کردن رابطه بهتر از زورکی ادامه دادنشه! خودمون هم با اومدن خانوم کوچولو و مدرسه ای شدن گل پسر این قدر گرفتار شده بودیم که دیگه چندان فرصت این جور رفت و آمدها رو نداشتیم.

اما از عید امسال ورق برگشته! همه شون برای عید دیدنی اومدن خونه مون و بعد هم یکی یکی دعوتمون کردن به صرف شام! هر بار هم خیلی ابراز علاقه می کنن به رفت و آمد بیشتر! هر چی فکر می کنم ما که همون آدمای قبلی هستیم، اونا چی شدن که بعد دو سال کناره گیری دوباره مشتاق شدن به از سرگیری روابط نزدیک؟! البته چندان هم مهم نیست! هیچ وقت نمی شه از فکر و احساس و‌نیت واقعی آدم ها با خبر شد!

 چیزی که می دونم لزوم رعایت حفظ حریم ها و حد قرمزها و نگذروندن صمیمیت از حد مجازه! شیوه ای که قبل تر، تو دوران زیاد بودن رفت و آمدهامون هم داشتم و با این که اوایل بر خلاف میل شازده بود و عقیده داشت به همون اندازه که خانوم های اونا با هم‌ صمیمین و از جیک و پوک هم باخبر، منم باید رابطه ام باهاشون بیشتر باشه و جدا از دورهمی های خانوادگی روابط زنانه ام رو با خانوما نزدیک تر کنم،  اما من‌ لزومی به داشتن رابطه بیش از اون حد که به نظر خودم به اندازه کافی صمیمانه بود، حس نمی کردم! گذشت زمان و اتفاقاتی که افتاد هم همین رو بهم ثابت کرد! حالا حتی تصمیم دارم با دقت و فاصله بیشتری به روابطمون ادامه بدم‌، اونم در صورتی که هم چنان این اشتیاق رو در طرف های مقابلمون ببینم!

برچسب‌ها: گلی و دوستان

بعد ازظهر بارونی و دل انگیز امروز که ملت هی چیلیک‌ و چیلیک عکس می گرفتن و با متنای رمانتیک و درام می ذاشتن اینستاگرام، بنده  هر چی دم دستم بود خرد می کردم تا یه سالاد من در آوردی رژیمی درست کنم برای شام! 

کاسه سالاد رو‌که گذاشتم تو یخچال، دیدم هیچی بیشتر از یه خواب کوتاه نمی چسبه تو این هوای خنک ابری! با بچه ها رفتیم تو تخت، اما این قدر وول خوردن و حرف زدن که مجبور شدم بفرستمشون برن تو اتاق خودشون تا بتونم‌ به چرتم برسم و بالاخره بعد از این که در عرض یک ساعت پنج بار از صدای جیغ های بنفش و سوپر بنفش خانم کوچولو از خواب پریدم دست از تلاش برای خوابیدن دوباره برداشتم و کمی تا قسمتی گیج و خوابالو اومدم بیرون از اتاق! 

بی خیال خونه به هم ریخته و در هم‌ برهم  تصمیم میگیرم یه کم به خودم برسم! آرایشگاه که نشد برم موهامو ببافم برای مهمونی پنج‌ شنبه، اقلا از این وضعیت هپلی دربیام‌ و خوش تیپ بشم!

خونه هم چنان به هم ریخته اس اما حال من خوبه. به تغییرات ظاهری  هر چند کوچیک‌  نیاز دارم!

گل پسر هم‌ انگار به تغییر ظاهر نیاز داشت که رفت و یه تکه از جلوی موهاشو با قیچی از ته زد و نتیجه اش شد کچل شدنش به ناچار برای اولین‌ بار! بر خلاف تصورم و اون همه حرصی که به این خاطر خوردم قیافه اش بد که نشد،با موهای با نمره هشت زده شده اش که مثل یه پوشش بور مخملیه بامزه هم شده!


کار به جایی رسیده که وقتی لباس خانوم کوچولو خیس یا کثیف بشه و نیاز به تعویض پیدا کنه، یک چالش واقعی برای من شروع می شه! چون هر لباسی رو که نشونش می دم می فرمایند: «این خوشگل نیست! به دردنخوره!!! دوسش ندارم!»

حالا یا بعد از کلی تلاش و کارکشیدن از فک و زبان، راضی میشه یکی از اون لباسای زشت و به درد نخور! رو انتخاب کنه تا تنش کنم یا مدت ها با لبخند موذیانه ای بر لب، لخت تو خونه می چرخه و می گه: « می خوام لختالو باشم!!!»



+ سورپرایزهای روز تولدم‌ اول پیغام صوتی ای بود که سه قلوها دیروز صبح‌ تو تلگرام‌ برام‌ فرستاده بودن و تولدمو تبریک گفته بودن، بعد هم نامه ای که گل پسر برام نوشته بود با این جملات که مامان تو خیلی مهربانی، بهترین مامان دنیایی، مث الماس می درخشی!...



برچسب‌ها: خانوم کوچولو

بعد از سی سالگیم رو یه جورایی دوست دارم. دهه چهارم زندگی بر خلاف اون چیزی که از قبل تصور می کردم، دل چسبه! حتی دل چسب تر از دهه سوم با اون همه شور و هیجانش! یه جور بلوغ و پختگی داره.

 گذشت زمان و کسب تجربه های مختلف یادت می ده دست از یه سری تلاش های بیهوده و جنگیدن های بی حاصل برداری و یه مسایلی رو با وجود ناخواستنی بودنشون بپذیری. بعضی خوش باوری ها رو کنار بذاری و با روی بی رحم زندگی جدی تر مواجه بشی. قدر الانت و وجود عزیزانت رو بیشتر بدونی. اهمیت چیزایی که یه زمانی برات خیلی مهم و اساسی بودن از بین بره و بری به سمت هدف های مهم تر و متعالی تر...


همینه که وقتی به حالا و این روز هام دقیق نگاه می کنم می بینم ظاهرش خیلی متفاوته با چیزی که ده پونزده سال پیش مد نظرم بود. خیلی فرق داره با رویاها و آرزوهای دور و دراز اون وقتام!  با این وجود دوستش دارم و پذیرفتمش و این پذیرش که سخت هم به دست اومده برام ارزش منده. باعث شده تا حد زیادی دست از جنگیدن های بی ثمرم بردارم و آرامش بیشتری داشته باشم.  این از خاصیت های خوب بالا رفتن‌ سن و ساله!


البته تا این پختگی و پذیرش در وجودم کامل و عمیق شکل بگیره، زمان بیشتری لازمه. شاید بایدچهل سالگی رو رد کنم و  به دهه پنجم برسم!


نمی دونم‌ اینایی که گفتم برای پست تولد مناسب بود یا نه؟!  به هر حال من امروز سی و دو ساله شدم!