ماجراهای گلابتون بانو

556

پارسال روز ولنتاین شازده با یه دسته گل بزرگ و خیلی قشنگ اومد خونه. از اون جایی که ما هیچ وقت رسم کادو گرفتن و جنگولک بازی های مرسوم برای ولنتاین رو طی سال های زندگی مشترکمون نداشتیم، من به همون اندازه که از گرفتن اون دسته گل ذوق کردم، متعجب شدم! بعد کلی سر به سر شازده گذاشتم که چه طور شده بعد این همه سال برام هدیه ی ولنتاین گرفتی؟ نکنه من دارم می میرم و خودم خبر ندارم؟ نکنه یه مرض لاعلاج دارم که بهم نمیگی؟! 

ولی خب از اون جایی که گویا خیلی از اتفاقات فقط یه بار تو زندگی می افتن، من توقع هیچ هدیه و سورپرایز دیگه ای رو برای ولنتاین نداشته و ندارم و نخواهم داشت! 

 امشب شازده خسته و کوفته با یه جعبه ی بزرگ که هن هن کنان از پله ها آورده بودش بالا رسید خونه که می دونستم  یه دستگاه مربوط به کارشه. ولی همین بساط سرگرمی و شوخی رو فراهم کرد و کلی وقت  با خنده به شازده می گفتم که  من اصلا انتظار همچین هدیه ی بزرگی رو نداشتم و دستت درد نکنه و چه قدر خودت رو تو زحمت انداختی!



نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)