-
باطری تمام!
شنبه 6 مهر 1392 19:53
بعضی روزا سمت عصر احساس می کنم باطریم داره تموم می شه! چشمام سیاهی می ره, احساس ضعف و بی حالی شدید می کنم و ولو می شم یه گوشه! یه کم که استراحت کنم و چیزای شیرین بخورم حالم جا میاد, منتها گاهی این وسط گل پسر هوس بازی کردن با من به سرش می زنه! روی من بپر بپر می کنه و باید مواظب باشم روی شکمم فرود نیاد, یا تمام بالشتک...
-
ده سال پیش در چنین روزی...
سهشنبه 2 مهر 1392 15:00
دوم مهر سال 1382 شمسی, برابر با بیست و هفتم رجب (عید مبعث) سال نمی دونم چند قمری: صبح زود از خواب بیدار می شم, دوش می گیرم و با مامان و لباسم که شب قبل از خیاط گرفتم راهی آرایشگاه می شم اون سر شهر. تازه چند روزه اصلاح کردم و ابروهامو برداشتم. هنوز به قیافه جدیدم عادت نکردم! خانم آرایشگر چند تا سوال راجع به سبک آرایش و...
-
وضعیت سفید
دوشنبه 1 مهر 1392 21:56
برنامه ام این بود که مهر بشه و گل پسر رو بفرستم مهدکودک و وقتم آزاد بشه و برنامه بذارم برای پیاده روی و استخر و ... گفتم حالا که گل پسر مهدی رو که می رفت دوست نداره, ببرمش یه مهد دیگه و دو روز تو هفته پیش مشغول گشت و گذار بودیم بین مهدکودک ها و کلاس زبان های اطراف خونه که هیچ کدوم مورد پسندش قرار نگرفت! کانون پرورش...
-
دنیای بزرگ تر...
چهارشنبه 27 شهریور 1392 21:30
حالا که تکون های خانم کوچولو بیشتر شده, چند روزه حرکاتش از روی شکمم معلومه و داره روز به روز جاش تنگ تر میشه, حالا که طبق تمرینات کتاب تولدهای جادویی, گهگاه تمرکز می کنم و وضعیت خانم کوچولو رو تو دنیای خودش تجسم می کنم, تو اون محیط تنگ و تاریک با صدای گردش خون و حرکات روده از داخل و صداهای مبهم یا واضح از خارج, و...
-
مادرانه های سخت
دوشنبه 25 شهریور 1392 00:00
مادر بودن گاهی سخت می شه. مثل این روزا که گل پسر دور جدید لج بازی ها و حرف گوش نکردن هاشو شروع کرده و برای انجام کوچکترین کاری روان منو به باد می ده, که مدتیه برای مهد کودک رفتن مقاومت می کنه و نمی ره و می گه دوست ندارم و دلم نمی خواد و من موندم مردد بین دو شیوه تربیتی _این که بچه تا هفت سالگی باید آزاد باشه, فعلا...
-
دنیای رنگارنگ
پنجشنبه 21 شهریور 1392 15:35
دو روزه که دنیام رنگی تر شده, پر از صورتی و یاسی! پر از پیرهن ها و دامن های چین دار و گل سرهای خوش و آب رنگ, موهای بافته شده و دم موشی! لبخندهام بیشتر شده و پر رنگ تر, ذوق و شوقم زیادتر, خیال پردازیام جورواجورتر... آخه فهمیدم مامان یه دخترم! خدایا شکرت... دکتر که گفت دختره با بهت گفتم:"مطمئنین؟! واقعا...
-
خواب های دنباله داری که دوستی می آورد!
یکشنبه 17 شهریور 1392 15:19
از شگفتی های دنیای مجازی می تونه این باشه که مدتی قبل یه دوست وبلاگی برات کامنت بذاره که دیشب خوابتو دیده و حس خوبی بهت پیدا کرده. شماره شو بذاره و بگه دوست داره بیشتر باهات در ارتباط باشه. تو هم شماره بدی و بعد چند ماه تماس پیامکی, یه شب هم خودت خوابشو ببینی و صبح که براش پیامک می دی دیشب همچین خوابی راجع بهت دیدم,...
-
پییشنهاد شگفت انگیز!
پنجشنبه 14 شهریور 1392 14:42
چند روز بود رفته بودم تو فکر که چرا آقای وکیل مدتیه برای کار بهم زنگ نزده, چون بر خلاف یه مدت که کار و بار کساد شده بود, با منشی و مشاور حقوقی تمام وقتی که چند ماهه آورده به نظر می رسه اوضاع خوب باشه. البته اول از من خواست مواقعی که دادگاه نیستم برای مشاوره و جذب موکل تو دفتر باشم اما قبول نکردم. چون برام واضح بود که...
-
چند روز با دوستان
دوشنبه 11 شهریور 1392 17:57
هستن کسایی که وجودشون برای آدم نعمته. دوستایی که باهاشون راحتی, خیلی راحت. طوری که هر وقت بخوای بتونی سرزده بری پیششون یا وقتی یهویی زنگ می زنن که می خوان بیان پیشت ناراحت به هم ریختگی خونه یا خالی بودن یخچالت نباشی... دوستایی که هولت بدن و انگیزه باشن برای انجام کارای جدیدی که خودت توشون تنبلی می کنی, دوستایی که بشه...
-
یک عدد لب و لوچه بسیار آویزان داریم!
سهشنبه 5 شهریور 1392 18:50
الحمدلله که معلوم شد جیقیل ما هر چی که هست بچه بسیار ماخوذ به حیاییه! برای همینم امروز طی دو تا سونوگرافی به عمل اومده به فاصله یک ساعت از هم به هیچ وجه پاهاشو باز نکرد و به طور کامل ناحیه مربوطه رو مورد پوشش قرار داد! کاری هم نداشت که مامان و باباش چه قدر مشتاقن بدونن ایشون دختر تشریف دارن یا پسر! و باباش صبح کلا از...
-
انگیزه ای برای صبح ها!
یکشنبه 3 شهریور 1392 16:42
در واقع هر کسی تو زندگیش با یه چیز یا چیزایی مشکل داره و باهاشون حال نمی کنه. با یه جاهایی, یه زمان هایی... بنده هم خوب قاعدتا همین طورم! مثلا یکی از زمان هایی که من هیچ وقت تو زندگیم نتونستم باهاش رابطه برقرار کنم, صبحه! اونم نه الزاما صبح زود, کلا صبح! یعنی که وقتی که بیرون از خونه کاری نداشته باشم که مجبور باشم صبح...
-
مساله این نیست!
پنجشنبه 31 مرداد 1392 14:43
چند روزه فکرم به شدت درگیر این مساله اس که جیقیل دختره یا پسر؟! قبل بارداری و اوایلش این فکرا رو داشتم. یه مدت حس می کردم پسره و بی خیال شده بودم, اما چند روزه دوباره فکرم مشغولش شده! هی فکر می کنم و مقایسه می کنم که هر کدوم چه خوبی ها و مزیت هایی داره و چه نگرانی ها و دغدغه هایی, و به نتیجه قطعی هم نمی رسم! دیشب...
-
نتایج خوش بینانه ازیک مهمانی دوستانه!
دوشنبه 28 مرداد 1392 14:44
یه وقتایی انجام یه کارایی بی خودی برای آدم سخت می شه! مثل برگزاری یه مهمونی دوستانه! مدت ها بود که می خواستم دو تا از دوستام رو دعوت کنم اما نمی شد. قبل عید که چند ماه سر خونه زندگیمون نبودیم, بعد عید فاطمه دعوتمون کرد و گفتم یه مدت فاصله بیافته. بعدش هم که دچار عوارض ماه های اولیه بارداری بودم و یه بار هم که خودشون...
-
یک فیلم
پنجشنبه 24 مرداد 1392 13:33
مدت ها بود شوق و علاقه ای برای سینما رفت نداشتم و نرفته بودم تا این که " هیس! دخترها فریاد نمی زنند" اکران شد. از همون وقتی که اولین تیزر تلویزیونیش رو دیدم گیر دادم که برای دیدنش بریم سینما. زمان جشنواره راجع بهش شنیده بودم و می دونستم موضوعی داره که من خوشم میاد. سه شنبه شب به شازده گفتم بریم سینما ولی گفت...
-
سفر بارانی
دوشنبه 21 مرداد 1392 22:07
با این که هیچ موافق مسافرت همراه جمعیت زیاد و تو شلوغی تعطیلات عید فطر نبودم, اما بالاخره چهارشنبه شب بعد کلی کشمش و بالاخره دعوت رسمی و کلی اصرار, چمدون بستم و بامداد پنج شنبه راهی شدیم و با این که جمعیت از اون چیزی که اولش تصور می کردم هفت نفری هم بیشتر شد و ویلای اجاره ای برای جمعیت 18 نفره مون کوچیک بود ولی خیلی...
-
دیگه دلم نیومد ادامه بدم
سهشنبه 15 مرداد 1392 13:09
شب هر چی به گل پسر می گم برو بخواب گوش نمی ده و یه کم کدورت بینمون پیش میاد! با اخم روی مبل دراز می کشه و می گه:"من ناراحتم!" هیچی نمی گم. می گه:" آدم وقتی ناراحته باید کسی بیاد بغلش کنه باهاش دوست باشه!" می گم:"آخه من از دستت ناراحتم." می گه:"خوب وقتی ناراحتی باید بیای پسرتو بغل کنی...
-
احوالات وارونه!
دوشنبه 14 مرداد 1392 16:20
قدیم ها این جوری بود که ویار خانم باردار بعد از اتمام سه ماهگی خیلی بهتر میشد یا کلا برطرف می شد. زمان بارداری گل پسر هم همین طور بود و تهوع های وحشتناکم بعد سه ماه خیلی کم تر شد اما حالا از وقتی وارد ماه چهارم شدم حالم بدتره! بیشتر روزا با حالت تهوع از خواب بیدار می شم, نمی تونم چیز زیادی بخورم...سر درد هم به مشکلاتم...
-
افکار مغشوش, خواب پریشان!
پنجشنبه 10 مرداد 1392 15:35
پریشب نشسته بودم آخرین پست های وبلاگ قبلیم رو می خوندم. وضعیتم با حالا خیلی فرق می کرد. کلی جنب و جوش و بدو بدو داشتم, بیشتر روزها سرکار بودم, پر انرژی و فعال! نه مثل الان شل و وارفته و بی حال و حوصله! بعد هی آه کشیدم و برای صدمین بار فکر کردم و تو ذهنم مرور که چی شد این قدر نسبت به کارم سرد شدم و همه انگیزه هام دود...
-
ما را به دعا کاش نسازند فراموش...
شنبه 5 مرداد 1392 22:55
کلی شب اومدن و رفتن تا رسیدیم به گل سر سبد شب های سال, شب های قدر. دلم یه حال خوش می خواد و یه مناجات سیرِِ از ته دل به جبران این همه شب غفلت, اگه خدا قسمت کنه و لیاقت بده... همه مون کم و زیاد مشکل داریم و تو این دنیای مجازی بیشتر از مشکلات هم باخبریم. تو این شب های گران قدر لا به لای دعاهامون به یاد هم باشیم. و به...
-
افاضات جدید گل پسر
جمعه 4 مرداد 1392 01:46
چند شب پیش که خونه مامانم بودیم و گل پسر حسابی با سه قلو ها بازی کرد, موقع برگشت گفت:" مامان بیا بریم پیش خدا بهش بگیم سه تا نی نی بهمون بده!" امشب هم یهو با یه ذوق خاصی گفت:" مامان شما بچه نداشتین رفتین منو از تو بغل خدا گرفتین؟!" حالا من موندم این که باید رفت بچه رو از خدا گرفت, از کجا اومده تو...
-
احوالات رمضانی امسال
چهارشنبه 2 مرداد 1392 15:36
خیلی بده که ماه رمضان باشه و نتونی روزه بگیری. نیمه و عید رمضان رسیده و بر خلاف هر سال نه شور و شعفی دارم نه حس خاصی! فقط چند روز روزه گرفتم که روزهای بعدش یا تهوع داشتم یا سردرد و گرفتگی عضله و این شد که از ادامه دادنش ترسیدم. نه به خاطر خودم که شیرینی روزه به اینا می ارزه, به خاطر جیقیلم که نکنه آسیبی بهش برسه. بدتر...
-
زمان تند رو!
شنبه 29 تیر 1392 16:59
به تازگی دو شب متفات رو تجربه کردم. یکی ده شب پیش بود و یکی دیشب. شب هایی که من تو خونه بودم ولی پسرم پیشم نبود و دلش خواسته بود خونه مادربزرگاش باشه! ده شب پیش بعد از چند روز اقامت در خونه پدری وقتی شازده ازسفر کاریش برگشت و خواستیم برگردیم خونه, گل پسر گفت می خواد بمونه و دلش نمی خواد بیاد خونه! از این حرف ها قبلا...
-
خبر رسانی با سرعت نور!
چهارشنبه 26 تیر 1392 15:41
پریروز شازده گفت پسر عموشو دیده و بهش گفته بچه دوم ما تو راهه. از اون روز پشت سر هم پیامک و تماس تلفنی دارم از طرف خانوم های جوون فامیل شازده برای تبریک! یعنی هلاک این سرعت انتقال اخبارشونم! حالا یه سوال: داشتن بچه دوم خیلی چیز عجیبیه, خیلی کار سختیه که هر کی بهم می رسه می گه چه شجاعتی داری, چه جراتی کردی؟! من که هر...
-
وقتی کدبانو گری گلابتون بانو گل می کند...
یکشنبه 23 تیر 1392 16:34
دیروز که بعد جمع کردن بساط خیاطی اومدم پای نت و یه چرخی تو وبلاگا زدم, دیدم اکثرا راجع به ماه رمضون و افطار و سحری نوشتن. منم که دیشب اولین افطاری امسال رو خونه خودمون بودم و چند روز قبل ماه رمضون رو هم به دلیل سفر کاری شازده خونه مامانم بودم و هیچ کاری نکرده بودم, یهو تلنگری بهم وارد شد که بلند شم و یه اقدامی برای...
-
خیاط باشی
شنبه 22 تیر 1392 16:32
ماه مهمونی خدا هم رسید که امسال بر خلاف سال قبل برای ما پر از مهمونیه. طوری که از چند هفته مونده به شروع ماه رمضون, همه آخر هفته ها رو برای افطاری دعوت شدیم! امشب هم اولین شب ماهه که خونه خودمون هستیم! فعلا با اجازه دکتر یک روز در میون روزه گرفتم تا ببینم توانم تا کجا قد خواهد داد. امروز بالاخره حس مفقوده پست قبل در...
-
درمان های موقت
شنبه 15 تیر 1392 20:35
افتادن به جون خونه و جارو و طی و دستمال کشیدن, خیلی وقتا یه جور درمانه! درمان بی حوصلگی, کلافگی, آشفتگی... بعد که همه جا تمیز و مرتب می شه و خونه انگار نفس می کشه, راه نفس آدم رو هم باز می کنه! اینه که از بی حال و حوصلگی پناه میارم به نظافت خونه, بی خیال کمردردی که تازه یه کم بهتر شده, که البته اثر این هم چندان طولانی...
-
صبح دل انگیز
سهشنبه 11 تیر 1392 23:35
یه اتفاق خوب تو صبح یه روز که بی حوصله ای و در به در دنبال یه کافی نت برای فرستادن اظهار نامه مالیاتی الکترونیکی, می تونه این باشه که به جای کافی نت شهر کتاب پیدا کنی! یه شهر کتاب خیلی نزدیک به خونه که تازگی باز شده و قبلا ندیده بودمش, اونم در شرایطی که چند وقتی بود کتاب تازه نخونده بودم و از مدت ها قبل هم کتاب جدیدی...
-
احوالات یک عصر کشدار تابستانی
یکشنبه 9 تیر 1392 19:25
تو این عصرای بلند و کشدار تابستونی, گاهی آدم عمیقا حوصله اش سر می ره و دلش یه جایی می خواد برای رفتن. بیشتر خونه عزیزی که یکی دو ساعتی کنارشون بشینی و حرف بزنی و چایی و میوه ای کنار هم بخورین. خصوصا روزایی مثل امروز که با همکاری پسرت کیک هم پخته باشی و دلت بخواد دور همی بخوریش! ولی وقتی خواهر نداری و خونه مادر و...
-
نرمش های اجباری
پنجشنبه 6 تیر 1392 15:16
تو این عمر 29 ساله بارها تصمیم گرفتم به طور مرتب ورزش کنم ولی هر دفعه بعد مدت کوتاهی ولش کردم به امون خدا! پاییز سال گذشته هم باشگاه ثبت نام کردم و خیلی حس خوبی داشتم و تصمیم جدی به ادامه اش که بعد یه ماه سفر کربلام پیش اومد, بعدش هم بازسازی که خونه که سه ماه طول کشید و تعطیلات عید و دیگه از صرافتش افتادم! اما حالا...
-
شب دلتنگی
یکشنبه 2 تیر 1392 21:51
هر کاری می کنم نمی شه, شبیه عید نمی شه شبی که سیاهی دل و بدی ها و غفلت ها بیشتر از هر وقت دیگه ای رخ نمایی می کنن. حالا هر چه قدر چراغونی و مولودی, هر چه قدر شربت و شیرینی, یه خلاء بزرگی حس می شه امشب, یه دلتنگی عمیق... امروز یه حدیث دیدم, دقیقش یادم نیست ولی مضمونش این بود که خدا برای بنی اسراییل به خاطر نافرمانی های...