-
عیدانه
یکشنبه 2 تیر 1392 20:25
گر چه خسته ام, گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام درى به روى انتظار تا بگویمت هنوز هم به آن صداى آشنا امید بسته ام اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمین! دل جدا ز یاد تو, آشیانه اى خراب وبى صفاست یاد سبز و روح بخش تو, یاد لطف بى نهایت خداست کوچه باغ سینه ام اى گل محمدى به عطر نامت آشناست آنکه در پى تو نیست کیست؟ آن که بى...
-
پرونده های دنباله دار
شنبه 1 تیر 1392 19:26
دزدیده شدن ماشین یه طرف, این رفت و آمد بین کلانتری و دادسرا و آگاهی و چند روز علاف شدن هم یه طرف دیگه! بس که قوانین ما مترقیه و کار مردم راحت و بی دردسر راه میافته! اون لحظه ای که فهمیدم ماشینو دزدیدن از اصل سرقتش چندان ناراحت شدم چون مطمئن بودم چند روزه پیدا می شه, ولی غصه ام گرفت به خاطر دوندگی هاش! روز اول که زنگ...
-
افسردگی های مردانه
پنجشنبه 30 خرداد 1392 15:30
مدتی قبل تو یه مقاله خوندم که افسردگی زایمان فقط برای مادرها نیست و خیلی از پدرها هم بهش دچار می شن. چون شرایط زندگیشون تغییر زیادی می کنه, توجه همسرشون تا حد زیادی معطوف به موجود دیگه ای می شه و ... حالا چند روزه به این نتیجه رسیدم آقایون علاوه بر افسردگی زایمان قادر به گرفتن افسردگی بارداری هم هستن! شاهد مثالش هم...
-
هی وای من!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 16:38
درست همین حالا, بعد این که کلی خرج گیگول, ماشینم کردیم, از تعمیرات و صافکاری و هیدرولیک کردن فرمون و تعویض ضبط و چراغ ها, که دیگه گیگول ژیگولی شده بود برای خودش, که خیلی لذت می بردم از رانندگی باهاش و خیلی هم وابسته شده بودم بهش, اومدن از جلوی در خونه برداشتن و بردنش, با وجود دزدگیر و قفل پدال! صبح که طبق معمول هر...
-
انگشت حماسه آفرین!!!
جمعه 24 خرداد 1392 15:30
-
پسر نمونه!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 13:27
چند روز پیش تو یکی از وبلاگ ها خوندم که مادری از خرابکاری های پسر کوچیکش شاکی بود و این که خیلی از وسایل خونه رو داغون کرده. از فکرم گذشت چه خوبه که گل پسر این جوری نیست و از این کارها نمی کنه! یکی دو روز بعدش بود, داشتم با تلفن حرف می زدم که یهو صدای وحشتناکی اومد. تلفنو قطع کردم و دیدم یکی از لیوان کناری هامو...
-
دوباره زندگی...
یکشنبه 19 خرداد 1392 19:56
دقیقا 19 روزه, از بامداد اولین روز خرداد که اون دو تا خط پررنگ رو دیدم تا امروز که تو مانیتور سونوگرافی دیدمش و پر شدم از آرامش وقتی خانم دکتر گفت:"سالمه, قلب داره, قلبش هم خوب می زنه, حالش خوبه, سر و مر و گنده!!!"دیگه انگار باورم شد که واقعا هست, هر چند اون قدر کوچیک که به زحمت می شد تو مانیتور تشخیصش داد!...
-
پول منو بده!
شنبه 18 خرداد 1392 14:20
بزرگترین معضل یک وکیل اینه که بعد مدت ها دوندگی و پی گیری تو دادگاه و دادسرا و ادارات مختلف و ... به نتیجه رسوندن کار, تازه باید بدوئه دنبال حق الوکاله اش! که گاهی گرفتنش از گرفتن حکم موافق دادگاه هم سخت تره! اولش که طرف میاد و قرارداد می بنده کلی چونه می زنه و تخفیف می گیره. می گی نصف حق الوکاله رو به عنوان پیش...
-
اندر باب نسخه جدید
پنجشنبه 16 خرداد 1392 23:14
بالاخره نسخه جدید بلاگ اسکای بعد مدت ها نصب شد و ما را بسی هیجان زده کرد! اولا تشکر فراوان از مدیران سایت که هم برای تهیه این نسخه که خیلی نسبت به قبلی کامل تره بسیار زحمت کشیدن, هم خیلی محترمانه از چند روز قبل عدم دسترسی به مدیریت وبلاگ رو طی مدت نصب اطلاع رسانی کردن و هم این که کار نصب رو سریع انجام دادن و ما رو...
-
لبخند می زنیم!
یکشنبه 12 خرداد 1392 19:57
1. پروژه دندون پزشکیم بعد از یک ماه و اندی بالاخره به اتمام رسید. کلا سه جلسه بود ولی چون وقتام چند بار جابجا شد, این قدر طول کشید. این دندون پزشکی همه چیزش خوب بود الا نظم و انضباطش! به جز یه دندون که روکش شد, دکتر لبه دندونای جلوییم رو هم صاف و صوف کرد و دیگه دلم می خواد هی برم جلوی آیینه به خودم لبخند بزنم و خوش...
-
روزهای سپید
شنبه 4 خرداد 1392 18:40
بین روزای خدا که همه شون خوبن و با برکت, یه روزایی خاص ترن. روزایی که خدا می خواد لطف و مهربونی شو بیشتر نثار بنده هاش کنه, بیشتر خواسته هاشونو اجابت کنه, بیشتر از تقصیراتشون چشم بپوشه... روزایی که انگار آسمون نزدیک تره به زمین... روزایی مثل دیروز و امروز و فردا, روزای سفید خدا. خدایا تو این روزای سفیدت, دلای ما رو هم...
-
چاق ها هم قشنگند!
جمعه 3 خرداد 1392 18:55
درگیری من با اضافه وزنم چیز جدیدی نیست ولی این روزا که فعالیتم بیشتر شده و غذام اضافه نشده, اما بعضی از لباسام بهم تنگ شده, این درگیری به اوج خودش رسیده! اما علی رغم دلخوری از وضع ظاهریم به خودم دلداری می دم که اصلا یه مدت بی خیال بشو, روش تمرکز نکن. درست می شه! بعد هم همه کمدمو ریختم بیرون و لباسایی که برام تنگه و...
-
ارزش بستنی!
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 18:28
یک مکالمه بین پسری با سرفه های شدید که پدرش در اثر حواس پرتی یک کیسه بستنی خریده و در فریزر گذاشته با مادرش: _ مامان من بستنی می خوام. _ نه! اگه بستنی بخوری سینه ات درد می گیره. _خوب درد بگیره! _ اون وقت هی سرفه می کنی. _خوب سرفه کنم! _ اون وقت شب نمی تونی بخوابی. _خوب نخوابم! ... _ اصلا اگه بری بستنی برداری دیگه...
-
سه تا عشق بزرگ کوچولو!
شنبه 28 اردیبهشت 1392 20:00
یکی از لذت های بزرگ دنیا اینه که عمه باشی, اونم نه یه عمه معمولی! عمه سه قل برادرزاده در طرح ها و رنگ های مختلف که یکی از یکی دیگه خواستنی ترن و شیرین تر! و قلبت سرریز بشه از ذوق و محبت وقتی سه تاشون با هم کنارتن! خصوصا که اولین تولدشونم باشه و لباس خوشگلاشونو پوشیده باشن و ذ وق کنن به خاطر شمع و کادوها و بادکنک ها و...
-
آخر خط...
جمعه 27 اردیبهشت 1392 10:37
جایی هست که می شه توش آینده قطعی رو دید. جایی که به حتم و یقین روزی گذارت بهش می افته و راه گریزی هم نیست. .. جایی که دیروز ترس و تردیدمو کنار گذاشتم و برای اولین بار واردش شدم تا با چشم خودم ببینم و اشکم سرازیر شد از تنهایی و دست خالی بودن آدمی در آخر کارش تو دنیایی که این همه به خاطرش زحمتش کشیده و بهش دل بستگی...
-
دوستان قدیمی
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 22:26
من و فاطمه و هدی از دوران بچگی با هم دوستیم. بچه محل بودیم و تو دوران ابتدایی همکلاسی و این دوستی تا حالا ادامه پیدا کرده. هر چند وقت یه بار سه تایی تو خونه یکیمون دور هم جمع می شیم, می گیم و می خندیم... من زودتر از اونا ازدواج کردم و بچه دار شدم. تا همین چند وقت پیش مواقعی که دور هم بودیم بسیار خوش می گذشت ولی حالا...
-
خانه سبز
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 13:39
یکی ازعلایق من که سال ها در وجودم پنهان بود, گل و گیاه و باغبونیه. هر وقت تو فیلما کسی رو می دیدم که گلخونه یا باغچه داره یا تو وب بعضی از بچه ها راجع به گلدون هاشون می خوندم, یه چیزی ته دلمو قلقلک می داد! بعد مسلمه که ما حیاط نداریم! و متاسفانه نور خونه مون هم خیلی کمه. چون هال پنجره نداره و نورش از آشپزخونه میاد. در...
-
یه روز معمولی
شنبه 21 اردیبهشت 1392 18:47
صبح که از خواب بیدار می شم بوی آبگوشت حس می کنم. با خودم فکر می کنم کدوم یکی از همسایه های کدبانوئه که آبگوشت بار گذاشته و کاش می شد یه کاسه هم برای من بیاره! یه کم که غلت می زنم به نتیجه می رسم این بوی آبگوشت همسایه نیست, بوی لوبیای چیتی هاییه که خودم صبح زود گذاشتم بپزه! امروز شازده گل پسرو برد مهد و منم هوس کردم...
-
این جوری هم می شه!
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 13:18
اکثر مردم حس خوبی نسبت به دندون پزشکی رفتن ندارن و تا حد ممکن ازش فرار می کنن! که اینم دلایل مختلفی داره یا ترسه یا از این که یکی بره تو حلقشون خوششون نمیاد یا ... شکر خدا من دندونای خوبی دارم و زیاد گذارم به دندون پزشکی نیافتاده. 6 سال پیش یکی از دندونام خالی شد وبعد یک سال و اندی و وقتی کار به درد دندون کشید بالاخره...
-
تبریکات قند و عسلی!
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 19:02
عمیقا دلم می خواست گل پسر بغلم کنه, بوسم کنه و بگه مامان روزت مبارک! ولی هر چی منتظر شدم شازده اقدامی نکرد تا این کارو به گل پسر یاد بده! برای همینم خودم به پسرم گفتم:" عزیزم می دونی امروز چه روزیه؟ امروز روز مادره. بچه ها مامانشو بوس می کنن و می گن مامان جون روزت مبارک. حالا تو بگو!" گل پسرم هم بوسم کرد و...
-
مادری دارم بهتر از آب روان...
سهشنبه 10 اردیبهشت 1392 21:27
مامان من یکی از نقطه های خیلی روشن زندگی منه. از اون ماماناییه که همیشه دوستام بهم گفتم خوش به حالت که مامانت این جوریه! از اون مامانایی که خیلی کم شده بی حوصله باشه, دعوامون کنه, بهمون بی توجه باشه... از اون مامانایی که گیر الکی نمی ده,بهت فرصت ابراز وجود می ده, می شه راحت باهاش حرف زد, می شه ازش خیلی چیزا یاد گرفت....
-
کودک درون!
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 19:22
تاب سواری کردن هم عالمی داره! اونم تو یه شب خنک بهاری, تو یه پارک خوش منظره. هر چی به گل پسر اصرار کردم بیاد با هم سوار بشیم تا به این بهانه تاب سواری کنم, سرسره بازی رو ول نکرد! منم که دلم تاب بازی می خواست با این استدلال که هیچ هم زشت نیست یه زن گنده قاطی بچه ها تاب بازی کنه, تا یه تاب خالی شد, سوار شدم و کلی کیف...
-
والدین نمونه!
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 16:32
من و شازده از اون دسته پدر مادرایی هستیم که برای خونه مون قانون وضع می کنیم, به بچه مون توصیه اکید می کنیم که رعایتشون کنه و خودمون هم جلوی بچه رعایتشون می کنیم, بعد مواقعی که بچه مون خوابه بعضی از اون قوانینو زیر پا می ذاریم و کلی هم کیف می کنیم از قانون شکنیمون!!! مثلا غذامونو به جای این که تو آشپزخونه و پشت میز...
-
افاده ها طبق طبق!
شنبه 31 فروردین 1392 22:09
شما توقع دارین زن و شوهری که به قصد طلاق میان دادگاه چه شکلی بیان؟ با اخم و سگرمه های تو هم؟ ناراحت و گریان؟ با داد و بیداد؟ بی تفاوت؟ خوب همه این حالت ها هم ممکنه, هم منطقی. برای همینم وقتی امروز دیدم خانم موکل در حالی که که دستشو دور بازوی شوهرش حلقه کرده و سرش متمایل به سمت شونه شوهرشه, تو راهروی دادگاه پیداش شد,...
-
مادر یا هیولا؟!
جمعه 30 فروردین 1392 18:56
دیروز از اون روزایی بود که هم از دنده چپ بلند شده بودم, هم همه کارام تو هم پیچیده بود. برای همینم خیلی به گل پسر گیر دادم و الکی دعواش کرذم! عصر که اوضاع آروم بود و نشسته بودم تلویزیون تماشا می کردم, گل پسر اومد کنارم, دستمو گرفت, چند بار بوسم کرد و گفت:"مامان! وقتی ناراحت نیستی من باهات دوستم!!!" نتیجه...
-
با برنامه می شویم!
چهارشنبه 28 فروردین 1392 23:11
اول هفته تمام کارهایی که باید انجام بدم _شغلی و شخصی_ توی یه برگه یادداشت کردم, هر روز یکی دو تاش خط می خوره و من سبک می شم! بالاخره بعد ازیک سال و اندی که دندونم مشکل پیدا کرده وقت دندون پزشکی گرفتم و عکس از دندونام! دوباره کلاس قرآن ثبت نام کردم. تونستم یکی از آشناهای گیر و سمجو که به زور می خواست یه پرونده که خیلی...
-
اولین روز کاری
شنبه 24 فروردین 1392 21:49
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد . امروز اولین روز کاری من در سال جدید بود که امیدوارم سرآغاز خوبی باشه. اعتراف می کنم بعد از چند هفته تا لنگ ظهر خوابیدن, صبح زود بیدار شدن سخت بود! برای این که امروز بتونم برم دنبال کارام, از دیروز روی گل پسر کار...
-
روز تولد
پنجشنبه 22 فروردین 1392 18:29
می شه گفت دیروز روز خوبی بود! بعد ناهار با گل پسر رفتیم خونه مامانم و مراسم تولد اون جا برگزار شد. مراسم خاصی که نه! کیک و چند تا عکس یادگاری! هدیه ای هم نگرفتم! مامانم اینا که ده روز پیش کادوی تولد و سوغات یزد رو یکی کردن و یه مانتو بهم دادن. جناب شازده هم عرض کردن چون برای بازسازی خونه خیلی هزینه کردن دیگه لزومی به...
-
در آستانه سی...
چهارشنبه 21 فروردین 1392 02:53
امروز, بیست و نهمین سال زندگیم تموم شد و وارد سال سی ام شد. به همین راحتی به همین زودی! روزای عمر خیلی خیلی با سرعت می گذرن. شاید نیمه عمر رو رد کرده باشم, شاید هم نیمه بیشترش رو. کسی چه می دونه! سال بیست و نهم کار چندان خاصی نکردم, اتفاق ویژه ای هم نیافتاد ولی دقیق که فکر می کنم انگار این سال رو خوب یا بد, بیشتر از...
-
این روزهای من و گل پسر 5
دوشنبه 19 فروردین 1392 19:25
_ مامان! من دیگه دوسِت ندارم! _ من دلم می خواد مامان نداشته باشم! _ اصلا می خوام برم تو خیابونا گم بشم! _ می خوام همه اسباب بازیامو بشکونم! ... این ها جملات قصاری هستن که این روزا هر وقت گل پسر می گه می فهمم خوابش گرفته! فقط نمی فهمم چرا این بچه ها نمی تونن عین آدمیزاد بگن خوابم میاد و این همه ادا در میارن از خودشون؟!...