-
از این روزها
شنبه 14 دی 1392 15:54
از علایم بروز اولین حسادت های گل پسر به خواهرش اینه که چند باری با اخم گفته: "مامان! چرا رفتی بیمارستان تو دلت آمپول زدن من اومدم بیرون؟! دلم می خواست تو دلت بمونم!!!" بعضی وقتا هم یه پتو می اندازه رو سرش, میاد تو بغل من و با ذوق می گه: "مامان! مثلا من الان تو دلتم!!!" این چند روزه که تعطیل بود و...
-
در باب تفاوت های بارداری اول و دوم
چهارشنبه 11 دی 1392 00:02
زمانی که گل پسر رو باردار بودم و در اثر ترشح هورمون ها, احساسات مادرانه ام قل قل می کرد, می رفتم تو اتاقش وسایلشو نگاه می کردم, لباساشو بغل می کردم و قربون صدقه اش می رفتم! حالا هم این حالت ها دوباره تکرار می شه, اما نتیجه اش این می شه که به جای وسایل و لباس های خانم کوچولو, گل پسر رو سفت بغل می کنم و قربون صدقه اش می...
-
اینا هم کم چیزی نیست ها!
دوشنبه 9 دی 1392 01:35
ای کسانی که شب ها راحت می خوابید, در خواب به راحتی و بدون درد غلت می زنید, طاق باز یا دمر می خوابید, مجبور نیستید چند بار برای رفتن به دستشویی یا آب خوردن با زحمت فراوان از جا بلند شوید, تکان های ناگهانی داخلی شما را از خواب نمی پراند ... هیچی! فقط خواستم بگم خوش به حالتون واقعا! امضا: یک خانم باردار پا به ماه!
-
گلی در ورژن جدید!
پنجشنبه 5 دی 1392 15:51
این بارداری باعث شد که دو تا از تفریحات سالمم رو از دست بدم: عوض کردن دکوراسیون خونه و عوض کردن رنگ مو! در نتیجه روحیه تنوع طلبم گاهی عمیقا دچار کسالت می شد! قبل بارداری موهامو دکلره و بلوند کرده بودم و چند باری هم رنساژش کردم و ریشه ها شو رنگ گذاشته بودم که قهوه ای شده بود. که بعدش دیگه نشد به این روند رنگساژ و رنگ...
-
حس پیروزی!
چهارشنبه 4 دی 1392 04:01
بنده موفق شدم طی چند ساعت گذشته یک قورباغه خیلی بزرگ رو قورت بدم و حالا بیام بشینم با خیال راحت وبلاگ آپ کنم! یک کار زمان بر و نیازمند حوصله که مدت ها فکرمو مشغول کرده بود, اما حس انجامش نمی اومد! تا بالاخره ساعت 1:30 نیمه شب اون حسی که منتظرش بودم یهویی در من حلول کرد و بعد دو ساعت کار مداوم تمومش کردم: تمیز کردن...
-
احوالات آخرین روزهای پاییزی
شنبه 30 آذر 1392 03:22
مدتیه دلشوره افتاده به جونم که در حالی که زمان زیادی تا اومدن خانم کوچولو نمونده , کلی کار انجام نشده دارم! برای همین هم هر روز به یه گوشه خونه گیر می دم. یه روز وسایل کابینت ها رو می ریزم بیرون و تمیزشون می کنم, یه روز می رم سر وقت کمد دیواری, یه روز کشوها رو مرتب می کنم, فریزر رو چک می کنم تا ببینم کدوم مواد غذایی...
-
یکی باشه...
چهارشنبه 27 آذر 1392 00:43
دلم می خواد یه نفر برام یه بغل کتاب بیاره. از این کتاب هایی که وقتی دستت می گیری, دیگه دوست نداری بذاری زمین و می بردت به یه حال و هوای دیگه. یکی برام چند تا سریال باحال بیاره. از این سریالایی که دلت بخواد پشت سر هم دی وی دی هاش رو بذاری و ببینی تا وقتی دیگه چشمات جواب نده. یکی باشه که به زورم شده راهم بیاندازه و...
-
بارداری را شیرین می کنیم!
پنجشنبه 21 آذر 1392 15:47
حالا که روز به روز به پایان بارداری نزدیک می شم و طبق تیکر پایین آمارگیر وبلاگ هفته 33 رو هم تموم کردم, بیشتر از هر چی می خوام از این هفته های باقی مونده بیشترین استفاده رو بکنم و این دوران خاص رو که دیگه احتمالا! تکرار نمی شه, شیرین تر کنم برای خودم. دیگه مثل چند هفته قبل نمی خوام فقط بگذره و تموم بشه, می خوام قشنگ و...
-
صبح دل انگیز بارانی
چهارشنبه 13 آذر 1392 11:42
مصداق یه روز خوب می تونه این باشه که چشماتو از خواب باز کنی و ببینی هوا ابریه. بفهمی بارون میاد و دیگه دلت نخواد تو رختخواب بمونی! با لبخند بری کنار پنجره و چکیدن قطره های بارون روی کف خیابون رو نگاه کنی. چایی دم کنی و با بیسکوییت کاکائویی بخوری. می تونست خیلی قشنگ تر بشه اگه یه نفر پایه بود برای رفتن به یه گشت و گذار...
-
در پی درخواست خان دایی جان!
سهشنبه 12 آذر 1392 12:34
دیروز صبح داییم بهم تلفن کرد و گفت برای یکی از کارگرای شرکتشون یه گرفتاری حقوقی پیش اومده و اون بنده خدا هم سواد درست و حسابی نداره و کارش به مشکل خورده, من از بین همکارام یه وکیل معرفی کنم که پی گیر کاراش باشه. منم کلی ذوق کردم که بعد مدت ها یه بهانه ای پیش اومد که با داییم حرف بزنم. آخه من همین یه دایی رو دارم ولی...
-
آرامش با کوزتینگ!
جمعه 8 آذر 1392 15:05
در واقع تو یه روز جمعه کاملا ملال انگیز که شازده سرکاره و گل پسر مشغول به هم ریختن خونه و بنده هم به شدت بی حال و حوصله, که لنگ ظهر بالاخره به زور و با درد از رختخواب در میام و هر جا رو نگاه می کنم کثیفی و به هم ریختگی قابل رویته و هیچ برنامه تفریحی هم قابل جور شدن نیست و همه اینا هی حالمو بد تر می کنه, هیچ کاری بهتر...
-
درگیری های فلسفی یک ذهن کوچک(2)
سهشنبه 5 آذر 1392 23:14
در راستای سوالات فلسفی گل پسر در مورد تولد خواهرش, سوال جدید اینه که ما باید بریم خونه خدا خانم کوچولو رو ازش بگیریم, یا خدا میاد خونه مون و خانم کوچولو رو بهمون می ده؟! و این که ما چه جوری باید بریم خونه خدا یا خدا کی میاد خونه ما؟! قربونش برم به این شکم قلنبه من اعتنای چندانی نمی کنه و فقط گاهی با خنده می گه دلت چرا...
-
بافتنی های من
چهارشنبه 29 آبان 1392 12:47
هر سال پاییز حس بافتنی بافتن به طرز فوق العاده ای در من بیدار می شد و تا اواسط زمستون ادامه داشت. طوری که میل و کاموا از دستم نمی افتاد و یه جورایی اعصاب بقیه رو خرد می کردم با این چسبیدن مدامم به بافتنی! اما امسال در پی بی حس و حالی بسیار شدیدی که چندین هفته اس گرفتارش شدم حال و حوصله بافتنی بافتن رو هم تا حد زیادی...
-
در باب اسم
یکشنبه 26 آبان 1392 23:16
این افرادی که میان صاف تو چشم آدم می گن این چه اسمیه برای بچه تون انتخاب کردین؟! یه اسم خوب بذارین, یه اسم قشنگ بذارین... واقعا چه فکری می کنن؟! فکر نمی کنن احیانا پدر و مادر این بچه هم برای خودشون یه سلیقه و نظر و طرز فکری دارن که لزوما با مال اونا یکی نیست؟! و ممکنه این حرفشون یه کم توهین آمیز به نظر برسه؟! یا مثلا...
-
الهی پیر نشی ننه!
شنبه 25 آبان 1392 11:52
اخیرا به این نتیجه رسیدم که دوست ندارم زیاد پیر بشم! از این پیری های همراه با پادرد و کمردرد. از این پیرهایی که به سختی می شینن و بلند می شن و راه می رن. چون فهمیدم زندگی این جوری واقعا سخته! یعنی به برکت وجود دردهای مختلفی که این روزها دارم, کاملا لمسش کردم! این قدر با آه و ناله نشستم و بلند شدم که خودم خسته شدم بقیه...
-
مرگ زیبا
سهشنبه 21 آبان 1392 00:34
بعضی از مرگ ها قشنگه و مجلس ختم هاشون, هر چند خیلی متاثرت کنه, خیلی تو فکر غرقت کنه... ختم جوونی بود که تو دو تا پست قبل راجع بهش نوشته بودم. و چه قدر قشنگ بود صبر خانواده اش در اوج غم و اندوه و اشک. نه از جیغ و شیون خبری بود نه جزع و فزع و ناشکری. نه گفتن این که چرا ما؟ چرا پسر من؟ چرا برادر من؟ چرا همسر من؟ می گفتن...
-
دغدغه های یک مادر مشنگ!
جمعه 17 آبان 1392 13:30
خواب دیدم رفتم بیمارستان برای زایمان. اون وقت دو تا دختر به دنیا آوردم! دو قلو بودن و این مساله تا لحظه زایمان مشخص نشده بوده!!! بعد من به جای این که نگران این باشم که چه جوری از پس نگهداری دو تا نوزاد بربیام, همه فکرم شده بود این که اسم اون یکی قل رو چی بذارم که به اسم انتخابیمون بیاد! بعد هم که از خواب بیدار شدم...
-
در همین نزدیکی...
چهارشنبه 15 آبان 1392 14:47
گاهی یه خبرایی می تونه آدمو بدجور به هم بریزه. مثل این که بشنوی یه پسر سی ساله که تازه بچه دار شده, مدتیه یه مریضی سختی داره و فعلا هم تو کماس. بعد هی بشینی فکر کنی به حال زن جوونش که تازه زایمان کرده و کلی امید و آرزو داشته, به پدر و مادرش که همین یه پسرو دارن, به دختر تازه متولد شده اش که طعم آغوش پدرشو نچشیده... از...
-
دود این شهر مرا از نفس انداخته است/ به هوای حرم کرب و بلا محتاجم
دوشنبه 13 آبان 1392 21:00
محرم میاد. تکیه ها برپا شدن, پرچم سیاه ها زده, اعلانات مراسم عزاداری نصب... و دلی که محرم گذشته تو مجالس عزا لرزید و زیارت خواست و چند روز بعد از عاشورا خیلی غیر منتظره و بی مقدمه راهی کربلا شد و یه تکه اش اصلا از شب آخر مهمون بودن پیش ارباب که دوست داشت تموم نشه هرگز و اون وداع جانانه, جا موند برای همیشه کنار ضریح شش...
-
درگیری های فلسفی یک ذهن کوچک!
یکشنبه 12 آبان 1392 14:20
چند وقت پیش برای آماده کردن گل پسر جهت مواجهه با تغییرات ظاهریم, عکس های زمانی رو که خودش رو باردار بودم نشونش دادم و بهش گفتم:"این جا تو, توی دل من بودی. برای همینم دلم گنده شده بود. بعدش از تو دل من اومدی بیرون! خانم کوچولو رو هم خدا می ذاره تو دل من, دلم بزرگ می شه, بعدش به دنیا میاد." و هیچ اشاره ای هم...
-
تجربه های متفاوت
سهشنبه 7 آبان 1392 19:34
بالا رفتن سن و کسب تجربه های بیشتر, می تونه نگاه آدمو به زندگی عوض می کنه و اولویت ها و دغدغه ها شو تغییر بده. و این چیزیه که الان خیلی برام قابل لمسه. وقتی حالات خودمو با چهار سال و اندی پیش زمانی که گل پسر رو باردار بودم مقایسه می کنم. اون موقع علاوه بر نگرانی های معمول مادرانه, کلی هم دغدغه کارمو داشتم. از رها کردن...
-
پاییزانه, عیدانه
چهارشنبه 1 آبان 1392 19:30
به همین سادگی, اولین ماه فصل محبوب من تموم شد و رسیدیم به ماه دوم. پاییز امسال از اولش زیادی پاییز شد با خنک شدن یهویی هوا و ژاکت و بخاری لازم شدن, با سرماخوردگی همه گیر... بارون هاش هم که شروع بشه_ جدا از بحث ترافیک بدی که درست می کنه_ دیگه تکمیله! این اولین پاییزه با خانم کوچولو, اولین تجربه بارداری در پاییز! و دلم...
-
تعطیلاتی که گذشت
شنبه 27 مهر 1392 15:52
خونه نشین هم که باشی و نه درس بخونی, نه سر کار بری و همه روزا برات مثل روز تعطیل باشه, باز هم تعطیلات اونم از نوع چند روزه اش خیلی مزه می ده! این سه روز هم خوب بود خدا رو شکر و به مهمونی و گشت و گذار و فیلم دیدن و بخور و بخواب گذاشت و کلی انرژی بهم داد و من الان منتظر تعطیلات عید غدیر در آخر هفته ام! امشب یه مهمونی...
-
فرشته بارداری در بلاگستان!
دوشنبه 22 مهر 1392 21:27
گویا مدتیه بال های فرشته بارداری و بچه داری روی بلاگستان سایه انداخته و این فرشته نازنین زیاد دور و بر خانم های بلاگر می چرخه! در همین راستا بنده علاوه بر این که خودم باردارم تعداد زیادی هم دوست وبلاگی باردار دارم و این روزها به خیلی از وبلاگ ها برخورد می کنم که نویسنده هاشون باردارن! بین این دوستان عزیز, مانا هفته...
-
راهی برای خلاصی از افکار منفی!
یکشنبه 21 مهر 1392 15:10
افکار منفی هجوم آوردن همه مدله! از فکر این که شازده به کارش بیشتر از من اهمیت می ده تا نگرانی برای سالم بودن خانم کوچولو. فکر این که مدام تنهام و شوهرم شبا دیر میاد و خونه مامانم خیلی دوره و و خواهر ندارم و هیچ دوستی نزدیکم نیست و کلافه شدن از خونه نشینی و ... حالا من هی سعی می کنم اهمیت ندم. فکرمو منحرف کنم. به خودم...
-
کمی دلخوری
پنجشنبه 18 مهر 1392 15:06
حالا دقیقا تو همین زمانی که بنده دارم روز به روز گنده تر و شکم قلنبه تر می شم, شازده خان بعد سال ها تصمیم جدی برای لاغری گرفته و زده تو خط کم خوری و ورزش. شکمشو کوچیک کرده و داره حسابی خوش هیکل و خوش تیپ می شه! بر عکس من!!! خوب اصلا کارش درست نیست! باید این سیستم لاغری رو می ذاشت برای بعد که با هم لاغر شیم یا اصلا...
-
وقتی گلابتون بانو مامان بزرگ می شود!
سهشنبه 16 مهر 1392 21:43
یکی از جالب ترین جاهایی که این روزا می رم, کلاس های دوره بارداریه. این که یه عده خانم با شکم های قلنبه دور هم جمع می شیم, راجع به بارداری و بچه داری صحبت می کنیم, تجربه ها و مشکلاتمون رو با هم درمیون می ذاریم, ورزش می کنیم و ... حس خوبی بهم می ده! خانم مامایی هم که مسئول کلاس هاس خیلی خوش برخورد و پرحوصله و بانشاطه و...
-
از اثرات تبلیغات تلویزیونی!
شنبه 13 مهر 1392 12:07
گل پسر مدتیه به شدت گیر داده کتاب عربی پیش دانشگاهی گاج می خوام! و وقتی می پرسم:"برای چی؟!" با اعتماد به نفس می گه:"می خوام بخونم با سواد شم!!!" هر کاریش کردم حاضر نشد مهد کودک بره, اون وقت می خواد کتابای کنکور رو بخونه!!!
-
رختخواب مامان دوز!
دوشنبه 8 مهر 1392 23:00
هفته پیش بعد از این که یه سر به خیابون بهار زدم و با قیمت هایی بسیار فضایی روبرو شدم, تصمیم گرفتم رختخواب خانم کوچولو رو خودم بدوزم که هم سرم گرم بشم, هم بیخودی کلی پول ندم و از این چرخ و دیپلم خیاطیم یه استفاده ای بکنم!!! رفتم پارچه تترون صورتی خریدم و مشغول شدم. برای تشک و بالش که از رختخواب های نوزادی گل پسر...
-
شبی با طعم انار و ماهی
دوشنبه 8 مهر 1392 00:54
یه شب خیلی معمولی می تونه خیلی قشنگ بشه وقتی تو با یه عالم خستگی بری و کلی خیابابونا رو بگردی فقط برای من که به شدت هوس انار کردم, تا انار بخری! بعد بشوریشون, قاچشون کنی, گلاشو سوا کنی و بدی دست من که بخورم! بعدش من با یه عالم بی حالی بلند بشم فقط برای تو که به شدت گرسنه ای, برم تو آشپزخونه, ماهی سرخ کنم, سالاد درست...