-
486
سهشنبه 24 مرداد 1396 03:05
با خودم گفتم یه امشب همه چی رو ول می کنم به حال خودش و می رم مرخصی. بعد چند روز کار و بدو بدو کردن خیلی به استراحت نیاز داشتم. بعد شام ظرفا رو ریختم تو سینک و بی خیال آشپزخونه ی به هم ریخته نشستیم با شازده به فیلم دیدن. فیلم که تموم شد و شازده خوابید، دیدم نمی شه محل دل ضعفه ام که داشت تبدیل می شد به قار و قور نذارم و...
-
485
دوشنبه 23 مرداد 1396 13:19
انگار فقط موقع عزاس که همه ی فامیل بی دعوت و تعارف دور هم جمع می شن، به هم کمک می کنن، با هم مهربون می شن! تو این چند روز کلی از فامیلا رو بعدچندین سال دیدم. بچه ها بزرگ شده بودن و بزرگترا پیر! دور همی های این روزای خونه آقا جون، با وجود این که تو عزا بود اما من حس می کردم بیشتر از دور همی های قبلی بهمون خوش می گذره!...
-
484
شنبه 21 مرداد 1396 00:48
آقا جون همیشه می گفت دوست داره تا نود سالگی عمر کنه، اما دو سال زودتر تو سن هشتاد و هشت سالگی بار سفر رو بست و بعد یه ایست قلبی در حالی که آخرین کلامش «یا اباعبدالله» بود، رفت و راحت شد از اون همه درد و مریضی... بعد خاکسپاری طبق معمول بیشتر از بقیه کنار قبر موندم و برای اولین بار تلقین خوندم. تلقین دومی که توصیه شده...
-
483
یکشنبه 15 مرداد 1396 20:15
از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که بدترین اتفاق ها چه قدر ساده و غیرمنتظره می تونن پیش بیان، که چه طوری تو چند لحظه ی ناقابل ممکنه همه چیز عوض بشه، همه چیز از دست بره. از دیشب تا حالا دارم خدا رو شکر می کنم. شکر می کنم که بعد اون چند دقیقه ی وحشتناک که یکی از بزرگ ترین ترس های زندگیم رو تجربه کردم، همه چیز رو...
-
482
سهشنبه 10 مرداد 1396 13:05
یه اتفاقاتی هم هستن که با همه ی کوچیکی و کم اهمیت بودن ظاهری شون، می تونن حس و حال خوشی به آدم بدن. مثل این که صبح تصمیم بگیری فلان غذا رو واسه شام بپزی و از بعد از ظهر مشغول آماده کردن مقدماتش بشی. بعد شب که همسر گرامی میاد و تو رو در حال آماده کردن اون غذا می بینه، گل از گلش می شکفه و می گه که خیلی هوسش رو کرده بوده...
-
481.صبح دل انگیز!
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:10
صبح بعد از این که گل پسر رو راهی کلاس فوتبال می کنم، پنجره رو باز می کنم تا هوای خونه عوض بشه و پتو و بالش میارم روی مبل تو هال که خنک تره و کم نورتر یه کم بخوابم . شب ها که دیر می خوابیم و بعد از ظهرها هم با وجود سر و صدای بچه ها نمی شه خوابید، تنها فرصت خواب صبح هاس که سعی می کنم هیچ جوره از دستش ندم! چشمام تازه گرم...
-
480
جمعه 6 مرداد 1396 17:21
تو گالری گوشی من بعد از عکسای بچه ها، بیشتر از هر چیزی مدل و نقشه قلاب بافیه. همین طور که تو اینستاگرام بین صفحاتی که دنبالشون می کنم _ که جز دوست و آشناها بیشتر صفحات اختصاصی بافت هستن_ چرخ می زنم، از هر طرح و مدلی که خوشم بیاد عکس میگیریم . به علاوه این که گاهی دنبال یه چیز خاصم و کلی سایت رو به دنبالش زیر و رو می...
-
479
سهشنبه 3 مرداد 1396 15:03
برنامه گذاشته بودم که برای رفع مشکل دیرخوابی های خانم کوچولو، صبح ها زودتر بیدارش کنم و عصرها ببرمش پارک تا بازی خسته اش کنه و شب زودتر خوابش ببره. نتیجه این که ساعت خواب فرقی نکرده، اما در طول روز به دفعات شاهد غر زدن ها، بهانه گیری ها، گریه ها وجیغ های بنفش و خیلی بنفش خانوم کوچولو هستیم! چون اعصاب وتوانم رو که با...
-
478.من دوستدار زبان فارسی هستم
دوشنبه 2 مرداد 1396 11:08
یکی از موارد آزار دهنده و گاهی تعجب برانگیز برای من دیدن غلط های املایی افراد تحصیل کرده اس، خصوصا در مورد کلمات رایج و دم دستی! اصلا نمی تونم بفهمم کسی که حداقل دوازده سال توی مدرسه و با حجم بالایی از کتاب های درسی تحصیل کرده چرا باید غلط املایی داشته باشه؟! حالا کسایی که دانشگاه هم رفتن دیگه هیچی! قدیم ها که...
-
477.پیر نشی جوون
جمعه 30 تیر 1396 16:58
فایده ی دعایی که قدیمیا واسه جوونا می کردن رو درست نمی فهمم: «پیر شی جوون!» اصلا خاصیت پیر شدن چیه؟! هزار جور درد و ناراحتی، آلزایمر، زمین گیری، محتاج دیگران شدن و گاهی هم منفور و فراموش شدن ... شایدم پیر شدنای قدیم فرق داشت با حالا، قطعا فرق داشت! این مدل پیر شدن های امروزی رو نمی خوام. این که مثل مامان بزرگای مرحوم...
-
476
چهارشنبه 28 تیر 1396 14:01
نمیدونم به حالتی که مدتیه دچارشم دقیقا چی میگن؟ چسبندگی به منزل؟ عدم تمایل به بیرون رفتن؟ یا چیز دیگه؟ به هر حال من ترجیحم اینه که کلا تو خونه باشم و گزینه های مهمونی و گردش و خرید برام تو الویت بعد قرار می گیرن! حالا نمی دونم بیاندازمش تقصیر گرمای هوا یا از اون مهم تر معضل بزرگ بی ماشینی که در نتیجه ی فروش ماشین...
-
475.
یکشنبه 25 تیر 1396 01:35
یکی از لذت بخش ترین کارای این روزام اینه که بشینم یواشکی بازی کردن خانم کوچولو رو نگاه کنم و به حرفایی که با عروسکاش می زنه گوش بدم، حرفایی که بیشترشون همون حرفای خودمه که با لحن و زبون شیرین دخترکم بیان می شه! و این که شب ها بعد از قصه ای که من براش می گم، به قصه ای که اون برام می گه گوش کنم که بیشترش همون قصه ی منه...
-
474. بی نت، با کتاب
سهشنبه 20 تیر 1396 16:37
ده روزی اینترنت نداشتم و در نتیجه کلی کتاب خوندم! دو جلد کتابی که تازه امانت گرفته بودم و دو تا هم از اونایی که چند ماه پیشم بود و فرصت خوندنشون رو پیدا نکرده بودم. تمام این کتاب ها به طرز خوشایندی جالب و جذاب بودن و باهاشون انگار به گوشه و کنار دنیا سفر کردم. با «کشتن مرغ مینا» به آمریکا و تبعیضات نژادی بین سیاه پوست...
-
473
چهارشنبه 7 تیر 1396 14:46
از قبل معلوم بود که تعطیلات عید فطر سفر نمی ریم، به دلیل کاملا موجه نبود بودجه! فکر کردم بد هم نیست. نه گرفتار شلوغی جاده ها میشیم و نه خسته از جمع و جور کردن های قبل و بعد سفر.تو خونه استراحت می کنیم و فیلم می بینیم. اما این قدر سریع گذشت که نفهمیدم چی شد! اصلا دو روز تعطیلی که برای ما قبل و بعدی هم بهش اضافه نشد، چی...
-
472.خداحافظ ای ماه خوب خدا
یکشنبه 4 تیر 1396 20:14
نزدیک آخرین افطار ماه مبارکه. ماه پر از آرامش مهمونی خدا. یکی از بهترین و شیرین ترین رمضان های عمرم. کاش با تموم شدن این ماه حال خوبم تموم نشه. کاش بشه از تو بغلت بیرون نرم، کاش دستاتو سفت و محکم دورم حلقه کنی و نذاری دوباره ازت دور بشم مهربون خدا...
-
471.فیلم کمدی درام
پنجشنبه 1 تیر 1396 18:24
اون شب که مهمون داشتیم، بعد جمع کردن سفره یکی پیشنهاد داد فیلم جشن عقدم رو بذارم ببینیم. آقایون تو هال مشغول بازی با پلی استیشن شدن، ما خانوما هم رفتیم تو اتاق فیلم دیدیم. اون وقت این فیلم جشن عقد چهارده سال پیش من، یه چیزی بود تو مایه های فیلم کمدی! هزار تا چیز خنده دار از توش درمی اومد. از قیافه های بچه سال من و...
-
470. افطاری
سهشنبه 30 خرداد 1396 16:28
مهمان داریم! اولین و آخرین مهمانی افطار امسالمون. خونه تمیز و مرتبه. مبل ها جا به جا شده تا جا برای سفره انداختن باز باشه، طرف ها آماده روی میزه، بوی هل و گلاب حلوا پیچیده توی خونه و من حمام کرده و تمیز نشستم منتظر اومدن مامان که معمولا موقع مهمونی های افطارم زودتر از بقیه میاد، فقط موقع مهمونی ها و نه هیچ وقت یه دفعه...
-
469. هذا من فضل ربی
پنجشنبه 25 خرداد 1396 04:42
استاد بزرگواری توصیه می کردن هر وقت به خاطر استعدادی، امکاناتی، کار خیری و کلا هر چیز خوبی که تو زندگی تون هست احساس خوشایندی بهتون دست داد، بگین «هذا من فضل ربّی» (این از فضل پروردگار من است) یعنی سریع متوجه صاحب و دهنده ی این نعمت بشیم تا هم شکرگزاری مون بیشتر بشه و هم دچار غرور و تکبر نشیم. این برای من یکی از...
-
468. حلوا می پزم باقلوا!
سهشنبه 23 خرداد 1396 00:43
اعتراف می کنم با داشتن سی و سه سال سن و کلی ادعای کدبانوگری و با وجود علاقه فراوان به حلوا و تلاش های بسیاری که در زمینه طبخش داشتم، تا قبل از این هر بار حلوا درست کرده بودم خراب از کار دراومده بود. یا شل شده بود یا سفت یا گوله گوله و یا خمیری! با این که چندین بار کنار دست مامانی که حلواهای خوبی می پزه، مراحل پخت حلوا...
-
کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو
دوشنبه 22 خرداد 1396 17:40
کانال تلگرام ماجراهای گلابتون بانو راه اندازی شد. از این به بعد تمامی پست های وبلاگ در کانال هم گذاشته می شه. http://t.me/golabatoonbanoo امیدوارم شروعی باشه برای بیشتر نوشتن و ارتباط بیشتر با شما.
-
467
یکشنبه 21 خرداد 1396 22:36
خواب دیدم موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. تو خواب کلی حرص خوردم و با آرایشگر دعوا کردم که چرا سرخود این قدر موهامو کوتاه کرده! از خواب هم که بیدار شدم فوراً دست زدم به موهام و چک کردم که سر جاشون باشن! بعد یادم اومد که شنیده بودم تعبیر کوتاه کردن مو در خواب، از بین رفتن غم و غصه ها و ناراحتی هاس و از اون جایی که خواب...
-
466. و این ماه مبارک...
شنبه 20 خرداد 1396 04:34
بهتر از این نمیشد که شب نیمه رمضان باشه و میلاد کریم اهل بیت و ما بشیم مهمان امام رئوف. اونم این قدر یه دفعه ای و بی مقدمه، که شازده بعد نماز صبح بگه امروز دوتایی بریم مشهد و شب برگردیم؟ و منم با این که مدت هاس دلم میخواست با بچه ها برم مشهد و چند روز بمونیم و یه دل سیر زیارت کنم، همین پیشنهاد غیر منتظره رو قبول کنم...
-
465.به استقبال ماه مبارک
جمعه 5 خرداد 1396 15:43
حالا تو اولین جمعه خرداد ماه و آخرین روز ماه شعبان، مقدمات ظاهری رسیدن ماه مبارک فراهم شده. سبزهای بسته بندی شده ، حبوبات پخته ، پیاز داغ و سیرداغ، شربت، خاکشیر... چادر نماز و سجاده ام رو شسته ام، یه مفاتیح سبک آوردم دم دست برای خوندن دعاهای مخصوص ماه مبارک و خونه تمیز و مرتبه. امروز بالاخره مفاتیح رو گرفتم دستم که تو...
-
464.احوالات اردیبهشتی
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 02:15
یه جور عجیب و غریبی چسبیدم به خونه و هیچ هوس نمی کنم تو این هوای عالی اردیبهشتی بزنم بیرون! از اول بهار تا حالا حتی یک بار هم بچه ها رو نبردم پارک و این طی سال های اخیر که این موقع ها، هفته ای دو سه دفعه پارک می رفتیم بی نظیره. (مرا چه می شود؟؟؟) واسه این که عذاب وجدان استفاده نکردن از این هوای بهاری رو نداشته باشم تو...
-
463. بله برونه، گل می تکونه،دسته به دسته، دونه به دونه شادوماد
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 03:08
بوی عروسی پیچیده تو خانواده! عید مبعث بله برون داداش وسطیه اس و حالا همه به تکاپو افتادن. کلی شورو مشورت تو تلگرام و پای تلفن و ایده های جور واجور که کیک رو از کجا بگیریم و گل از کجا تزئینات چه جوری باشه و ... مامان جان هم بنده و خاله و زن داداش بزرگه رو فردا جهت انجام تزیینات و جینگول کاری های مرسوم به خونه شون...
-
462
شنبه 26 فروردین 1396 01:51
وقتی حین چرخ زدن تو اینستاگرام تو یکی از کپشن ها خوندم که امروز جمعه آخر فروردینه، یهو یه جوریم شد. انگار تازه یادم اومد ماه اول بهار داره می رسه به آخر و من هیچ لذت خاصی ازش نبردم. فقط یه روز پیاده روی صبحگاهی و یه پیک نیک فامیلی تو تعطیلات عید. دوباره یادم اومد که چه قدر کرخت و بی حس و حال شدم، که سالای قبل این موقع...
-
461
سهشنبه 22 فروردین 1396 13:49
چه قدر فکر و خیال بافته بودم که تو این روزای سفید ماه رجب مشهدیم و در جوار امام رئوف، چه قدر برنامه ریزی کردم و انرژی مثبت فرستادم. اما نشد باز هم نشد! برای چندمین بار تو این سال ها برنامه ریختیم و باز انگار سنگ از آسمون اومد! دلم یه جوری عجیبی شکسته بود که حتما لیاقتشو ندارم که طلبیده نمیشم، مفاتیح رو باز کردم، خودم...
-
460.سرخوشانه!
پنجشنبه 17 فروردین 1396 17:32
یکی از برنامه های سال جدیدم اینه که کتاب زیاد بخونم. دنیای مجازی منو از دنیای مطالعه دور کرد بود، سال قبل خودمو دوباره بهش نزدیک کردم، امسال می خوام نزدیک تر کنم ! در اولین اقدام تو همین چند روز بعد از تعطیلات دو تا کتاب خوندم. «جنس ضعیف» اوریانا فالاچی و «طوفان دیگری در راه است» از سیدمهدی شجاعی. هر کدومشون هم به...
-
459. بعد از تعطیلات
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:55
دیشب که بعد در کردن یه سیزده خوب خانوادگی از خونه ی مامانی برگشتیم، حس دلتنگی داشتم. این که دوهفته دور هم بودنمون تموم شده و از فردا باید شازده بره سر کار و گل پسر مدرسه و من و خانم کوچولو بمونیم خونه. افسوسِ این که تعطیلات تموم شد و ما به جز عید دیدنی رفتن های پشت سر هم و گاهی خسته کننده، کار خاص دیگه ای نکردیم و باز...
-
458. این اسفند دوست داشتنی
سهشنبه 17 اسفند 1395 17:19
دارم یه اسفند ماه خیلی آروم رو می گذرونم! روز اول اسفند خونه تکونیم تموم شد. از اول زمستون سر و سامون دادن کمدها و کابینت ها و یه سری تمیر کاری ها رو خرد خرد انجام داده بودم و با اومدن یه کارگر که به خدمت دیوارها و شیشه ها رو رسید دیگه تقریبا کارا تموم شد. بچه ها لباس دارن و خریدهای خودم رو هم انجام دادم. حالا مشغول...