-
516
سهشنبه 16 آبان 1396 23:32
زندگی مشترک ما همیشه با سفرهای شازده همراه بوده. اوایل ازدواجمون چون دانشجوی یه شهر دیگه بود، بعدش به خاطر کارش نصف هفته رو خارج از تهران بود و بعدها سفرهای چند روزه ی گاه به گاه کاری که تو سال های اخیر تعدادشون کمتر شده خوشبختانه! سال های اول این سفرها خصوصا مواقعی که طولانی می شد خیلی برام سخت بود. تمام مدت دلم...
-
515
چهارشنبه 10 آبان 1396 00:54
کف اتاق خواب پر از وسیله اس. شازده داره کوله ی پیاده روی اربعینش رو می بنده. هر از گاهی هم یه چیزی رو می گه براش بیارم. فردا صبح عازمه ان شاءالله. مدرسه ی گل پسر فردا جشن صبحانه داره. یه برگه دادن برای اطلاع رسانی که یه سری چیزا رو براشون بذاریم. یه سر به تلگرام می زنم و می بینم مادرای گروه مدرسه دارن از تزیین صبحانه...
-
514
شنبه 6 آبان 1396 07:53
ساعت حوالی هشت صبح، وقتی بعد رسوندن گل پسر به مدرسه بر می گردم خونه، یکی از دل انگیزترین اوقات روزه. خونه نیمه تاریکه و در سکوت کامل. طوری که می شه نشست و به صدای سکوت گوش کرد. یه چیزی می خورم، دراز می کشم و کتاب می خونم یا تو دنیای مجازی چرخ می زنم. بهتر از همه یه خواب کوتاه شیرینه تا بیدار شدن خانوم کوچولو...
-
513
جمعه 5 آبان 1396 23:30
بعد یه روز خیلی خسته کننده، یه سرگرمی جالب و حال عوض کن، کارتن دیدن با خانوم کوچولوئه! براش کارتن مورد علاقه اش بیبی باس رو می ذارم، همونی که وقتی می شینه پاش تمام مدت با دقت کامل و بدون هیچ حرف و تکونی بهش زل می زنه! بعد خودمم هوس می کنم وقتی حال و حوصله ی کار دیگه ای رو ندارم بشینم و کارتن تماشا کنم که هم سرم گرم...
-
512
یکشنبه 30 مهر 1396 15:50
از مشکلاتی که تو سال های اخیر باهاش مواجهم و انگار از عوارض دهه ی چهارم زندگیه، یه جور نیمچه افسردگی فصلیه. قبل تر ها پاییز فصل محبوبم بود و کلی باهاش حال می کردم، ولی حالا بیشتر برام حس مداوم خستگی ، بی حوصلگی و خوابالودگی میاره! در کنار این یکی دیگه از عوارض دهه ی چهارم برای من، غالب شدن ورِ زرنگ و کاری وجودم به ورِ...
-
511
چهارشنبه 26 مهر 1396 00:15
این روزا دلم می خواد یه کم از روزمره هایی که برام خسته کننده شده بکنم و در شرایطی که کار متفاوت خاصی نمی تونم انجام بدم، غرق بشم تو دنیای یه رمان جذاب یا یه سریال هیجان انگیز! شبا تصمیم می گیرم فردا یه روز متفاوت و باحال باشه، اما از صبح دوباره روال روتین کارای خونه و بچه ها و تموم کردن کارای نیمه کاره تا شب می...
-
510
یکشنبه 23 مهر 1396 00:55
یکی از معضلات بزرگی که این روزا باهاش درگیرم اینه که چرا نمی تونم زمانی که بافتنی می بافم کتاب هم بخونم! یه کار بافت رو به سفارش یکی از دوستام دارم انجام می دم و همین موقع دو تا کتابی که چند وقته دوست دارم بخونمشون هم به دستم رسیده. بافتن و خوندن رو که نمی شه هم زمان انجام داد، اگر هم بخوام برای هر دوش وقت بذارم دیگه...
-
509
شنبه 22 مهر 1396 00:06
از من به شما نصیحت که اگر آدم حساسی دور و برتون هست، بدانید و آگاه باشید که اصولا آدمای حساس فقط برای خودشون حساسن! یعنی می تونن هر چی دلشون می خواد بهتون بگن و هیچ منظوری هم ندارن و شما اصلا نباید بهتون بر بخوره! ولی شما باید ملاحظه شون رو بکنین و یه حرف معمولی هم بهشون نزنین چون حساسن و ناراحت می شن و شونصد تا منظور...
-
508
دوشنبه 17 مهر 1396 22:51
با هر کدوم از امور مربوط به بچه مدرسه ای داشتن بتونم کنار بیام، با این قضیه ی کاردستی و تحقیق کنار نمیام! اسمشه کار دانش آموزیه اما در اصل تکلیف والدینه و منم نه علاقه ای به انجامش دارم نه حس و حالش رو، هر چند که در هر حال آش کشک خاله اس! امروز تو راه برگشت از مدرسه مقوا خریدیم تا ساعتی رو که از هفته پیش معلم گل پسر...
-
507
دوشنبه 17 مهر 1396 15:19
چند سال پیش که کلاسای روان شناسی سرای محله رو می رفتم، خانم مشاور مدرس، تأکید داشت برای تربیت بهتر بچه ها گاهی یه سختی هایی رو بهشون بدیم و نذاریم همیشه همه چی براشون حاضر و آماده باشه تا لوس و نازپرورده نشن و بعدها راحت تر بتونن با مشکلات زندگی کنار بیان. یکی از مثال هاش هم این بود که همیشه بچه ها رو با ماشین شخصی...
-
506
دوشنبه 10 مهر 1396 12:59
دهه ی اول محرم گذشت، با هیأت رفتن ها و عزاداری کردن ها. حالا که روضه ها و سینه زدن ها و اشک ریختن ها حالمون رو عوض کرده و ان شاءالله بخشی از سیاهی های دلمون رو پاک، می تونه یه شروع جدید باشه برای تمرین ترک عادت های بد، نهادینه کردن عادت های خوب، کارهایی که مدت هاس دنبال یه فرصت مناسبیم برای شروع کردنشون. بسم الله!
-
505
چهارشنبه 5 مهر 1396 08:13
پارسال همین موقع ها، یکی از دوره های اوج بد حالی بابا بود. همین روزای دهه ی اول محرم که تو خونه شون مجلس روضه برقرار بود. هر مجلسی که می رفتم واسه بهبود حال بابا مخصوص دعا می کردم و بعد انگار یکی به سرم انداخت که نذر کنم. من چندان اهل نذر کردن نیستم. یعنی این طوری که نذر کنم اگه حاجتم برآورده شد فلان کارو انجام بدم....
-
504
دوشنبه 3 مهر 1396 18:07
بعدها چندین هفته، امروز یه ساعتی رو کنار گلدونام تو بالکن فسقلی مون گذروندم. از تعطیلات عید که با شازده رفتیم بازار گل و یه سری گیاه و گلدون و تخم سبزی و... گرفتیم و یه صفای اساسی به بالکن دادیم و حسابی خوشگلش کردیم _کاری که سال ها بود می خواستم انجام بدم!_ بیشتر روزا چند ساعتی رو تو بالکن و کنار گلدونا می گذروندم....
-
503. هم شاگردی سلام
شنبه 1 مهر 1396 08:54
ساعت هفت صبح، با گل پسرِ مرتب و اتو کشیده، پیاده راه افتادیم سمت مدرسه. تو راه انواع و اقسام بچه مدرسه ای در اندازه و مدل های مختلف رو دیدیم که هر کدوم به یه سمت می رفتن! ورودی مدرسه رو گلدون چیده و دم مدرسه رو آب پاشی کرده و پلاکارد زده بودن. همه چیز آماده برای شروع سال تحصیلی! گل پسر که وارد مدرسه شد، من یه کم کنار...
-
502
جمعه 31 شهریور 1396 14:14
به این نتیجه رسیدم گل پسر به همون میزان که در درآوردن جیغ و گریه ی خانوم کوچولو تبحر داره، همون قدر هم می تونه مواقعی که خواهرش می افته رو دنده ی نق زدن و گریه های بی دلیل _جوری که من کم میارم_ با روش های خاص خودش آرومش کنه و از اون حال و هوا درش بیاره! وقتی حالت دوم اتفاق میافته، من پر حس های خوب می شم! دیدن برادر...
-
501
یکشنبه 26 شهریور 1396 20:56
خونه تکونی پاییزه هم چنان ادامه داره. امروز نوبت سرویس های بهداشتی بود و اتاق بچه ها. و وای از اتاق بچه ها که همیشه تمیز و مرتب کردنش سخت ترین قسمت کارهای خونه اس، با اون حجم اسباب بازی های ریز و درشتی که کف اتاق و پشت تخت و زیر کمدها ریخته و درآوردن و تفکیک کردن و گذاشتنشون در جای مربوطه بسیار وقت گیر و طاقت فرساس!...
-
500
شنبه 25 شهریور 1396 16:53
خونه تکونی پاییزه رو شروع کردم. خرده خرده! هال و آشپزخونه رو یه جارو و تی اساسی زیر و رو کشیدم و رو مبلی ها و رویه ی کوسن ها رو شستم. حالا له و خسته نشستم کنار پنجره ی آشپزخونه، چای هل دار با کلوچه می خورم و کیفورم از بوی تمیزی که پیچیده توی خونه...
-
499. هشت
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:38
از چیزای به نظر من مسخره و بیخودی که تو سال های اخیر باب شده و به کمک اینستاگرام روز به روز گسترده تر و مفصل تر هم می شه، جشن تولدهای تجملاتی و فوق تجملاتی بچه هاس. از تم تولد و لباس های خاص، میز تولد و کیک های گرون تومنی فوندانت ، میز شام با کلی غذاهای جورواجور تا چیزایی مثل پرنسس تولد که تازه تره و مدتیه جزء آپشن...
-
498
دوشنبه 20 شهریور 1396 15:57
به نظر من یکی از آزار دهنده ترین چیزها اینه که وقتی کسی هیچ درکی از شرایط زندگی تو نداره و تو یه وضعیت کاملا متفاوت با تو به سر می بره، بدون این که ازش درخواست کمک و راهنمایی کنی، بیاد واسه مسائل تو نسخه بپیچه و جوری باهات حرف بزنه که یعنی همه ی این مسائل ناشی از ضعف توئه و لاغیر! و اگر من بودم چنین می کردم و چنان می...
-
497
یکشنبه 19 شهریور 1396 15:33
بعد چندین روز کار زیاد و کم خوابی، بعد مهمونی مادرشوهر جان که کلی کار داشت و انرژی گرفت، امروز رو تلاش کردم تا می شه بخوابم و استراحت کنم! راستش من از اون دسته آدمام که آستانه ی خستگی شون پایینه و تحمل کار زیاد و کم خوابی های مداوم رو ندارن! صبح چند بار بیدار شدم، یه نگاه به ساعت انداختم و دوباره خوابیدم! تا جایی که...
-
496
یکشنبه 19 شهریور 1396 00:32
مهمونی عید غدیر بود و همه فامیل دور هم جمع. با مادرای هم سن و سالم از بچه داری حرف می زدیم و خصوصیات بچه هامون. درد دل مشترک همه یه چیز بود: کم خوابی و کم غذایی بچه ها! این که نه بعد ازظهرها می خوابن و نه شب ها به موقع، این که با زحمت و هزار جور بازی چند تا قاشق غذا می خورن... و این جور حرفا و به اشتراک گذاشتن تجربه...
-
495. عید شما مبارک!
جمعه 17 شهریور 1396 00:24
این همه مطلبی که این روزا راجع به بزرگداشت عید غدیر، ویژه برگزار کردنش و اهمیت اطعام تو این روز از زبان ائمه و علما در فضای مجازی منتشر می شه، آدم رو سر ذوق میاره! ترغیبت می کنه که حسابی به خودت برسی تا روز عید شیک و خوشگل باشی، که سهیم بشی تو برنامه های اطعام نیازمندان در روز عید، برای برنامه ریزی دیدار سادات...
-
494
چهارشنبه 15 شهریور 1396 00:56
شب عیده، شب میلاد امام هادی(ع). شبی که شبیه عید نیست با این حجم وسیع اخبار تلخ مسلمان سوزی در میانمار. کشته شدن به فجیع ترین شکل به خاطر دین ، با رهبری کسی که جایزه صلح نوبل داره... این همه درد رو کجا می شه برد؟ تا کی باید از آزار دیدن و مظلومیت هم دین هامون بشنویم، در یمن، نیجریه، فلسطین، سوریه...؟ چه قدر مونده تا...
-
493
سهشنبه 14 شهریور 1396 01:12
نیمه شبه و خانوم کوچولو بعد کلی کلنجار رفتن بالاخره خوابیده! آشپزخونه رو تمیز و مرتب کردم و اسباب بازی ها رو از این طرف و طرف هال جمع. خسته ام اما دوست ندارم بخوابم! دلم نمیاد این سکوت و آرامش دوست داشتنی خونه رو از دست بدم. سکوتی که خیلی لازمش دارم و ندارمش! وقتی دخترک کم خواب من، نه بعدازظهر ها می خوابه و نه شب ها...
-
492
یکشنبه 12 شهریور 1396 15:51
قرآنم رسیده به آیات ابتدایی سوره ی مریم و چه قدر این سوره دوست داشتنیه، نرم و آهنگین، آرامش بخش و امیدوار کننده. خدا در دو جای این سوره فرموده: « هو علیّ هیّن: این بر من آسان است.» و این آسانی رو در مورد دو امر محال بشری به کار برده. اول فرزند دار شدن یک پیرمرد و همسر نازاش، یعنی تولد حضرت یحیی (ع) و دوم فرزند دار شدن...
-
491
شنبه 11 شهریور 1396 14:33
حالم به کلی دلیل ناموجه و هیچ دلیل موجهی خوش نیست! دلم می خواد حداقل یه امروز رو فقط و فقط به حال خودم باشم. نه سر و صدا و دعواها و خرده فرمایشای بچه ها باشه، نه کارای تموم نشدنی خونه. من باشم و سکوت و کارایی که دلم می خواد انجام بدم نه کارایی که مجبورم انجام بدم. اما نه سکوتی هست و نه دلبخواهی! مثل همیشه...
-
490
جمعه 10 شهریور 1396 18:01
بعد یه دعوای خواهر و برادری که حسابی اشک خانوم کوچولو رو درآورده، می گیرمش تو بغلم، ناز و نوازشش می کنم و براش شعر می خونم: « یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره .... شاه بیاد با لشکرش شاهزاده ها دور و برش واسه پسر کوچیکترش آیا بدم ؟ آیا ندم؟» خانوم کوچولو با هیجان و تکون دادن سر می گه:«بده، بده!!!» کلی خوشحال...
-
489
شنبه 4 شهریور 1396 15:42
شهریور که می شه همه چی میافته رو دور تند، خصوصا مهمونی ها و دور همی ها. همه می خوان از آخرین فرصت های قبل باز شدن مدرسه ها و کوتاه شدن روزها استفاده کنن. هفته ی پیش خونه ی یکی از دوستای قدیمی دعوت بودم، این هفته ی خونه یکی دیگه شون، از یه طرف دوستای تلگرامی می خوان قرار پارک بانوان بذارن و از اون طرف چند تا دوست...
-
488
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:46
به خودم گفته بودم این هفته، هفته ی مهمون دعوت کردنه. آخر هفته ی پیش که خرید رفتیم و به داد یخچال خالی رسیدیم و بعدش یه حال اساسی به اوضاع خونه دادم، حساب کتاب کردم که سه شنبه و چهارشنبه برنامه ای ندارم و باید بعد مدت ها که به کلی دلیل موجه و غیر موجه، حال و حوصله ی مهمون دعوت کردن نداشتم، تنبلی رو بذارم کنار و حتما...
-
487
شنبه 28 مرداد 1396 16:22
امروز از صبح خونه تو سکوت و آرامش دلچسبی فرو رفته، بی صدای جیغ و داد و دعوای بچه ها! گل پسر با بچه ها ی مسجد محل رفته اردو و خانم کوچولو بی صدا با عروسکاش بازی می کنه و مغز من هم بعد مدت ها استراحت! با آرامش تلویزیون می بینم و با تلفن صحبت می کنم بی این که صدای جیغ و فریاد بچه ها وقفه ای توش ایجاد کنه! به این فکر می...