-
426. تدی و خرسی و باب اسفنجی!
دوشنبه 24 اسفند 1394 20:02
واقعیت اینه که دوران استقلال طلبی یا همون لجبازی خودمون در خانم کوچولو زودتر از انتظارم فرا رسیده! و حالا که یه کم _فقط یه کم _از شدت اعصاب خردی پروژه شب خوابوندنش کم شده ، باید با قد بازی ها و حرف گوش نکردناش کنار بیام و مدام بشنوم که : «ممی خوام! اصلا ممی خوام!» در همین راستاس که خانم کوچولو با دمپایی پلاستیکی می...
-
425. احوالات اسفند ماهی
چهارشنبه 12 اسفند 1394 02:57
به نظرمن اسفند به نیمه نرسیده خونه تکونی و خریدای اصلی باید تموم شده باشن، تا بتونی بی دغدغه و با خیال راحت از روزای آخر سال لذت ببری! با حوصله بساط هفت سین رو آماده کنی، بری خیابون گردی و قاطی بساط دست فروش ها و شلوغی آخر سال بشی... خونه تکونی امسالم که بسیار مفصل و اساسی انجام شد رو از اواخر دی ماه با تمیز و مرتب...
-
424. یک قرمز تصویری!
یکشنبه 18 بهمن 1394 21:30
دیشب یکی از دوستانی که حدود دو ساله ازدواج کرده سر درددلش راجع به خانواده همسر تو گروه دوستانه تلگراممون باز شد که این قدری که اون به خانواده شوهرش اهمیت می ده و هر کاری بتونه براشون انجام می ده، اونا چنین رفتار متقابلی ندارن، دلگیر بود ازشون و از ما راهکار می خواست! من و چند تا دیگه از دوستانی که سابقه ازدواجمون...
-
423. بافتنی های من ۳
دوشنبه 12 بهمن 1394 14:46
چند وقت قبل که تو نوشته هام به بافتنی بافتنم اشاره کرده بودم، به یه سری از خوانندگان محترم این جا قول دادم عکس بافتنی های جدیدمو بذارم. اما از اون جا که این مدت همیشه با گوشی میام وبلاگستان و لپ تاپم نیمه پوکیده اس، عکس گذاشتن برام سخت بود! چند ماه پیش بنا بر پیشنهاد تعداد زیادی از دوستان که عقیده دارن باید از هنرم...
-
422. تولدت مبارک!
یکشنبه 11 بهمن 1394 11:00
سالروز تولد بچه ها برای هر مادری یه روز خاصه! از اون روزایی که اگه شرایط! اجازه بده می تونی ساعت ها برای خودت فکر و خیال کنی و تجدید خاطره. از زمان بارداری و روز زایمان و مرحله به مرحله ی بزرگ شدنش. بعد هی دلت غنج بره و لبخند به لبت بیاد، دلتنگ بعضی روزا بشی و از فکر گذشتن بعضی روزای دیگه احساس آرامش کنی! زل بزنی به...
-
421. پنج
جمعه 9 بهمن 1394 11:00
و گلابتون بانو پنج ساله شد... پنج سال پیش تو دورانی که حس می کردم به اجبار حبس شدم تو خونه و حال و حوصله درست و حسابی نداشتم، برای خودم وبلاگ درست کردم، اولین پستمو نوشتم و شدم گلابتون بانو! فضای وبلاگستان، مراودات وبلاگی و دوستای خوبی که پیدا کردم کلی حال و هوامو عوض کرد و شدم مشتری پر و پا قرص این جا. مدام نوشتن و...
-
420
دوشنبه 5 بهمن 1394 23:50
یکی از کارایی که هیچ وقت نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و به نظرم خیلی بیخود و غیر ضروری می اومد٬تزیین غذا بود! این که کلی وقت بذاری غذایی رو که در عرض چند ثانیه و با یه ضربه قاشق و کفگیر شکلش به هم می ریخته می شه و در عرض چند دقیقه خورده، تزیین کنی! اما خوب این قدر تو این مدت به لطف تلگرام و اینستاگرام مدل به مدل...
-
419
دوشنبه 21 دی 1394 19:10
گاهی دلم می خواد می تونستم خانوم کوچولو رو تو این سن دو سالگیش نگه دارم! حالا که این قدر شیرین زبون و خواستنیه٬ می چرخه تو خونه شعرای نصفه نیمه می خونه و برای خودش حرف میزنه٬ مدام سوال می پرسه و ازم می خواد که براش قصه بگم! بعد دلم تنگ می شه برای وقتی که گل پسر همین سنی بود و عکسای اون موقعش رو که می بینم هوس می کنم...
-
418
چهارشنبه 9 دی 1394 12:29
هر روز صبح با یه امید واهی پرده رو کنار می زنم که شاید از پشت پنجره ببینم بارون یا برف اومده هوا تمیز شده و آسمون آبی اما هم چنان همه جا دودآلوده و آسمون خاکستری. از این خس خس سینه و گرفتگی بینی و صدا که چند هفته اس دست از سرم بر نمی داره خسته ام٬ از صحنه تکراری صبح ها پشت پنجره٬ از اجبار برای موندن تو این شهر. می...
-
417. یادش به خیر...
یکشنبه 6 دی 1394 00:34
از دیشب شبکه پنج یه سریال جدید پخش می کنه به اسم «یادداشت های یک زن خانه دار» که شخصیت اولش یه خانم وبلاگ نویسه که وبلاگ پربازدید و محبوبی داره و اسم سریال هم در واقع عنوان وبلاگشه! همین موضوع که در اولین دیالوگ سریال مشخص شد منو با دقت و کنجکاوی نشوند پای تلویزیون و هر چی رفت جلوتر من بیشتر تو خاطرات روزهای اوج...
-
416
شنبه 28 آذر 1394 16:29
بیشتر از ده روز مریضی همراه تب و لرز و سرفه و آبریزش که هم منو گرفتار کرده و هم بچه ها رو و دست از سرمون برنمی داره٬ همه توان و رمقم رو گرفته! گل پسر امروز بعد اوج گرفتن دوباره سرماخوردگیش٬ مدرسه نرفته و با شنیدن خبر تعطیلی دو روزه مدارس به خاطر آلودگی هوا امیدوار شدم که با چند روز تو خونه موندن و استراحت بیشتر حال...
-
415
پنجشنبه 12 آذر 1394 17:23
از مدتی پیش فکر و خیال این هفته رو داشتم. این روزایی که شازده زائر اربعین شده و برای اولین بار راهی کربلا. برای اون خوشحال بودم که بعد سال ها به آرزوش می رسه و برای خودم نگران که چه کنم با تنهایی و دلتنگی؟! اما علی رغم همه دلواپسی هام این مدت با آرامش گذشت و هیچ خبری از اون حس و حال ناخوشایندی که موقع سفرهای کاری...
-
414
چهارشنبه 4 آذر 1394 12:46
می گن کودک وقتی برای اولین بار با مفهوم غم آشنا می شه که از شیر مادر می گیرنش و البته که این تجربه اولین غم بچه برای مادرش هم بسیار سخته و ناراحت کننده. سه روز سخت رو داشتم در راستای آشنا شدن خانوم کوچولو با مفهوم غم که شکر خدا با توسل به حضرت علی اصغر و امامزاده ای که آخرین شیر خانوم کوچولو رو اون جا بهش دادم٬ راحت...
-
413. این همسایه های عجیب!
یکشنبه 17 آبان 1394 12:50
قبل عید نوروز امسال همسایه طبقه بالایی مون که جای پارکینگش کنار مال ماست٬ یه ماشین شاسی بلند قدیمی اما خیلی تر و تمیز خرید. ماشین قبلیش رو گذاشت تو کوچه و این ماشین جدید رو با احترام بسیار آورد تو پارکینگ پارک کرد٬ روش چادر کشید و یه مقوای ضخیم هم زیر چادر ماشین گذاشت تا اگر احیانا ما یه وقت در ماشینمون رو با شدت باز...
-
412
چهارشنبه 13 آبان 1394 11:00
خیلی وقته که تصمیم گرفتم علاوه بر این که عیب و ایرادهای ظاهری هیچ کس رو به روش نیارم٬ وقتی هم از چیزی تو ظاهر طرف مقابلم خوشم میاد راحت و بدون حسادت و تنگ نظری بهش بگم و حس خوبم رو بهش منتقل کنم! و تا جایی که برام مقدور بوده این کارو کردم. مگر در مقابل کسایی که سنخیت و صمیمیت زیادی باهاشون نداشتم و به نظرم چندان جالب...
-
411. اندر حکایت مشق نوشتن با اعمال شاقه
دوشنبه 11 آبان 1394 14:33
حالا که یه هفته اس گل پسر داره حروف رو یاد می گیره و مشقاش بیشتر شده و دیکته شب هم به تکالیفش اضافه شده٬ موقع مشق نوشتن تو خونه مون بساطی برپاست دیدنی! خانم کوچولو که علاقه وافری به جامدادی و کتاب و دفترهای برادرش داره و هر کتاب و دفتر دیگه ای براش بیارم بی خیال اونا نمی شه٬ همه مداد رنگی ها رو پخش می کنه کف خونه و...
-
410. در آرزوی کرسی
یکشنبه 10 آبان 1394 12:25
تو این وضعیت که باپوشیدن کلی لباس هم چنان سردمه و دست و پاهام یخ و اصلا دلم نمی خواد از زیر پتو بیرون بیام٬ خیلی شدید و عمیق دلم یه کرسی می خواد از نوع سنتی و اصیلش! واقعا ما به خودمون ظلم کردیم که کرسی رو از زندگیامون حذف کردیم و خودمونو از لذت بی نظیرش محروم! هم چنان مشغول بافتن هستم. ژاکت گل پسر تموم شده و یه...
-
409. این هوای پاییزی
شنبه 25 مهر 1394 10:32
این هوای خنک بارونی و به معنای واقعی پاییزی یعنی یه کیف اساسی! صبح که گل پسر رو رسوندم مدرسه علی رغم تمام گفتگوهای ذهنی تو خونه ام که زود برمی گردم و دوباره می خوابم٬ دیدم نمی شه از این هوا گذشت! ماشین رو دم پارک بزرگ اون اطراف پارک کردم و یه نیم ساعتی پیاده روی کردم تا حالم جا بیاد! بعد هم خرید یک فقره نان بربری اعلا...
-
408
شنبه 18 مهر 1394 21:41
چند روز گذشته رو باید تو تاریخ زندگیم ثبت کنم. چون اولین سفر امسالمون که اولین مسافرت خانوادگی مون به شمال بود,خیلی غیر منتظره اتفاق افتاد! یعنی فقط خودمون چهار تا بودیم, برای اولین بار بدون حضور کلی آدم دیگه! البته که سفر دسته جمعی خوب و خاطره انگیزه اما وقتی همه سفرها دسته جمعی و شلوغ باشه, اون وقت یکی مثل من عقده...
-
407
دوشنبه 6 مهر 1394 11:21
صبح ها پیاده گل پسر رو می برم مدرسه, اون که می ره و خانوم کوچولو هم کنار باباش خوابه, وقت آزاد کوتاه من شروع می شه! تو خیابونای اطراف پیاده روی می کنم, تو سکوت و هوای دل انگیز صبح گاهی. می رم یه پارک کوچیک اون اطراف و با لوازم ورزشیش ورزش می کنم,. این گردش تنهایی صبحگاهی رو لازم داشتم! یه زمانی برای خودم که تو سکوت و...
-
406
شنبه 28 شهریور 1394 15:20
فقط سه روز دیگه مونده تا اومدن پاییز, هر چند هوا جلوتر پاییزی شده, خنک و بارونی! اما منم که بر خلاف قبل شور و ذوقی برای اومدن پاییز ندارم و این هوای ملس هم حالمو خوب نکرده! اصلا آماده مهر نیستم, آماده این که مدرسه گل پسر شروع بشه و منم شبیه محصل ها! خسته ام. هیچ استراحت و تفریح تابستانه ای در کار نبوده, تمام روزهای...
-
405. شش
یکشنبه 22 شهریور 1394 11:40
دیشب که بابات نبود و تو با خوشحالی جاش رو اشغال کردی و کنارم خوابیدی, موهای نرم و خوش بوتو که نوازش کردم و بوسیدمت, رفتم به شش سال پیش, شب قبل از تولدت و یه دنیا خاطره و حس جور وا جور ریخت تو وجودم! چه قدر بزرگ شدی پسرکم! پسر کوچولوم داره می ره کلاس اول! و من چه قدر بزرگ تر شدم, پخته تر و عاقل تر! مادر شدن با اون همه...
-
404
شنبه 21 شهریور 1394 19:03
از هفته پیش که مدرسه گل پسر جلسه معارفه گذاشتن با یه کلیپ در ابتدا که مدام می خوند"باز آمد بوی ماده مدرسه"! و لیست لوازم التحریر, کتابای کمک اموزشی, لباس فرم مدرسه, برنامه درسی و دعوت نامه جشن اغار سال تحصیلی رو تحویل دادن, دیگه برام قطعی و مسجل شد که تعطیلات تابستونی مون _ که امسال برخلاف سال های قبل کش دار...
-
403. خیلی نزدیک
یکشنبه 15 شهریور 1394 17:05
درست یک هفته پیش بود. صبح که تلگراممو باز کردم, اولین پی امی که خوندم خبر مرگ ناگهانی پدر یکی از دوستام بود. شب سالم و سرحال خوابیده بود و صبح دیگه بیدار نشده بود. یک خواب ابدی٬ تمام... بی اختیار بغض کردم و بعد اشکام جاری شد.برای شنیدن خبر فوت آدمی که اصلا ندیده بودمش. اونم منی که نه زیاد احساساتیم, نه اهل گریه و...
-
402. روز خوب٬حال خوش
پنجشنبه 5 شهریور 1394 15:41
بعضی از روزها خیلی خاص و به یاد ماندنی می شن! مثل روزایی که تمام مدتش با دوستای خوب به گردش و گفتگو و خنده بگذره! تو این هفته بعد از مدت ها چنین روز خوبی رو داشتم و چه قدر هم که بهش نیاز! با یه گروه از دوستان نازنینی که اول مجازی بودن و یک ساله که حقیقی شدن٬ صبح دوشنبه تو امامزاده صالح قرار گذاشتیم. بعد از زیارت و...
-
401
پنجشنبه 29 مرداد 1394 14:39
مدت هاست که تجربه به من ثابت کرده برای بعضی ها کلا نباید درددل کرد! چون نه تنها حال و احوالت رو در نمی کنن, بلکه یه جورایی هم متهمت می کنن به ناصبوری و ندونستن قدر زندگیت و این جور صحبت ها! حالا متوجه شدم که علاوه بر این, جلوی چنین افرادی هیچ وقت هم نباید خسته و کلافه باشی خدای نکرده! حالا هر چی هم که کم خوابی و زیاد...
-
400. واکسن خر است!
یکشنبه 25 مرداد 1394 21:33
دو تا واکسن هم زمان به دو فرزند دلبندمان _شش سالگی و هجده ماهگی_ نتیجه اش دو روز سخت و طاقت فرساس که مدام صدای گریه تو گوشمه, باید تب بچه ها رو چک کنم, سر وقت استامینوفن بهشون بدم, ناز یکی رو بکشم و اون یکی رو مدام تو بغلم راه ببرم تا جایی همه بدنم درد بگیره...!!! خانوم کوچولو با اشکای گوله گوله و سوزناک ترین لحنی که...
-
399
سهشنبه 20 مرداد 1394 16:09
دیروز صبح مدرسه گل پسر یه جلسه برای والدین گذاشته بودن تا با نظام جدید آموزشی که بر پایه ارزش یابی کیفی توصیفیه, آشناشون کنن. می دونستم که چند ساله سیستم قدیمیِ مبنی بر امتحان و نمره برکنار شده, اما اطلاعات زیادی هم از شیوه های جدید نداشتم جز این که به جای نمره تو کارنامه دانش آموزان از اصطلاحات بسیار خوب, خوب, متوسط...
-
398. شال سر می کنم!
پنجشنبه 15 مرداد 1394 19:17
دیروز که می خواستم برم خونه مامان, تصمیم گرفتم با مترو بریم. تا حالا با هردوی بچه ها سوار مترو نشده بودم و از ماه هفتم بارداری خانم کوچولو به بعد همیشه با ماشین خودمون یا آژانس رفته بودیم خونه مامان. دلم برای مترو سواری تنگ شده بود, اون واگن های خنک با آدم های جورواجور و فروشنده هایی که همه مدل جنسی می فروشن! برای بچه...
-
397.بازی با بچه ها
سهشنبه 13 مرداد 1394 18:19
چند روز پیش یهو هوس یه غذای بادمجون دار کردم. اولش خواستم کشک و بادمجون درست کنم ولی بعد تصمیم گرفتم میرزا قاسمی بپزم که خیلی وقت بود نخورده بودیم! با بچه ها راه افتادیم سمت میوه فروشی و یه سری بادمجون تر و تازه با چند تا حبه سیر خریدم و یه میرزا قاسمی فرد اعلا پختم! (میرزا قاسمی از غذاهایی که من خیلی خوب درستش می کنم...