زمستون اومده و هوا تازه یادش افتاده پاییزی بشه! این بارون نم نم امروز و هوای لطیف و زمینِ پر از برگ های پاییزی، هوس خیابون گردی رو می اندازه تو سرم، بلکه یه کم از کلافگی ها و ناراحتی های این روزام، با بارون شسته بشه و بره. لباس گرم می پوشیم و دست بچه ها رو می گیرم میریم بیرون. حالا نه که این قدرا هم سرخوش باشم، گل پسر تو مسجد محل کلاس قرآن داشت و به این بهانه زدیم بیرون! بچه ها حسابی از دیدن بارون و اون همه برگی که روی زمین بود ذوق زده شده بودن، عین مامانشون!
به مسجد که رسیدیم دیگه برنگشتم، با خانوم کوچولو تو قسمت زنونه منتظر نشستیم تا کلاس تموم بشه و دوباره پیاده بر گردیم سمت خونه.طبق قولی که از قبل به بچه ها داده بودم اول رفتیم لبنیاتی روبروی مسجد تا از بستنی قیفی های خوش طعمش بخریم و بعد آروم و قدم زنون برگشتیم خونه. حالم خیلی بهتر شده بود و با یه دوش آب گرم و لاک و رژ قرمز بعدش بهترم شد!
نتیجه ی این برگشتن تقریبی حال و حوصله ام، این شد که بیافتم به جون خونه! یه جارو و تی اساسی بکشم، رومبلی ها رو بشورم و تغییر دکوراسیون بدم و عود روشن کنم تا حال و هوای خونه هم عوض بشه.
برای شام ماکارونی سبزیجات درست می کنم با سویا و نخود فرنگی و قارچ. در حین غذا پختن هر وقت دستم خالی میشه می رم سراغ گوشیم که گذاشتمش رو میز آشپزخونه و از روش کتاب می خونم. یکی از کتابایی که چند ماه پیش از فیدیبو خریدم، مجموعه داستان کوتاهه از یه نویسنده ی خانم ایرانی. وسط خرد کردن پیاز و قارچ و آب کش کردن ماکارونی های فرم دار، غرق می شم تو حال و هوای داستان ها و باز آرزوی دیرینه ام یادم میاد، نویسنده شدن! همون آرزویی که مثل خیلی از آرزوهای دیگه ام فقط در حد آرزو موند و نه کلاسی به خاطرش رفتم و نه کار دیگه ای کردم جز همین نوشتن های ساده و معمولی تو وبلاگ و کانال...
ساعت حوالی هشت صبح، وقتی بعد رسوندن گل پسر به مدرسه بر می گردم خونه، یکی از دل انگیزترین اوقات روزه. خونه نیمه تاریکه و در سکوت کامل. طوری که می شه نشست و به صدای سکوت گوش کرد. یه چیزی می خورم، دراز می کشم و کتاب می خونم یا تو دنیای مجازی چرخ می زنم. بهتر از همه یه خواب کوتاه شیرینه تا بیدار شدن خانوم کوچولو...
از مشکلاتی که تو سال های اخیر باهاش مواجهم و انگار از عوارض دهه ی چهارم زندگیه، یه جور نیمچه افسردگی فصلیه. قبل تر ها پاییز فصل محبوبم بود و کلی باهاش حال می کردم، ولی حالا بیشتر برام حس مداوم خستگی ، بی حوصلگی و خوابالودگی میاره!
در کنار این یکی دیگه از عوارض دهه ی چهارم برای من، غالب شدن ورِ زرنگ و کاری وجودم به ورِ تنبل و بی حالشه. در نتیجه نمی تونم درست و حسابی تو این رخوت پاییزی فرو برم و یه چیزی از درون هی بهم سقلمه می زنه که با وجود بی حال و حوصلگی، یه کاری برای خودم دست و پا کنم! مثل همین امروز که مجبورم کرد بلند بشم و از روی یکی از دستوراتی که چند وقت پیش رو گوشیم ذخیره کرده بودم، برای اولین بار نون بپزم!
و بعد از گذشت یک ماه از شروع پاییز، این حال منه: جنگ مداوم و خستگی ناپذیر بین ورِ تنبل و ورِ زرنگ وجود که امیدوارم بتونم ازش جون سالم به در ببرم!
این روزا دلم می خواد یه کم از روزمره هایی که برام خسته کننده شده بکنم و در شرایطی که کار متفاوت خاصی نمی تونم انجام بدم، غرق بشم تو دنیای یه رمان جذاب یا یه سریال هیجان انگیز! شبا تصمیم می گیرم فردا یه روز متفاوت و باحال باشه، اما از صبح دوباره روال روتین کارای خونه و بچه ها و تموم کردن کارای نیمه کاره تا شب می کشوندم.
تازه از جمع و جور کردنای آخر شب که فارغ می شم، یادم می افته که امروز هم گذشت، غرق در روزمرگی ها!
یکی از معضلات بزرگی که این روزا باهاش درگیرم اینه که چرا نمی تونم زمانی که بافتنی می بافم کتاب هم بخونم! یه کار بافت رو به سفارش یکی از دوستام دارم انجام می دم و همین موقع دو تا کتابی که چند وقته دوست دارم بخونمشون هم به دستم رسیده. بافتن و خوندن رو که نمی شه هم زمان انجام داد، اگر هم بخوام برای هر دوش وقت بذارم دیگه به کارای خونه و بچه ها نمی رسم. اصلا چرا بشر باید این قدر محدودیت داشته باشه؟!
چند سال پیش که کلاسای روان شناسی سرای محله رو می رفتم، خانم مشاور مدرس، تأکید داشت برای تربیت بهتر بچه ها گاهی یه سختی هایی رو بهشون بدیم و نذاریم همیشه همه چی براشون حاضر و آماده باشه تا لوس و نازپرورده نشن و بعدها راحت تر بتونن با مشکلات زندگی کنار بیان. یکی از مثال هاش هم این بود که همیشه بچه ها رو با ماشین شخصی نبرین و بیارین. گاهی هم رفت و آمد شون باید پیاده یا با وسایل نقلیه ی عمومی باشه.
من به شخصه به این مسأله خیلی معتقدم و خیلی برنامه ها رو در این مورد داشتم و دارم. همین مثال خانم مشاور رو هم زیاد پیاده کردم. خیلی روزها صبح ها گل پسر رو پیاده بردم مدرسه تا هم خودم پیاده روی کنم، هم گل پسر خیلی ماشینی نشه! خیلی روزا هم برای رفتن به خونه ی مامان سوار مترو شدیم و ماشین نبردیم که خیلی هم مورد استقبال بچه هاس این مترو سواری!
حالا که بعد چند سال ماشین داشتن، چند ماهه ماشین زیر پام نیست و خیلی کارها و خریدهام می مونه، دیگه نمی تونم راحت سوار ماشین بشم و گاز بدم هر جا می خوام برم، واسه خریدای ضروری و برگردوندن گل پسر از مدرسه و گردش بردن بچه ها باید پیاده راه بیافتم تو خیابونا_ اونم بعد عادت زیادی که به ماشین سواری پیدا کرده بودم_ به نظر می رسه علاوه بر سختی دادن های گهگاه به بچه ها، انگار لازم بود خودمم یه سختی هایی رو بکشم و خیلی خوش به حالم نباشه. هر چند امیدوارم این وضعیت زیاد طولانی نشه !
نیمه شبه و خانوم کوچولو بعد کلی کلنجار رفتن بالاخره خوابیده! آشپزخونه رو تمیز و مرتب کردم و اسباب بازی ها رو از این طرف و طرف هال جمع. خسته ام اما دوست ندارم بخوابم! دلم نمیاد این سکوت و آرامش دوست داشتنی خونه رو از دست بدم. سکوتی که خیلی لازمش دارم و ندارمش! وقتی دخترک کم خواب من، نه بعدازظهر ها می خوابه و نه شب ها زود، یعنی من وقت اختصاصی برای خودم خیلی کم دارم. حالا جای شکرش باقیه که گل پسر معمولا شب ها به موقع می خوابه و اقلا آخر شب کل کل های خواهر و برادری رو نداریم!
برای خودم چای درست می کنم و کتابی رو که تازه از دوستم امانت گرفتم میارم که بخونم و لم می دم روی مبل. به قول مامان واسه خودم مهمونی تنهایی می گیرم! یه مهمونی لذت بخش شبانه...
حالم به کلی دلیل ناموجه و هیچ دلیل موجهی خوش نیست! دلم می خواد حداقل یه امروز رو فقط و فقط به حال خودم باشم. نه سر و صدا و دعواها و خرده فرمایشای بچه ها باشه، نه کارای تموم نشدنی خونه. من باشم و سکوت و کارایی که دلم می خواد انجام بدم نه کارایی که مجبورم انجام بدم.
اما نه سکوتی هست و نه دلبخواهی! مثل همیشه...