629

بعد از یک هفته هوای ابری و بارونی، آفتاب امروز خیلی می چسبه! صبح رفتم پیاده روی، هوای تمیز و بوی خاک خیس خورده رو بلعیدم و خدا رو شکر کردم که هوا این قدر با سال قبل همین موقع ها که آلودگی شدید بود و مدارس تعطیل شد، متفاوته.

وقتی برگشتم پرده ها رو کنار کشیدم تا خونه روشن بشه و نشستم پای خیاطی. آخرین مراحل پالتوم رو که از دوشنبه‌ پیش دوختش رو شروع کرده بودم به آخر رسوندم و کلی ذوق کردم بابت تموم شدنش! 

دیروز از غروب دلگیر روز جمعه پناه بردیم به حرم حضرت عبدالعظیم، یه دفعه ای و بدون برنامه ریزی قبلی. این زیارت علی رغم کوتاه بودنش حالم رو بهتر کرد. این روزها خیلی نیاز دارم به این جور مکان ها و گوشه های دنج و خلوتی که بشینم و دعا کنم.  امان از آدمی که تا کارش گیر نباشه، دعاهاش سفت و محکم و درست و حسابی نمی شه!


628

آش بار گذاشتم، از همون آش ترخینه دوغی که درست دو هفته پیش تو یه یکشنبه بارونی پخته بودم. اون روز شازده سفر بود و آش رو به نیت آش پشت پاش خورده بودیم، امروز خواستم که دور هم آش بزنیم بر بدن! آشمون داره تو  قابلمه ریز ریز می جوشه و جا می افته. می خوام آش خورون امشب شروعی باشه برای این که تلخی ها و بدحالی های هفته های اخیرم پر بکشن و برن، که دوباره قشنگی ها و نعمت های زندگیم رو غالب کنم رو همه ی زشتی ها و بدی هاش و سعی کنم حال خونه و خونواده رو خوب نگه دارم!  با خدا در دل کردم و معذرت خواهی بابت تمام غرغرها و منفی نگری هام و ازش خواستم اینا رو نذاره پای ناشکری کردنم!

بوی آش  و پیاز داغ تو خونه پیچیده و صدای تق تق میل های بافتنیم شده موزیک پس زمینه! دارم برای خانم کوچولو یه ژاکت بنفش می بافم، بعد از مدت ها بافتن با قلاب رفتم سراغ میل بافتنی و حس خوب و نوستالوژیک زیر و رو بافتن و برخورد سرِ میل به هم! نقشه دوخت یه پالتو برای خودم رو هم تو پس زمینه ذهنم دارم و ...  بله! باید علی رغم همه مشکلات زندگی کرد!

627

مثل این فیلم های هپی اندینگ، که بعد نمایش کلی مشکل و بدبختی آخرش یه آهنگ ملایم شاد پخش می‌شه و نشون می ده که همه چی به یه سرانجام خوش رسیده، عاشق و معشوق دست در دست هم دارن تو یه جاده سرسبز قدم می زنن، زوجی که سال ها چشم انتظار به دنیا اومدن بچه ای بودن حالا فرزندشون رو در آغوش گرفتن و با محبت نگاهش می کنن، اونی که گمشده ای داشته بالاخره پیداش کرده و خلاصه از این قسم اتفاقات خوش و خرم طور، نیازمند یه پایان خوشم. که یه آهنگ شاد تو متن زندگیم شروع کنه به نواخته شدن و صحنه های دل انگیز نمایش داده بشن.  می خوام یکی دلم رو قرص و محکم کنه که بالاخره یه روزی که خیلی دور نیست، این پایان خوش میاد. 

دستای شازده رو  می گیرم تو دستم و  در حالی که بغضم رو قورت می دم بهش می گم این روزا هم می گذره، تموم می شه، هیچ چیز دنیا همیشگی نیست. همون حرفایی که مدام توی سرم با خودم تکرار می کنم تا بتونم این روزا رو به سلامت بگذرونم...


626

بساط آش آماده کردم، یک آش ترخینه دوغ فرد اعلا که تو این هوای خنک بارونی حسابی باید بچسبه! هوس آش پختن هم از اون جا به سرم زد که دم در ورودی مهد خانوم کوچولو موقع تعطیل شدنش با مامانای دیگه مشغول  حرف زدن بودیم که یهو نمی دونم چی شد بحث رسید به آش و یکی از مامانا هم چین با آب و تاب از آش و چسبیدنش تو این هوا تعریف کرد که منم هوس کردم. وقتی هم بهش گفتم منو به هوس انداختی، گفت خب برو درست کن! کاری نداره که! راست میگفت! حبوبات پخته تو فریزر داشتم و خانوم کوچولو رو که برداشتم رفتیم سبزی و ترخینه هم خریدم و بساط آش رو مهیا کردم.

البته این آش رو جز هوسونه پاییزی به نیت آش پشت پای مامان و بابا و شازده و خانواده اش هم می پزم که دیروز همگی با هم راهی کربلا شدن. همه رفتن و من موندم، ولی بر عکس سال های قبل از این وضعیت ناراضی نیستم! نیاز مبرمی به تنهایی  و بودن به حال خودم داشتم و یه جورایی خوشحالم که تقریبا همه اقوام درجه یکم خارج از کشور به سر می برن! بعد از هجوم  انواع و اقسام حس های ناجوری که تو روزهای قبل تجربه کردم، باید چند روزی رو برای تمدد اعصاب و یافتن آرامش اختصاص بدم. 

کنار آش و هوای بارونی یه کلاه و شال طرح مینیون هم دارم به سفارش گل پسر دارم می بافم، باشد که گره ها باز بشه و حال خوب و اعصاب آرام!

623

دیشب دایی با یه دسته کتاب قدیمی از زیرزمین خونه مامانی اومد و اونا رو داد دست پسرش که تازه دانشجو شده.پسر دایی یه دستمال برداشته بود و داشت خاک روشون رو که حاصل چندین سال موندن تو کارتن بود ازشون پاک می کرد و من زل زده بودم بهشون. به اون کتاب های آشنا که چند تایی شون رو خونده بودم و رفتم به دوران نوجوانی. اون زمان که یواشکی می رفتم سر کتابخونه بزرگ دایی تو اتاق بزرگ خونه مامانی که قبل بنایی دوازده سال پیششون یه کتابخونه بزرگ دیواری تهش بود و دایی همه رو با کتاب هاش پر کرده بود. کتاب های جورواجور از نویسنده های مختلف که بیشترشون هم داستان و نمایشنامه بود. شبیه کتاب های دایی نه تو خونه خودمون بود، نه خونه های بقیه اطرافیان و من عاشق این بودم که سرک بکشم بینشون، ورق بزنمشون و خرده خرده بخونمشون، با این که اکثرا هم خوب نمی فهمیدمشون و اصلا تناسبی با سن و سال اون زمان من نداشتن!

دیشب دوباره رفتم به خلوت بیست سال پیش اتاق دایی تو خونه مامانی و خوندن یواشکی کتاب هاش و بالاخره پیشش اعتراف کردم که اون زمان کلی از کتاب هاش رو یواشکی خوندم و با آب و تاب از خاطرات اون کتاب خوندن ها تعریف کردم! دایی هیجان زده شده بود و پسراش از خنده غش کرده بودن! زن داداش بزرگه هم متعجب شده بود که اون کتاب ها تو اون سن و سال چه جذابیتی برای من داشتن و نگران بود نکنه توشون موردی بوده که تو اون زمان برای من بالاتر از خط قرمزها بوده!

تازه یادم اومد که کتاب خوندن یواشکی چه لذتی داشته و بیشتر از این که متن اون کتابا برام جذاب باشه، به جز چند مورد، اون که دور از چشم همه می رفتم سراغشون و با بیشترین سرعت می خوندم تا کسی سر نرسه و بهم گیر نده و بعدم شماره صفحه رو تو ذهنم  نگه می داشتم که هفته بعد ادامه شون رو بخونم، برام جالب و هیجان انگیز بود! لذتی که سال هاس تجربه اش نکردم و دیگه هم نخواهم کرد!

620

آدم تو زندگیش می تونه به خیلی از داشته ها و خصوصیات خوب دیگران غبطه بخوره و آرزوی داشتنشون رو بکنه. مثل زیبایی، تحصیلات، شغل، خانواده، هنرمندی، خوش اخلاقی و چیزهایی از این دست.

من تو این لحظه به چه کسانی غبطه می خورم؟ افرادی که عین آدمیزاد شب که می شه می گیرین می خوابن، وقتی خسته ان و می رن تو رختخواب خوابشون می بره، مجبور نیستن هی غلت بزنن و این پهلو اون پهلو بشن و در حالی که از خستگی حال هیچ کار دیگه ای جز خوابیدن رو ندارن، خواب جن بشه و اونا بسم الله!  بعد از کلی کار کردن  تو روز و مقاومت در برابر وسوسه خواب بعدازظهر به امید این که شب خواب راحت و زودهنگامی  داشته باشن، با خستگی نیان تو رختخواب و اون وقت بالای یک ساعت بگذره و خواب لحظه ای هم به چشمشون نیاد!  

بله! هر کسی تو زندگی حسرت یه چیزی رو داره! حسرت فعلی منم اینه که شبا سرم رو بذارم رو بالش و راحت خوابم ببره! که این بی خوابی های شبانه  فرساینده دست از سرم برداره.  اونم حالا که مهر اومده و هر روز باید صبح زود بیدار بشم و گل پسر رو راهی مدرسه کنم!

602

صورتم رو با ژل شستشو شستم، مسواک زدم،  کرم دور چشم و تقویت کننده ابروم رو مالیدم. حالا هم اومدم تو تخت که بخوابم؟! نه کتاب بخونم!!!

دوره ی جدید بی خوابی های شبانه ام شروع شده و منم دارم با کمال احترام باهاش برخورد می کنم! کار دیگه ای ازم برنمیاد!

599

دیشب با یه کم نگرانی خوابیدم، در حالی که به خودم می گفتم درست می شه، اینم درست می شه، توکل داشته باش... تو خواب رفتم تا حرم امام رضا،یه گوشه نشسته بودم و می خواستم زیارت نامه بخونم، یه غذای مخصوص هم بهم دادن که مال تولد امام جواد بود... تو خواب حالم خوب بود و بیدار که شدم حالم خیلی خوش شده بود. خوابم رو به بهترین شکلی که می تونستم تعبیر کردم و می خوام بشینم منتظر اتفاقات خوب!

594

امروز جدا از روز مشخصی که هر هفته با برادرا جمع می شیم خونه ی مامان اینا، رفته بودم اون جا. به بهانه ی پرو لباسم که خیاطش همسایه شونه. ظهر لباسم پرو شد ولی با بچه ها تا شب موندیم. می خواستم گرمای هوا بیافته و ترافیک کم بشه، بعد راه بیافتم سمت خونه که مامان گفت شام هم بمونین یه چیزی حاضری می‌خوریم. شازده می خواست بره باشگاه و ما هم با خیال راحت موندیم! خودم با مامان و بابا بدون شلوغی و حضور بقیه ی اعضای خانواده که اینم شیرینی خودش رو داشت و یه جورایی تمدد اعصاب بود برام! 

یه موقعایی هم باید همین جوری برم خونه ی مامان اینا، تو خلوتی ! دور بودن راهم و نگرانیم از این که به خاطر مریضی ها و مشکلات و کم حوصله شدنشون با زیاد رفتنم مزاحمشون باشم، باعث شده که سال های اخیر هفته ای یه بار بیشتر اون جا نرم، اونم تو یه روز مشخص و همراه بقیه ی خانواده. از اون طرف یه چیزی ته دلم می گه از بودن مامان و بابا استفاده کنم و بیشتر باهاشون باشم، نکنه سال های بعد به خاطرش حسرت بخورم...

591

علاوه بر معضل بزرگ شام و ناهار چی بپزم که بین همه ی خانما مشترکه، یکی از معضلاتی که گاهی به طور جدی باهاش درگیر می شم، جمع و تا کردن لباس های خشک شده و معضل تر از اون پهن کردن لباسای شسته شده اس، جوری که الان چند ساعته لباس ها رو از تو ماشین درآوردم و ریختم تو سینی، اما حس و حال پهن کردنشون نمیاد! 

حالا خدا رحم کرده مجبور نیستم مثل قدیمیا با دست لباس بشورم و بعد ببرم کله ی پشت بوم پهن کنم!


 یه نکته ای هم در گوشی بگم که دارم رو بچه ها کار می کنم تا امر خطیر تا کردن لباس ها رو به طور کامل بهشون محول کنم، فعلا در حد نصفه نیمه اس!!!