585

یکی از کارایی که هرگز نکرده بودم، درست کردن دلمه ی برگ مو بود. یعنی نه فقط درست نکرده بودم که حتی ندیده بودم چه طوری درست می شه، چون مامان و مامان بزرگم هم اهل دلمه درست کردن نبودن و ما کلا خانواده ی دلمه نپزی هستیم!!!

قبل ترها فکر می کردم دلمه اون قدرها هم چیز خاص و خوشمزه ای نیست که ارزش این همه دردسر و وقت گذاشتن رو داشته باشه، بعدترها نظرم عوض شد و فکر می کردم که چیز خوبیه اما من حال و حوصله ی درست کردنش رو ندارم! تا این که بالاخره امسال به این نتیجه رسیدم باید برای یه بار هم که شده برام سراغش! این جوری که تو ماه مبارک که یه شب با دوستانم افطاری رفته بودیم پارک و هر کس یه غذایی آورده بود، یکی از دوستان یه دلمه ی خیلی خوش مزه آورده بود و من این قدر ازش خوردم که  دیگه توی چشمام می شد برگ مو دید! بعد هم کلی حرف و صحبت شد راجع به پخت دلمه و تجربیات و شیوه های دوستان و من فکر کردم اون قدر هم کار طاقت فرسایی نیست! یه روز هم مامان جان فرمودن که بسیار هوس دلمه کردن اما با وضع درد مچ دستشون قادر به پیچیدینش نیستن. اینه که تصمیم گرفتم یه دلمه ی اساسی درست کنم و یه ظرف هم برای مامان جان ببرم.

دیروز که رفتیم بازار تره بار و تو غرفه ی سبزیجات چشمم به برگ موهای چیده شده خورد،از خود بی خود شدم و علی رغم تلاش های شازده برای منصرف کردنم، یک کیلو برگ و یک کیلو هم سبزی دلمه گرفتم. البته کمتر می خواستم، ولی خب از اون جا که فروشندگان محترم تره بار همیشه سعی در زیاد ریختن اقلام مورد نظر در کیسه دارن، تازه بعد کلی غر زدن من که زیاده و کمش کن، رسید به این حجم! 

اومدیم خونه و من مشغول شدم. سبزی ها رو پاک کردم و شستم، برنج و لپه خیس کردم، برگ ها رو شستم و جوشوندم و ... و تا ساعت ده شب  تعداد نود عدد دلمه پیچیدم! یه سری رو برای شام پختم و بقیه اش رو هم دو تا ظرف کردم و گذاشتم تو فریزر که ظرف بزرگ تر رو به نیت مامان جان گذاشتم. باقی مونده ی سبزی ها و برگ ها هم مرتب بسته بندی شدن برای دفعات بعدی.

دلمه های شام به سرعت توسط اعضای خانواده بلعیده شد و شازده هم که همیشه اعتقاد داشت دلمه فقط دلمه های مامانش، گفت دلمه هات در حد دلمه های مامانم شده و دوتا لایک نشونم داد!

بله خلاصه که اینم یکی از وجوه شخصیتی بنده اس که اگه چیزی تو سرم بیافته و گیر به انجامش بدم، تا تمام و کمال  انجام نشه بی خیالش نمی شم! حالا هم تصمیم گرفتم هر سال یه مراسم دلمه درست کنون تو فصل بهار داشته باشم!

584

اتفاق خوشایندی که این روزا افتاده، کم شدن حال و حوصله ام نسبت به فضای مجازیه. به اینستا کم سر می زنم، بیشتر پستهای کانال های تلگرام رو نخونده رد می کنم، حتی مثل قبل پی گیر گپ و گفت های گروه های دوستانه هم نیستم. در نتیجه بیشتر کتاب می خونم و فیلم می بینم!

تنها چیزی که از این کم شدن ارتباطم با فضای مجازی دوست ندارم، کم نوشتنم تو این جاس که امیدوارم این مورد آخر، فقط همین یکی به روال قبل برگرده!



583

تجربه ی سال های زندگی بهم یاد داده، احساسات خاص زنونه برای آقایون قابل درک نیست. هر چی توضیح بدی، تفسیر کنی، اصلا دست بیاندازی دهنت رو جر بدی، نمی تونی اون ها رو به یه مرد بفهمونی! اما عکسش به نظر من وجود نداره، یعنی این که یه خانم نتونه حس و حال مردش رو متوجه بشه. حالا شاید تمام و کمال درکش نکنه اما می تونه بفهمه دلیل غصه یا خوشی یه مرد از چیه.

امشب که شازده گفت تو حال من رو نمی فهمی و من گفتم اتفاقا کاملا می فهمم، گیر داد که بگو من الان چه حسی دارم! منم خیلی آروم و شمرده براش گفتم چه چیزهایی تو فکرشه و دلیل ناراحتی های اخیرش چیه. بعد دیدم با چشمای گرد شده از تعجب داره بهم نگاه می کنه و می گه :«واقعا این ها رو می فهمی؟! اصلا فکر نمی کردم بتونی حال منو درک کنی!!!»

بعد این مکالمه ی شگفت انگیز از نظر شازده و تا حدی برخورنده از نظر من، احساس می کنم هر دومون آروم تر شدیم. این که تونستم به شازده بفهمونم حال و هواش رو درک می کنم احتمالا می تونه قدم مثبتی باشه برای به دست آوردن آرامشی که مدتیه دچار طوفان شده، یعنی امیدوارم که باشه. 

دوست دارم یه شب هم شازده بشینه جلوم ، تو چشمام نگاه کنه و  بهم بگه من درکت می کنم. بعد هم حس و حالم و چیزایی که ناراحتم می کنه رو  دونه دونه برام بگه و منم با تعجب و خوشحالی بگم واقعا این ها رو می فهمی؟! اما خب می دونم که این فقط در حد یک رؤیا باقی خواهد ماند!!!


582

از بعد ماه مبارک، تمرکزم رو روی دو تا چیز گذاشتم. اول این که ساعت خوابم رو که چند ماهه به هم ریخته شده درست کنم و از حالت جغدی به شکل آدمیزادی درش بیارم! از زمستون سال گذشته که فکرم درگیر شد و شب ها بی خواب شدم، جهت جلوگیری از فکر و خیال های روان بر باد بده و کلافگی، شب ها رو با کتاب الکترونیک و فایل صوتی می گذروندم و ساعت خوابم شد حدود سه صبح، بعد رسید به اذان صبح و بعد خوندن نماز و دیگه تو ماه رمضان شد بعد طلوع آفتاب! این وضعیت کلافه کننده باعث شده هم کلی از اوقات  مفید روزم رو از دست بدم و هم _ ازاون جایی که تو طول روز به خاطر بچه ها نمی تونم درست و حسابی بخوابم _ همیشه یه جورایی خسته و کم حوصله باشم .حالا بعد چندین شب تلاش موفق شدم دو و نیم شب بخوابم و حدود ده صبح بیدار بشم که با توجه به وضعیت ماه های اخیرم موفقیت درخشانی محسوب می شه!


مسأله ی بعدی بداخلاقی و بد رفتاری های اخیر خانوم کوچولوئه که گاهی به قدری شدید و غیرقابل کنترل می شه که دلم می خواد یا همراه گل پسر از خونه بزنم بیرون یا یکی بیاد و خانوم کوچولو رو ببره، ولی هیچ کدوم امکان پذیر نیست! حالا دارم تلاش می کنم تا حد امکان به هر سازی می زنه برقصم! با هم بازی می کنیم، گردش می ریم، نقاشی می‌کشیم ، کتاب می خونیم و آزادی عمل بیشتری بهش دادم و خدا رو شکر می بینم شیوه ی جدید داره اثر مثبت می گذاره.


با این برنامه ها و در صورت تنظیم خواب خودم و بهتر شدن اخلاق دخترم، امیدوارم حس مفقوده ی نوشتنم هم برگرده و بیشتر این جا بنویسم!



582

مفاتیح جلوم بازه.قسمت پایانی اعمال ماه مبارک رمضان، دعای شب آخر و دلم نمیاد بخونمش. باورش سخته که این قدر زود گذشت، چی شد اصلا؟! تا بیایم یه نگاهی بیاندازیم به دور و بر و بفهمیم چی به چیه، بساط مهمونی داره جمع می شه.  هنوز دستای من خالیه و بارم سنگین. ماه عزیز نرفته دل تنگشم. به روزهای بعد فکر می کنم که بدون لحظه های قشنگ سحر و افطار، بدون دعاها و مناجات های لطیفشون، چه جوری می خوان بگذرن؟ نکنه دوباره غرق در روز مرگی ها و غفلت ها باشه؟؟؟


«اللهم لا تجعله آخر العهد من صیامی لشهر رمضان...»

خدایا این را آخرین دوران روزه گرفتن من در ماه رمضان قرار نده...


چشمم به این جمله ازدعاهای شب آخر می افته و صفحه ی مفاتیح جلوم تار می شه  و اشکام جاری...


خداحافظ ای ماه خوب خدا



581

ماه مبارک از نیمه گذشت، این قدر تند و سریع که نفهمیدم چی به چی شد! کار و فعالیت بنده هم تو این ماه مثل خیلی خانومای دیگه زیاد شده و نسبت به ماه های دیگه مدت بیشتری رو در آشپزخونه می گذرونم و این یه تناقض عجیبه بین روزه دار بودن و نیاز به تدارک خوراکی های بسیار! اصلا ما چرا ماه رمضان یه کم تمرین ریاضت کشیدن نمی کنیم که این قدر زحمت خانومای خونه زیاد نشه؟!  البته که من خودم موافق این مساله ام اما بقیه ی اعضای خانواده موافق نیستن!!!

این موقع که می شه و ماه از نیمه می گذره، یه جور هول میافته تو دلم که اون قدر وقتی رو که صرف آشپزی و بذار و بردار و دیدن فیلم و سریال کردم، برای قرآن و دعا نذاشم و فرصت ها داره از دست می ره. حالا هر چند به خودم دلداری می دم که خدمت به خانواده و همسر روزه دار هم نوعی عبادته و صوابش کم نیست، اما این ماه باید فرصتی باشه تا اون قدر حالمون رو خوب کنیم که واسه ی باقی سال ذخیره داشته باشیم. تو روز میلاد کریم اهل بیت دخیل مولود این روز شدم تا با لطف و کرم بی مثالشون وجودهای خالی ما رو پر کنن از حال عالی، احسن الحال، پر از نور و رحمت و مهربونی...

محتاج دعای خیرتون هستم رفقای نازنینم!


580. رمضان مبارک

اولین سحر ماه مبارکه با همه حس های لطیف و قشنگش! حس و حال هایی که مختص سحرهای این ماه عزیزه. موقعی که راه بین زمین و آسمون خیلی کوتاهه.

دوستی امروز نوشته بود اگر هم برای ماه رمضان آمادگی پیدا نکنی، ماه خدا میاد و در آغوشت می گیره. 

حالا تو این ساعات عزیز نشستم و از خدا می خوام از همین اولین دقیقه های  مهمانی باشکوهش، سفت در آغوشم بگیره، حالم رو خوش کنه و کمکم کنه تا یکی از مهمون های مورد پسندش باشم...


ماه رمضان شیرین و خوشی داشته باشید رفقا!

 خیلی التماس دعا.



579

در این چند روز باقی مانده تا ماه مبارک، جهت پاره ای از آمادگی های مربوط به این ماه، دوز کدبانو گری در بنده به شدت بالا رفته و افتادم روی دور تند! خونه رو تمیز کردم، سیر داغ و پیاز داغ درست کردم، حبوبات پختم، نعنا خشک کردم... و در آخر هم تمرین پخت نان کردم! سر و سامون گرفتن کارها  بوهای جور و واجوری که تو خونه می پیچه،علی رغم خستگی فراوان  ناشی از حجم زیاد کارها حالم رو خوش  می کنه! 

با این وجود همه ی این کارها بخش ظاهری و کوچیک و کم اهمیت آماده شدن برای حلول ماه مبارکه. اصل کار دله که باید مهیا بشه و حالش خوش! منم که بلد نیستم مثل آماده کردن خونه  و مواد خوراکی افطار و سحر، حال دلم رو اون طور که باید و شاید درست کنم. این رو باید سپرد به امام مهربونمون تا کمک کنه، دستم رو بگیره و  با خودش ببره بنشونه سر سفره ی مهمونی خدا...

578

تو این اردیبهشت زیبا با بارون های گاه و بی گاه و هوای دل انگیزش، من به شدت دچار به هم ریختگی خواب و اعصابم! در روز حدود   پنج ساعت می خوابم  اونم به صورت چند تکه و بدون این که بتونم خستگی رو به طور اساسی در کنم! این در کنار مشغله های فکری که هی سعی می کنم بزنمشون کنار و انتظار برای روشن شدن تکلیف مساله ای که می تونه خیلی از مشکلات مالی و کاری شازده رو حل بکنه اما به نتیجه نمی رسه، باعث شده نه حال و حوصله ی چندانی داشته باشم و نه از این ازدیبهشت زیبا لذت ببرم! 

این هفته یه روز جمعی از دوستان عزیز عزم جزم کردن که دور هم جمع بشیم و بالاخره قرار بر یه پیک نیک عصرگاهی در پارک شد و منم بعد کلی اما و اگر باهاشون همراه شدم.  هوای عالی و دل انگیز بعد بارش بارون، منظره ی قشنگ  صحبت و خنده و درددل، حالم رو عوض کرد. روز بعدش کامواهام رو درآوردم ، چند رنگ هماهنگ رو انتخاب کردم و شروع کردم به بافت  کیفی که تو اینستاگرام دیده بودم و خیلی ازطرح و مدلش خوشم اومده بود و خوشبختانه بافتن می تونه خیلی وقتا اعصابم رو سر جاش بیاره!

 بعد هم  یه کلاس یه روزه ی پخت نان های ماه رمضان رو پیدا کردم و از اون جا که خیلی پخت نون خانگی رو دوست دارم اما چند باری که  در این زمینه تلاش کردم، نتیجه خوب از کار درنیومده بود و درراستای بهتر کردن حالم تصمیم گرفتم که تو این کلاس شرکت کنم.خصوصا که روزپنج شنبه هم بود و  گل پسر مدرسه نداشت. در نتیجه بچه ها رفتن خونه مادربزرگشون و منم با خیال راحت به کلاسم رسیدم و پخت چند مدل نون خوش طعم رو یاد گرفتم! موقع برگشت شازده تماس گرفت و گفت اونم توراه برگشت از محل کارشه و دم ایستگاه مترو میاد دنبالم. منم که حسابی خسته بودم کلی خوشحال شدم! سوار ماشین که شدم شازده پیشنهاد داد بریم رستوران ناهار بخوریم، بعد مدت ها بدون بچه ها! تو این موقعیت کم تکرار و تو شرایطی که شازده درگیری های فکری زیادی داره، سعی کردیم خوش بگذرونیم! شرایط سخت این خوبی رو داشته که یه جورایی به هم نزدیک تر و با هم مهربون ترمون کرده! 

حالا که یه کم حال و حوصله ام سرجاش اومده اومدم بعد چندین روز یه کم بنویسم! البته مساله فیل تر شدن تلگرام و عدم دسترسی به کانال هم بود که انگیزه ی نوشتنم رو کم کرده بود. 

577

پارسال همین موقع ها بود که به سرم زد یه روتختی ببافم!  کلی هم اینستاگرام و سایت های هنری رو زیر و رو کردم به دنبال مدل دلخواه و عکس ذخیره کردم تو گوشیم. اما بعدش به چند دلیل نشد: خیلی نخ لازم داشت، نخ خوب خیلی گرون بود، من اون موقع خیلی بی پول بودم ، بافتش خیلی زمان می بردو می ترسیدم وسط کار دیگه حوصله ام نکشه و ولش کنم!  بله به این چند دلیل خیلی دار،  پروژه ای که اون همه برایش ذوق و شوق داشتم منتفی شد و رفت پی کارش! 

حالا چی شد که یاد این افتادم؟ دیروز که اینستاگرام رو نگاه می کردم، دیدم یکی از خانوم های بافنده ی بسیار با سلیقه یه برنامه ی بافت دسته جمعی پتو گذاشته. به این صورت که نقشه ی بیست تا *موتیف مختلف رو به صورت هر دو هفته یه بار یکی، بذاره و تو این دو هفته ازش هشت تا بافته بشه. آخر کار صد و شصت موتیف خواهیم داشت که می شه باهاشون  یه پتوی بزرگ یا یه نیمچه روتختی درست کرد. و البته پیشنهاد داده که کامواهای مورد نیاز خرد خرد و در رنگ های مختلف خریداری بشه. یه پتو با طرح ها و رنگ های مختلف که حتما چیز جالبی از کار درمیاد! حالا دوباره رفتم تو فکرش و نمی دونم تو این پروژه ی بافت شرکت بکنم یا نه! با این حال و از اون جایی که حتی فکر کارای هنری هم منو به هیجان میاره، تو ذهنم مارک کاموا و رنگ هاش رو انتخاب کردم و  منتظرم که موتیف اول گذاشته بشه!


*موتیف همون مربع های تشکیل دهنده ی پتو یا روتختیه!