595

پنکه رو روشن کردن، جلوش ایستادن و با صدای بلند شعر میخونن، کیف می کنن از حالتی که پنکه به صداشون می ده و غش غش می خندن! بعد یه شعر دیگه رو با هم می خونن!

مدل تفریحات سالم زمان بچگی ما! یادش به خیر!

594

امروز جدا از روز مشخصی که هر هفته با برادرا جمع می شیم خونه ی مامان اینا، رفته بودم اون جا. به بهانه ی پرو لباسم که خیاطش همسایه شونه. ظهر لباسم پرو شد ولی با بچه ها تا شب موندیم. می خواستم گرمای هوا بیافته و ترافیک کم بشه، بعد راه بیافتم سمت خونه که مامان گفت شام هم بمونین یه چیزی حاضری می‌خوریم. شازده می خواست بره باشگاه و ما هم با خیال راحت موندیم! خودم با مامان و بابا بدون شلوغی و حضور بقیه ی اعضای خانواده که اینم شیرینی خودش رو داشت و یه جورایی تمدد اعصاب بود برام! 

یه موقعایی هم باید همین جوری برم خونه ی مامان اینا، تو خلوتی ! دور بودن راهم و نگرانیم از این که به خاطر مریضی ها و مشکلات و کم حوصله شدنشون با زیاد رفتنم مزاحمشون باشم، باعث شده که سال های اخیر هفته ای یه بار بیشتر اون جا نرم، اونم تو یه روز مشخص و همراه بقیه ی خانواده. از اون طرف یه چیزی ته دلم می گه از بودن مامان و بابا استفاده کنم و بیشتر باهاشون باشم، نکنه سال های بعد به خاطرش حسرت بخورم...

593

دختر عمه ام و دختر بزرگش که به ترتیب سی و نه و بیست ساله ان تنگ هم روی مبل نشستن و منم کنارشون. با اخم ساختگی به دختر عمه ام می گم:« این دخترت هی عکسای کافه رفتنای دو نفره تون رو می ذاره تو اینستاگرام، من می بینم حسودیم می شه!!!» می گه: «آخی عزیزم! خب دفعه‌ی بعد بهت زنگ می زنیم تو هم بیای!» نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می اندازم و می گم: «به کافه رفتنتون که حسودیم نمی شه! به این که تو این سن یه دختر بزرگ داری و با هم می رین گردش و تفریح حسودیم می شه. آخه وقتی خانم کوچولو هم سن دختر تو بشه، من نزدیک پنجاه سالمه!»

دختر عمه ام تو هفده سالگی نامزد کرد، هجده سالگی عروسی و تو نوزده سالگی هم بچه دار شد. اون زمانی که بیشتر هم سن و سالاش مشغول درس و دانشگاه و گشت و گذارای مجردی بودن، اون خونه داری و بچه داری می کرد که  اصلا به نظرم اوضاع جالبی نمی اومد. ولی حالا که قبل چهل سالگی وقتی بیشتر هم سن و سالاش درگیر بچه دارین، دو تا دختر بزرگ  و مستقل داره که وقتی کنارشون می ایسته به سختی می شه باور کرد با بزرگه مادر و دخترن، کلی وقت آزاد داره واسه خودش، کلاس می ره، با دوستاش وقت می گذرونه و مهم تر از همه کلی با دختراش رفیقه و حسابی با هم کیف می کنن، وضعیتش خیلی غبطه برانگیزه!


592

وضعیت تخت خواب خانوم کوچولو الان جوری شده که از شدت ازدحام عروسک، جا برای خودش نیست! باید بره یه گوشه ی تخت خودشو جمع کنه و به پهلو بخوابه تا کنار عروسک ها جا بشه! والبته که هیچ جوره هم قبول نمی کنه یکی دو تا از اونا رو بذارم تو کمد تا جا برای خودش باز بشه و می گه دوست دارم همه شون پیشم بخوابن! خیلی هم دقت داره که زیر سر همه ی عروسک ها بالش باشه و روی همه شون هم پتو می کشه!

علاوه بر اینا سه تا عروسک کوچولوی آهن ربایی که روی یخچال می زدیم رو هم چند شبه به تخت خوابش منتقل کرده! امشب که رفت بخوابه، تو حاضر غایب قبل خواب عروسک ها، دو تا از اون کوچولو ها نبودن و داستان آخر شب ما جور شد که همراه شازده دنبال شون بگردیم. خانوم کوچولو با ناراحتی می گفت تا اونا پیدا نشن من نمی خوابم و عقیده داشت اگه اون دو تا نباشن، عروسک سومیه هم ناراحت می شه، گریه می کنه و خوابش نمی بره!!!


591

علاوه بر معضل بزرگ شام و ناهار چی بپزم که بین همه ی خانما مشترکه، یکی از معضلاتی که گاهی به طور جدی باهاش درگیر می شم، جمع و تا کردن لباس های خشک شده و معضل تر از اون پهن کردن لباسای شسته شده اس، جوری که الان چند ساعته لباس ها رو از تو ماشین درآوردم و ریختم تو سینی، اما حس و حال پهن کردنشون نمیاد! 

حالا خدا رحم کرده مجبور نیستم مثل قدیمیا با دست لباس بشورم و بعد ببرم کله ی پشت بوم پهن کنم!


 یه نکته ای هم در گوشی بگم که دارم رو بچه ها کار می کنم تا امر خطیر تا کردن لباس ها رو به طور کامل بهشون محول کنم، فعلا در حد نصفه نیمه اس!!!


590

عصر هوس پارک رفتن می زنه به سرم تا  بچه ها تلویزیون و گوشی رو ول کن، یه کم جست و خیز بکنن و یه بادی به کله ی هر سه تامون بخوره. اول می ریم کتابخونه تا مهلت امانت کتابم رو تمدید کنم و چند تا کتاب هم برای گل پسر به انتخاب خودش بگیرم در راستای همون رها کردن تلویزیون و گوشی! بعد هم می ریم پارک، بچه ها مشغول بازی با تاب و سرسره می شن و من یه گوشه روی نیمکت مشغول کتاب خوندن. 
یه کم که می گذره گل پسر شروع می کنه به غر زدن که حوصله اش سر رفته و می خواد برگرده خونه که البته خانم کوچولو نمی خواد. بعد که دم غروب می شه و من و خانم کوچولو میخوایم برگردیم، گل پسر که مشغول فوتبال بازی کردن با چند تا پسربچه ی هم سن و سال خودش شده رضایت نمی ده! 
کلافه و تو فکر این که شام چی درست کنم تا سریع و راحت حاضر بشه، یه نگاهی به تلگرام می اندازم که یهو تو کانال آصفه شام شب رو پیدا می کنم! 
هوا کامل تاریک شده که بالاخره بر می گردیم خونه. بچه ها مشغول کتاب قصه های من و بابام که از کتابخونه گرفتیم می شن و من می پرم تو آشپزخونه و تند و سریع یه فست فود آماده می کنم، از نوع وطنی و سالم و خنک، همون آبدوغ خیار خودمون که تو اولین روز مرداد ماه داغ حسابی می چسبه!


589

از دیروز شروع کردم به خوندن کتاب دومی که از کتابخونه امانت گرفتم. «و کوهستان به طنین آمد» از «خالد حسینی» نویسنده ی افغان ساکن آمریکا که قبلا «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» رو از نوشته هاش خونده بودم، خیلی لذت برده بودم و از طریقشون تا حدی با فرهنگ و تاریخ معاصر و وقایع سیاسی افغانستان آشنا شده بودم. این کتاب هم از مدت ها قبل تو لیست مطالعه ام بود و وقتی تو قفسه های کتابخونه دیدمش کلی خوشحال شدم! 

بعد از هفتاد،هشتاد صفحه کتاب داره جذاب می شه و معضل فعلیم اینه که چرا نمی تونم خوندن کتاب و قلاب بافی رو هم زمان انجام بدم! آخه بعد کلی زیر و رو کردن پترن های قلاب بافی اینستاگرام و انتخاب یه دونه باب میلش، از اول هفته بافت یه رومیزی جدید رو شروع کردم!



588

تابستون و گرما که میاد خونه انگار چسب پیدا می کنه! می چسبم بهش و سخت ازش جدا می شم! همه ی لذت تابستون برای من تو خوابیدن های صبحشه و ولو شدن زیر کولر در حال کتاب خوندن و قلاب بافی، مثل تابستونای زمان محصل بودنم که بعد مدرسه ای شدن گل پسر تابستونام انگار شبیه همون موقعا شده.

 از اول تابستون باشگاه رفتنم رو تعطیل کردم، چون حس صبح زود بیدار شدن رو ندارم و جز یک بار استخر رفتن حرکت ورزشی دیگه ای انجام ندادم. مواردی هم که از خونه بیرون می رم، بیشتر برای بردن و آوردن گل پسر به کلاس های تابستونی شه و اصلا دلم نمی خواد تو این گرمای جانکاه برای کار دیگه ای بیرون برم!

اما امروز حس کردم باید یه تکونی به خودم بدم، از خونه برم بیرون و به یه سری از کارها برسم. مهم ترینش هم تمدید گواهی نامه رانندگیم که یک سال واندی از اعتبارش گذشته بود! و اصل اینه که همت کنی و از خونه بزنی بیرون، بعد دیگه می شه کارها رو پشت سر هم ردیف کرد و انجام داد! رفتن به مرکز خدمات الکترونیک پلیس و تحویل مدارک، مطب دکتر برای معاینه چشم، خرید پارچه مشکی برای لباس مراسم سالگرد آقا جون، بردن گل پسر به کلاس و بعد سلمونی و.... یه احساس سبکی دل نشین که مخصوصِ بعدِ انجام کارهای عقب افتاده اس!


587

دقیقا یادم نیست کِی متوجه شدم که یه کتابخونه عمومی نزدیک خونه مونه، اما اولین باری که خواستم اون جا عضو بشم، گل پسر کوچیک بود و من کارم رو موقتا تعطیل کرده بودم و خیلی از تو خوندن موندن حوصله ام سر می رفت. تو گردش های روزانه مون با گل پسر و کالسکه یه روز تا نزدیکی های کتابخونه رفتم تا شرایط عضویت رو بپرسم، اما از اون جایی که کلی پله داشت که با کالسکه بالا رفتن ازشون ممکن نبود و مسیر دیگه ای هم پیدا نکردم کلا بی خیالش شدم تا پارسال که بالاخره بعد سال ها سکونت در این محل، پام رو داخل کتاب خونه  اش گذاشتم و شرایط عضویت رو پرسیدم. ولی وقتی چند روز بعد با مدارک برگشتم، مسئولش گفت که الان آخر چون  ماهه عضو نمی گیرین و باید ماه بعد اقدام کنم. اون وقت ماه بعدم رسید به سال بعد!  چند هفته قبل یه روز که با بچه ها بیرون بودیم و اطراف کتابخونه، یهو فکر کردم بچه ها رو ببرم تا اون جا رو ببینن و یه گردش فرهنگی طور داشته باشیم! رفتیم و یه کم بین کتاب ها چرخیدیم و  نشستیم رو میز و صندلی های مخصوص  مطالعه و چند تا کتاب  برای خانوم کوچولو خوندم. یک نگاه دوباره ای هم به اطلاعیه مربوط به شرایط عضویت انداختم و هفته ی بعدش با عکس و کارت ملی و... برگشتم و  بالاخره دیروز کارت عضویتم رو که آماده شده بود گرفتم به علاوه ی دو کتاب امانتی!
 هر چند گشتن تو قسمت کتاب های داستان و رمان با حجم وسیع رمان های زرد و عاشقانه های آبکیش  اولش خیلی بهم ضد حال زد، ولی بالاخره تو آخرین قفسه ها تونستم دو تا کتاب خوب که تو لیست ذهنی مطالعه ام بود رو پیدا کنم و یه کم حالم سر جاش برگرده! 
از دیشب هم  چسبیدم به یکی شون و تا حالا بالای صد صفحه اش رو خوندم! کتاب «بهم میاد؟!» نوشته ی «رنده عبدالفتاح» از انتشارات «آرما».
راجع به این کتاب قبلا تو صفحه ی اینستاگرام نشر آرما خونده بودم و رفته بود جزو علاقه مندی هام. داستان یه دختر نوجوان مسلمان فلسطینی الاصل، متولد و ساکن استرالیا که تصمیم می گیره باحجاب بشه و تردیدها و محدودیت ها و مشکلاتی که این مساله در برخورد با دوستان و مدرسه و مردم جامعه  براش به وجود میاره، که با نثر داستانی روون و جالبی روایت شده و تا از این‌جا که حدود یک سومش رو خوندم برام جذاب بوده.

586

همراهان قدیمی این جا، می دونن که بافتن عشق جدا نشدنی منه! روزای کشدار تابستون و شبای بلند زمستون بهترین سرگرمیم میل و قلاب و کامواس. 

از اواخر بهار دوباره بساط بافتن رو راه انداختم و با کامواهای موجود چند تا کار جدید بافتم. یه کیف که تو اینستاگرام مدلش رو دیدم، دلم رو برد و گفتم حتما باید شبیهش رو برای خودم ببافم! و سه تا باکس برای لوازم آرایش. البته این باکس ها رو  پارسال بافته بودم اما چون یه کم بعد دیدم مدلشون رو دوست ندارم و اندازه شون هم به نظرم باید تغییر می‌کرد، شکافتمشون و دوباره از اول مدل باب میلم بافتم و کلی کیف کردم باهاشون!

حالا هم شروع کردم به بافت یه ژاکت کلاه دار بچگانه تا هفته ی بعد  برای دوستم که تازه زایمان کرده هدیه ببرم ان شاءالله.


+عکس باکس ها تو کانال تلگرام موجوده.