پنکه رو روشن کردن، جلوش ایستادن و با صدای بلند شعر میخونن، کیف می کنن از حالتی که پنکه به صداشون می ده و غش غش می خندن! بعد یه شعر دیگه رو با هم می خونن!
مدل تفریحات سالم زمان بچگی ما! یادش به خیر!
امروز جدا از روز مشخصی که هر هفته با برادرا جمع می شیم خونه ی مامان اینا، رفته بودم اون جا. به بهانه ی پرو لباسم که خیاطش همسایه شونه. ظهر لباسم پرو شد ولی با بچه ها تا شب موندیم. می خواستم گرمای هوا بیافته و ترافیک کم بشه، بعد راه بیافتم سمت خونه که مامان گفت شام هم بمونین یه چیزی حاضری میخوریم. شازده می خواست بره باشگاه و ما هم با خیال راحت موندیم! خودم با مامان و بابا بدون شلوغی و حضور بقیه ی اعضای خانواده که اینم شیرینی خودش رو داشت و یه جورایی تمدد اعصاب بود برام!
یه موقعایی هم باید همین جوری برم خونه ی مامان اینا، تو خلوتی ! دور بودن راهم و نگرانیم از این که به خاطر مریضی ها و مشکلات و کم حوصله شدنشون با زیاد رفتنم مزاحمشون باشم، باعث شده که سال های اخیر هفته ای یه بار بیشتر اون جا نرم، اونم تو یه روز مشخص و همراه بقیه ی خانواده. از اون طرف یه چیزی ته دلم می گه از بودن مامان و بابا استفاده کنم و بیشتر باهاشون باشم، نکنه سال های بعد به خاطرش حسرت بخورم...
دختر عمه ام و دختر بزرگش که به ترتیب سی و نه و بیست ساله ان تنگ هم روی مبل نشستن و منم کنارشون. با اخم ساختگی به دختر عمه ام می گم:« این دخترت هی عکسای کافه رفتنای دو نفره تون رو می ذاره تو اینستاگرام، من می بینم حسودیم می شه!!!» می گه: «آخی عزیزم! خب دفعهی بعد بهت زنگ می زنیم تو هم بیای!» نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می اندازم و می گم: «به کافه رفتنتون که حسودیم نمی شه! به این که تو این سن یه دختر بزرگ داری و با هم می رین گردش و تفریح حسودیم می شه. آخه وقتی خانم کوچولو هم سن دختر تو بشه، من نزدیک پنجاه سالمه!»
دختر عمه ام تو هفده سالگی نامزد کرد، هجده سالگی عروسی و تو نوزده سالگی هم بچه دار شد. اون زمانی که بیشتر هم سن و سالاش مشغول درس و دانشگاه و گشت و گذارای مجردی بودن، اون خونه داری و بچه داری می کرد که اصلا به نظرم اوضاع جالبی نمی اومد. ولی حالا که قبل چهل سالگی وقتی بیشتر هم سن و سالاش درگیر بچه دارین، دو تا دختر بزرگ و مستقل داره که وقتی کنارشون می ایسته به سختی می شه باور کرد با بزرگه مادر و دخترن، کلی وقت آزاد داره واسه خودش، کلاس می ره، با دوستاش وقت می گذرونه و مهم تر از همه کلی با دختراش رفیقه و حسابی با هم کیف می کنن، وضعیتش خیلی غبطه برانگیزه!
وضعیت تخت خواب خانوم کوچولو الان جوری شده که از شدت ازدحام عروسک، جا برای خودش نیست! باید بره یه گوشه ی تخت خودشو جمع کنه و به پهلو بخوابه تا کنار عروسک ها جا بشه! والبته که هیچ جوره هم قبول نمی کنه یکی دو تا از اونا رو بذارم تو کمد تا جا برای خودش باز بشه و می گه دوست دارم همه شون پیشم بخوابن! خیلی هم دقت داره که زیر سر همه ی عروسک ها بالش باشه و روی همه شون هم پتو می کشه!
علاوه بر اینا سه تا عروسک کوچولوی آهن ربایی که روی یخچال می زدیم رو هم چند شبه به تخت خوابش منتقل کرده! امشب که رفت بخوابه، تو حاضر غایب قبل خواب عروسک ها، دو تا از اون کوچولو ها نبودن و داستان آخر شب ما جور شد که همراه شازده دنبال شون بگردیم. خانوم کوچولو با ناراحتی می گفت تا اونا پیدا نشن من نمی خوابم و عقیده داشت اگه اون دو تا نباشن، عروسک سومیه هم ناراحت می شه، گریه می کنه و خوابش نمی بره!!!
علاوه بر معضل بزرگ شام و ناهار چی بپزم که بین همه ی خانما مشترکه، یکی از معضلاتی که گاهی به طور جدی باهاش درگیر می شم، جمع و تا کردن لباس های خشک شده و معضل تر از اون پهن کردن لباسای شسته شده اس، جوری که الان چند ساعته لباس ها رو از تو ماشین درآوردم و ریختم تو سینی، اما حس و حال پهن کردنشون نمیاد!
حالا خدا رحم کرده مجبور نیستم مثل قدیمیا با دست لباس بشورم و بعد ببرم کله ی پشت بوم پهن کنم!
یه نکته ای هم در گوشی بگم که دارم رو بچه ها کار می کنم تا امر خطیر تا کردن لباس ها رو به طور کامل بهشون محول کنم، فعلا در حد نصفه نیمه اس!!!
از دیروز شروع کردم به خوندن کتاب دومی که از کتابخونه امانت گرفتم. «و کوهستان به طنین آمد» از «خالد حسینی» نویسنده ی افغان ساکن آمریکا که قبلا «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» رو از نوشته هاش خونده بودم، خیلی لذت برده بودم و از طریقشون تا حدی با فرهنگ و تاریخ معاصر و وقایع سیاسی افغانستان آشنا شده بودم. این کتاب هم از مدت ها قبل تو لیست مطالعه ام بود و وقتی تو قفسه های کتابخونه دیدمش کلی خوشحال شدم!
بعد از هفتاد،هشتاد صفحه کتاب داره جذاب می شه و معضل فعلیم اینه که چرا نمی تونم خوندن کتاب و قلاب بافی رو هم زمان انجام بدم! آخه بعد کلی زیر و رو کردن پترن های قلاب بافی اینستاگرام و انتخاب یه دونه باب میلش، از اول هفته بافت یه رومیزی جدید رو شروع کردم!
تابستون و گرما که میاد خونه انگار چسب پیدا می کنه! می چسبم بهش و سخت ازش جدا می شم! همه ی لذت تابستون برای من تو خوابیدن های صبحشه و ولو شدن زیر کولر در حال کتاب خوندن و قلاب بافی، مثل تابستونای زمان محصل بودنم که بعد مدرسه ای شدن گل پسر تابستونام انگار شبیه همون موقعا شده.
از اول تابستون باشگاه رفتنم رو تعطیل کردم، چون حس صبح زود بیدار شدن رو ندارم و جز یک بار استخر رفتن حرکت ورزشی دیگه ای انجام ندادم. مواردی هم که از خونه بیرون می رم، بیشتر برای بردن و آوردن گل پسر به کلاس های تابستونی شه و اصلا دلم نمی خواد تو این گرمای جانکاه برای کار دیگه ای بیرون برم!
اما امروز حس کردم باید یه تکونی به خودم بدم، از خونه برم بیرون و به یه سری از کارها برسم. مهم ترینش هم تمدید گواهی نامه رانندگیم که یک سال واندی از اعتبارش گذشته بود! و اصل اینه که همت کنی و از خونه بزنی بیرون، بعد دیگه می شه کارها رو پشت سر هم ردیف کرد و انجام داد! رفتن به مرکز خدمات الکترونیک پلیس و تحویل مدارک، مطب دکتر برای معاینه چشم، خرید پارچه مشکی برای لباس مراسم سالگرد آقا جون، بردن گل پسر به کلاس و بعد سلمونی و.... یه احساس سبکی دل نشین که مخصوصِ بعدِ انجام کارهای عقب افتاده اس!
همراهان قدیمی این جا، می دونن که بافتن عشق جدا نشدنی منه! روزای کشدار تابستون و شبای بلند زمستون بهترین سرگرمیم میل و قلاب و کامواس.
از اواخر بهار دوباره بساط بافتن رو راه انداختم و با کامواهای موجود چند تا کار جدید بافتم. یه کیف که تو اینستاگرام مدلش رو دیدم، دلم رو برد و گفتم حتما باید شبیهش رو برای خودم ببافم! و سه تا باکس برای لوازم آرایش. البته این باکس ها رو پارسال بافته بودم اما چون یه کم بعد دیدم مدلشون رو دوست ندارم و اندازه شون هم به نظرم باید تغییر میکرد، شکافتمشون و دوباره از اول مدل باب میلم بافتم و کلی کیف کردم باهاشون!
حالا هم شروع کردم به بافت یه ژاکت کلاه دار بچگانه تا هفته ی بعد برای دوستم که تازه زایمان کرده هدیه ببرم ان شاءالله.
+عکس باکس ها تو کانال تلگرام موجوده.