692

پنج تا پارچه فروشی رفتم اما نتونستم پارچه چهارخونه ای که طرح و رنگش دلمو ببره پیدا کنم تا برای خودم پیرهن پاییزه بدوزم، همون پیرهنی که مدتهاس مدلشو تو ذهنم دارم و تازگی ها یه مدل جذاب هم برای آستینش پیدا کردم!
شازده میگه واقعا دغدغه های تو ایناس؟! میگم اینا دغدغه من نیست، مکانیزم دفاعی من برای مقابله با استرس و افسردگیه، من این مدلی حال خودمو خوب نگه می دارم. بعد میگه خب خیلی خوبه، همین جوری باش! هر چند که فقط می گه و هر وقت خودمو غرق می کنم تو بافتنی و خیاطی و... صداش درمیاد که فقط چسبیدی به کارای خودت!
این مدل غرق شدن ها از اون خصوصیات دوست داشتنی زنانه اس، چیزی که مردا معمولا ندارن و از این بابت جا داره که خیلی براشون دلسوزی کرد! 

691

برای چندین ماه متوالی، شازده به خاطر شرایط کاریش سه روز در هفته تهران نبود. شروع این کار موقعی بود که همه چی به هم پیچیده بود و من نیاز شدیدی به تنهایی، دوری از استرس، تغییر شرایط و بودن به حال خودم داشتم و با این که قبل از اون کلا مخالف کار دور از خانه بودم، تو اون برهه زمانی کاملا باهاش موافقت کردم! 
حالا دوباره شرایط عوض شده. مدتیه که دیگه شازده بنا به دلایلی! برای کار اون جا نمی ره و کلا در تدارک راه اندازی یه کار جدیده. _خدا به خیر بگذرونه! _ در نتیجه معمولا به جز چند ساعتی که دنبال پی گیری کارهاشه، بقیه روز رو وَر دل بنده تشریف داره! حالا نه که این بد باشه یا دوست نداشته باشم شازده بیشتر با ما وقت بگذرونه یا اصلا شازده از اون مدل مردا باشه که بودنشون توی خونه باعث ایجاد مزاحمت برای زنشونه و این جور صحبتا، نه! منتها من به اون زمان تنهایی ماه های قبلم که فارغ از دنیا و مافیها خودمو غرق می کردم تو کتاب خوندن و فیلم دیدن و بافتنی بافتن عادت کرده بودم، چیزی که دیگه ندارمش و گاهی خیلی کلافه ام می کنه!
حالا شازده یک سفر یک روزه به مشهد رفته تا برای رفع این گیر و گرفتاری جدید دست به دامان امام رضا بشه، منم با این امید که ان شاء الله همه چی ختم به خیر می شه بساط بافتنیم رو آوردم پهن کردم جلوی تلویزیون، چای با هل و گلاب دم کردم و یه فیلم هم گذاشتم تا ببینم! یه ریلکسیشن عالی!

 

684

دقیقا یک هفته از برگشتنم می گذره و شبی نیست که حرم، موکب های بین راهی یا مسیر پیاده روی بخشی از رویاهای شبانه ام نباشن! کاش این طور خواب دیدن همیشگی باشه تا از دغدغه ها و گرفتاری های روز پناه ببرم به رویاهای شبانه و حالم خوب بمونه... 

663

روزی روزگاری وبلاگستانی بود بسیار  پر رونق و پر مخاطب! اون جا برو بیایی داشتیم و دوستان عزیز ندیده ای که با نوشته هاشون یا نظراتی که برای نوشته های ما می دادن دوران خوشی داشتیم! شبکه های رنگارنگ اجتماعی اومدن و بساط دوست داشتنی وبلاگستان رو برچیدن. وبلاگ های یکی یکی تخته شدن و کامنت ها کم و کمتر. با این که هیچ جا برای من وبلاگستان نشد و وبلاگم رو هم تعطیل نکردم، اما این اوضاع انگیزه و میزان نوشتنم رو خیلی کم تر کرد. تا این که کانال نویسی باب شد و یه نسخه  از وبلاگ رو در یک کانال تلگرامی به همین اسم هم منتشر می‌کنم که هیچ وقت برو بیای قدیم وبلاگستان رو پیدا نکرد!
با این وجود هر از گاهی کامنت های پر مهر و محبتی میاد که چند بار می خونمشون و لبخند می زنم و دلم غنج می ره! راستش تو این هفته بعد مدت ها سه تا ازشون تو وبلاگ و کانال داشتم و خوندنشون کلی حس و حال خوب بهم داد! مخصوصا این آخری که این قدر لطیف و دوست داشتنی بود که دلم خواست به اشتراک بذارمش:

«سلام گلابتون جانم.خوبی؟ با تاخیر زیارتت قبول باشه.

کاش بیشتر و زود به زودتر مینوشتی .نوشته هات خیلی خیلی حس خوبی توشون هست....هر وقت میام تلگراممو چک میکنم همین که میبینم گلابتون بانو یه پیام داره با ذوق اول کانال تورو باز میکنم .قبلنم بهت گفتم بااینکه ندیدمت اما اسم کانالت یا بهتره بگم اسم خودت یعنی گلابتون بانو رو که میبینم یه حس آرامشی میاد سراغم بعدشم یه کوچه قدیمی باصفا با یه جوی اب تمیز و شفاف که صداش آدمو یاد بهشت میندازه برام تداعی میشه بوی کاه گل ...و شاخه های انگوری که  تا کمر دیوار کاهگلی خم شدنو با هر نسیمی بی هوا میرقصن..و در کوچیکی که تا نیمه بازه و وقتی سرک میکشی با یه حیاط دلباز و پر درخت که یه حوض فیروزه ای وسطش خودنمایی میکنه روبرو میشی که بچه ها دارن دورش میدوان و میخندن....خلاصه عزیزم تموم این فکرای قشنگ وقتی اسمتو میبینم میاد توو ذهنم....الهی که تنت سلامت و دلت خوش و جیبت پر از پول حلال و پر خیر و برکت و زیاد باشه .شبت آروم و قشنگ. »

خلاصه که ممنونم از شما خواننده هایی که هر از گاهی چیزی برام می نویسین و بهم نشون می دین که نوشته هام رو می خونین و دوست دارین. این کارتون برام خیلی ارزشمنده! 
هم چنین ممنونم از شما خواننده هایی که هیچ وقت تا حالا هیچی برام ننوشتین اما بدونین حضورتون بهم دلگرمی می ده! 

654

صبح نسبتا زود برای یه کار اداری با شازده از خونه زدیم بیرون، کارهای کش داری که آخرش هم به سرانجام نرسید! موقع برگشت که قدم زنان به سمت ماشین می رفتیم، بساط سبزی فروش گوشه پیاده رو چشمم رو گرفت، سبزی خوردن های تر و تازه و بامیه های ریز و سبزش! به شازده گفتم بامیه بخریم شام خورشت بامیه درست کنم؟ یک کیلو بامیه خریدیم و پنج دسته سبزی خوردن، محض تنوع و اندکی خودشادسازی تو این روزای بی سر و ته بلاتکلیفِ غرق در مشکلات کاری شازده. مشکلاتی که سالهاست از بین نمی رن، فقط از نوع به نوع دیگه تبدیل می شن، سخت تر و عمیق تر. یه زمانی حسم به این جور مشکلات ناراحتی بود، یه زمانی خستگی، حالا رسیدم به حسی. حالتی که نسبت به بعضی چیزهای دیگه هم پیدا کردم، همون هایی که یه زمانی خیلی برام مهم بودن و خیلی براشون تلاش کردم و نشد! این بی حسی خیلی اعصاب خردی ها و ناراحتی های بالقوه رو از بین برده، همون طور که خیلی از شور و شوق ها رو...

القصه! به محض رسیدن به خونه نشستم به پاک کردن سبزی ها و آماده کردن بامیه ها. بعدازظهر خورشتم رو بار گذاشتم و مشغول خیاطی شدم تا پیرهن نخی گلدارم رو برای روزهای گرم پیش رو به سرانجام برسونم. بوی خوش غذا توی خونه پیچید و دوخت پیرهن گل گلی تموم شد. حموم کرده و با پیراهن نو دور هم نشستیم دوره سفره شامی که با کمک بچه ها پهن کردیم، برای خوردن یک شام دلچسب و یک حال خوب! 


پ. ن: ساعت ارسال نوشته حاکی از این می باشد که این جانب هنوز در حال و هوای شب بیداری های ماه رمضان به سر برده و نمی دانم از چه موقع خواهم توانست شب ها به سان آدمیزاد به خواب روم! 


653. آخرین سحر ماه رمضان

حالا که ماه مهمونی خدا رسیده به آخرین روزش، دلم می خواد یه جایی تو گوشه کنارای وجودم داشتم که می تونستم تمام حس و حال های خوش مختص این ماه مبارک رو، لحظه های باصفای سحر و افطارش رو، حال عجیب و بی نظیر شب های قدرش رو، لطافت دعاها و مناجات هاش رو، حس نزدیک بودن آسمون به زمین و رفتن تو بغل خدا و همه همه خوبی هاش رو اون جا ذخیره می کردم برای بقیه روزهام. برای وقتایی که تو روزمرگی هام غرق می شم، موقعی که غم و ناامیدی به قلبم چنگ می زنه، وقتایی که از آغوش خدا دور می شم، که حالم خراب می شه، که گم می شم. کاش می شد این حجم حال خوب همیشه تو وجودم می موند.
خدایا ماه مهمونیت تموم می شه، اما بنده ناتوانت به حال خوش ایام مهمونیت برای بقیه روزهای سال محتاجه، خیلی محتاج...

 

649

 چند هفته قبل ماه مبارک، یهو یه چیزی مثل لامپ تو ذهنم روشن شد! اونم این که به خاطر شرایط جدید کاری شازده و این که هفته ای چند روز تهران نیست، باید تعدادی از سحری ها رو تنها بخورم و موقع افطارها هم فقط خودمم که روزه ام! _ هر چند بچه ها همیشه طوری سر سفره افطار حاضر می شن که به نظر می رسه از من روزه تر بودن!_ این بود که حالت غمباری بر دل ما چنبره زد! اصولا بخشی از صفای ماه رمضان به دور هم سحری و افطاری خوردنشه و تنها گذروندش خیلی غم انگیزه!

البته از اون جا که قرار نیست چرخ روزگار همیشه به مراد دل آدم بچرخه و اصولا مدت هاست بنا رو بر چرخیدن بر خلاف جهت مراد گذاشته، خیلی شیک و مجلسی این نامرادی رو هم به دیده منت پذیرا شدم و بعد از سحر روز اول که با حاضری خوردن گذروندم، شروع کردم به آشپزی برای خودم و سعی می کنم این سحرهای ساکت و تنها و سوت و کور رو یه جورایی برای خودم دلپذیر کنم!


647

شال و کلاه کردم و رفتم حسن آباد، مرکز فروش کاموا در تهران. توی مغازه ها و بین کامواها حسابی چرخ زدم و بعد کلی این ور و اون ور کردن، یه سری کاموای رنگی خریدم. بیشتر از یک سال بود که منِ معتاد بافتن سر از حسن آباد درنیاورده بودم، بس که کاموا گرون شده رغبت نمی کردم برم و یه خرج اساسی روی دست خودم بذارم!  چند باری که کاموا لازم داشتم رفته بودم خرازی نزدیک خونه مون. بهانه این خرید هم گرفتن سفارش بافت یه سبد تریکوی شیری رنگ برای جهیزیه بود که چون نزدیک خونه کلافش رو پیداش نکردم راهی حسن آباد شدم. یه کلاف تریکوی صورتی ملایم هم گرفتم که به مناسبت روز معلم یه سبد برای معلم گل پسر ببافم و بعد مدت ها داشتن نقشه بافت یه پتوی رنگی رنگی و به بهانه نوزادی که چند ماه آینده قراره تو خانواده شازده به دنیا بیاد یه سری کاموای خوش و آب رنگ خریدم و از دیروز خودمو غرق کردم تو بافتن! 

البته که روز معلم و نوزاد تو راهی برادر شازده و این مسائل فقط بهانه اس. این روزها خیلی نیاز دارم خودم رو تو یه چیزی غرق کنم. تو چند ماه اخیر این قدر کتاب خوندم و فیلم دیدم که شمارش داره از دستم خارج می شه و حالا برای ایجاد تنوع در چیزی که قراره منو غرق کنه، رفتم سراغ بافتن که اقلا این غرق شدگی ها یه ثمره قابل رؤیتی داشته باشه!



637

هوایی به این شدت سرد و گرفته و ابری، دو تا بچه سرماخورده و بی حال و همسری که از دیروز برای کار شهرستانه و تا چند روز آینده هم بر نمی گرده، حس و حال و حوصله ام رو برای انجام هر کاری گرفته! ژاکت به تن و پاپوش به پا چسبیدم به شوفاژ و تنها کار مثبتی که کردم، خرید و پخت شلغم برای بچه ها بوده!

تو این اوضاع شاید شروع یه بافتنی جدید خوب می شد اما تازه دیشب بافت یه پتوی نوزادی گوگولی رو تموم کردم، شستم و اتو کردم گذاشتم کنار تا تحویل صاحبش بدم. البته روزی که بافتنش رو شروع کردم صاحب نداشت و همین طوری چون از مدلش خوشم اومده بود رفتم سراغ بافتنش. کارش که از نیمه رد شد، عمه کوچیکه خواست برای سیسمونی دخترش که تازه باردار شده و منم تند و تیز تمومش کردم. حالا هم فقط دیدن فیلم و خوندن کتاب می خوام، اونم در حالت زیر پتو و چسبیده به شوفاژ!

شرایط  جدید کاری شازده  طوری شده که احتمالا نیمه اول هر هفته رو تهران نیست و باید سعی کنم با این مساله هم مثل باقی چیزها کنار بیام و بپذیرمش. دوست داشتم همه با هم می رفتیم یه شهر جدید، یه خونه جدید، برای یه کار جدید و کلا همه چی عوض می شد. نیاز مبرمی دارم به تغییر و تحول های درست و حسابی و حال خوب کن که اتفاق نمیافتن و امکانات به تحقق رسوندنشون هم نیست! اما شرایط فعلی یعنی بیشتر شدن کار و مسئولیت و تنهایی من! البته که امیدوارم خیر و برکت نهفته ای در این وضعیت باشه که به زودی برام آشکار بشه.

632

دقیق که فکر می کنم، یادم میاد زندگیم روزای سخت کم نداشته، روزایی که فکرم خراب باشه و دلم پر غصه و بین امید و ناامیدی سرگردون باشم. روزایی که بالاخره تموم شدن و همیشگی نبودن. بعد به خودم می گم این روزا هم می گذره، اینا هم موندگار نیستن. این اوضاع هم عوض می شه..

چیزی که تو این مدت بیشتر از همه چیز آزارم داده، دیدن وضعیت پریشون و حال خراب شازده اس. حالتی که تو این همه سال زندگی در کنار هم، هیچ وقت این طوری و به این شدت دچارش نبوده. چون زمانی که فکر می کرده اوضاع داره خیلی خوب پیش می ره و دری به روش باز شده و اوضاع روبراه می شه، یه آشنای مورد اعتماد بهش نارو زده و پول خودش و چندین نفر دیگه رو بالا کشیده و زده به چاک. حالا هم مدام درگیر دادسرا و آگاهی و جواب دادن به لیچارهای و شنیدن تهدید کساییه که شازده رو مقصر می دونن، چون آقای کلاهبردار آشنای اون بوده...

طبق همون تجربه روزای سخت قبلی، می دونم که هر مشکلی یه مسیره برای رشد بیشتر، برای بزرگ شدن و آبدیده شدن و البته که رشد درد داره، درد زیادی که گاهی حس می کنی در تحملت نیست. اما این رو هم می دونم که خدا مهربونه و هیچ وقت برای بنده اش بد نمی خواد. این اتفاقات و مشکلات با وجود ظاهر ناخوشایندشون حتما باید خیر نهفته ای داشته باشن.  اگه این اتفاق نیافتاده بود و همه چیز طبق نقشه هامون پیش رفته بود، الان اوضاع جور دیگه ای بود، خوش و خرم طور. اما از کجا می تونستم مطمئن باشم که شرّ نهفته ای نداره؟

این ها و خیلی  بیشتر از این ها رو مدام با خودم مرور می کنم و خواستم ثبت شون کنم برای روزی در آینده _که امیدوارم چندان دور نباشه_ که بیام بخونمشمون و با خودم لبخند بزنم و بگم دیدی این هم گذشت!