ماجراهایی که از اخیرا همسایه هامون تعریف کردم زیاد شده! باید یه برچسب همسایه های ما براشون درست می کردم!
استرس ها و نگرانی های چند هفته اخیر تا حدود زیادی ختم به خیر شده، اتفاقی که مدت ها منتظرش بودیم افتاده و همه این ها خیلی خوبه و بسیار جای شکر داره. فقط نمی دونم چرا هیچ واکنش مثبتی در این رابطه درون من ایجاد نمی شه! این همه بی حسی که داره نگرانم می کنه از کجا میاد؟!
در رو که بعد از شنیدن زنگ های ممتد و متوالی باز می کنم، خانوم همسایه رو می بینم که با یه سینی بیضی طرح دار که داخلش دو تا لیوان لب طلایی چایی و یه قندون چینی کوچیکه جلوم ایستاده. یه بلوز سبز با دامن شلواری سبز و کرم پوشیده و یه گردنبند مروارید هم انداخته، یه تیپ متفاوت با هفته های اخیرش. سینی رو می ده دستم و به من که با تعجب نگاهش می کنم می گه امروز مراسم دارم این چایی ها رو هم آوردم واسه شما! به این قاطی شدن خاطرات و زمان و اتفاقات تو ذهنش در اثر آلزایمر که باعث حرف ها و رفتارها و سوالات بی ربط می شه _در حدی که گاهی یادش می ره خونه اش این جاس و تو فضای خونه قدیمیشه و حسابی گیج و کلافه می شه_عادت کردم، اما چایی آوردنش برای اولین بار بود!
یه جورایی خوشحال می شم از این که حال و هوا و تیپش عوض شده، چون چند هفته گذشته رو مدام مشکی تنش بود و بین حرفاش می گفت مامانم تازه فوت کرده، در حالی که مادرش سال هاست به رحمت خدا رفته! تشکر میکنم و سینی چایی رو میارم داخل، چایی ها که نه گرمه و نه مزه داره!
امان از پیری و آلزایمر و بی کسی...
یه جا از دعای کمیل هست که خیلی دوستش دارم _در واقع همه دعای کمیل رو دوست دارم بس که لطیفه و حرف دل!_ می گه: «یا رب اِرحم ضعفَ بدنی و رِقّةَ جلدی و دِقّةَ عظمی» خدای من رحم کن به ناتوانی بدنم و نازکی پوستم و باریکی استخوانم.
این روزا اگه دعای کمیل بخونم، حتما بعد از این فراز یه جمله دیگه اضافه می کنم: خدای من رحم کن به محدود بودن ظرفیتم. رحم کن که از لبریز شدنش می ترسم...
حالا دو تا مسأله ذهن من رو به خودش مشغول کرده! اول این که نکنه در حالی که با اون همزن فسقلی قدیمی کلی کیک پختم، با این یکی که بزرگ و حسابیه کار خاصی نکنم! دوم این که یکی از اجدادم _نور به قبرش بباره! _ اون قدری داشته که حتی منی که یکی از نتیجه های بسیارش بودم یه چیزی ازش بهم رسیده، اما با اوضاع کنونی فکر نمی کنم ما بتونیم چیز به درد بخوری حتی برای بچه هامون بذاریم، نوه و نتیجه پیشکش!!!
برنامه ام این بود که بچه ها حداقل تا دوره دبیرستان وارد فضای مجازی و شبکه های اجتماعی نشن و این دنیای پر هیاهو و بعضا پرخطر رو برای ما بزرگترها بذارن. اما به لطف شیوع کرونا و تعطیلی مدارس که آموزش مجازی رو باب کرد و بچه ها رو گوشی به دست، حالا به طور کامل و مفصل کار با شبکه های اجتماعی رو یاد گرفتن! فقط به کانال آموزشی مدرسه اکتفا نکردن، با دوستاشون گروه درست کردن، برای هم عکس و ویس فرستادن، تماس تصویری گرفتن و حتی با عکسای خودشون استیکر درست کردن... ، کارایی که من به شخصه بعد سی سالگی یاد گرفتم! (البته اعتراف می کنم این مورد آخر رو هنوز هم بلد نیستم!)
بله و این چنین فضای مجازی خیلی زودتر از حد تصور و انتظارم بخشی از زندگی بچه هام شد و راستش این من رو یه کم می ترسونه!
+امروز کارنامه آخر سال گل پسر رو گرفتم و بادیدن نتایج که بر خلاف انتظارم همه خیلی خوب بود و صحبت های معلم ها و مدیرشون خیالم نسبت به وضعیت امسال و سال تحصیلی آینده اندکی راحت شده!