759

یه مطلب دیگه هم راجع به همسایه ای که در پست قبل راجع بهش نوشتم یادم اومد که گفتم براتون تعریف کنم!
حدود پنج یا شش سال پیش بود که یکی از همسایه ها از سفر حج واجب برگشت، ولیمه داد و بقیه همسایه ها رو دعوت کرد. این بزرگترین دورهمی من با خانوم های همسایه بود که همه دور یه میز نشسته بودیم و از هر دری حرف زدیم، هر چند من بیشتر شنونده بودم! یکی از گویندگان اصلی این جمع مادر همین شخص فوق الذکر بود که تو حرف هاش تعریف کرد چند وقت قبل پسرش نامزد کرده، کلی هزینه کردن، برای عروس مفصل خرید کردن و حتی خانواده عروس هزینه مراسم نامزدی رو هم گردن اونا انداختن، اما بعد یه مدت متوجه شدن دختره تعادل روانی نداره و داروی اعصاب مصرف می کنه _راست و دروغش پای خودشون! _ این ها هم نامزدی رو به هم زدن! و ناراحت بود که خانواده عروس هیچ کدوم از هزینه های نامزدی و خریدها رو برنگردوندن و کلی پول از کفشون رفته! بعد از همه این ها گفت: «البته پسر من هنوز بچه اس! دست راست و چپش رو تشخیص نمی ده! بهتر که ازدواجش به هم خورد! حالا بره یه کم واسه خودش بچرخه، درس بخونه، کار کنه، بعدش ازدواج می کنه!» من که به نظرم پسر همسایه این قدر هم که مادرش می گفت بچه سال نرسیده بود، پرسیدم: «مگه آقا پسرتون چند سالشونه؟!» و فهمیدم هم سن شازده اس! شازده چند سال بود ازدواج کرده بود و دو تا بچه داشت اون وقت مادر این آقا عقیده داشت پسرش هنوز بچه اس دست راست و چپش رو تشخیص نمی ده!!! اون موقع خیلی تعجب کردم، اما با چیزهایی که بعدها از این آدم دیدم_خصوصا ماجرای اخیر_ متوجه شدم تشخیص مادرش کاملا درست بوده!!!

ماجراهایی که از اخیرا همسایه هامون تعریف کردم زیاد شده! باید یه برچسب همسایه های ما براشون درست می کردم! 

758

هفته پیش یه روز خانوم همسایه زنگ ما رو زد و با چهره ای بسیار ناراحت یه برگه کاغذ کوچیک داد دستم و گفت:  «اینو انداختن تو خونه ام، ببین چی نوشتن!» کاغذ حاوی چند خط فحش و بد وبیراه دست نویس با مداد بود و با لفظ پیرزن مزاحم تموم شده بود! به چهره غمگین خانوم همسایه نگاه کردم و نمی دونستم باید چی بگم. من به جای نویسنده این مزخرفات خجالت زده بودم! نمی تونستم درک کنم چه کسی و به چه هدفی تونسته چنین کاری بکنه. این بنده خدا که مزاحمتی برای کسی نداره! به خانوم همسایه گفتم هر کس این کارو کرده آدم بی شعوریه و شما اهمیت ندین. هر چند ذره ای از ناراحتیش کم نشد.
دیشب شازده گوشیش رو آورد و یه عکس از نوشته ای نشونم داد که تو تابلو اعلانات ساختمون زده بودن و مدیر ساختمون عکسش رو فرستاده بود. یه نوشته بی نام و نشون پر از گله و شکایت با لحن بی ادبانه از بازی کردن و سر و صدای بچه ها تو حیاط_که شامل بچه های ما و مدیر ساختمون و یکی دیگه از واحدها می شدن!_ مدیر ساختمون از این مدل اعتراض شاکی بود و عقیده داشت باید هر کس حرفی داره حضوری و محترمانه عنوان کنه. خصوصا که بازی بچه ها ساعت مشخص داره و حواسمون هست مزاحمتی برای بقیه همسایه ها نباشه. 
همین جور که به عکس نگاه می کردم یه جرقه ای تو ذهنم زده شد و همون موقع شازده پرسید: « به نظرت شبیه همون نوشته ای که تو خونه خانوم همسایه انداختن نیست؟!» گفتم: «چرا هست!» و بیشتر به فکر فرو رفتم که این کار کدوم یکی از همسایه ها می تونه باشه؟!
زیاد طول نکشید که معما به دست خانوم کوچولو حل شد! اومد و برامون و تعریف کرد امروز عصر که تو پارکینگ بازی می کردن، همسایه طبقه سوم اومده یه ورق زده رو تابلو و وقتی دختر همسایه اون رو خونده نوشته بوده که بچه ها سر و صدا می کنن! شازده ازش پرسید چه شکلی بود؟ مشخصات رو که داد معلوم شد تشخیصش درست بوده و فرد مورد نظر پسر علاف همسایه طبقه سومه که من از روز اولی که دیدمش و باز هر بار که می بینمش ناخودآگاه یه حس تنفر و انزجار میاد سراغم!
البته ناگفته نماند که دوبار هم قبلا سر جای پارک با این آقا بحثم شده بود، اونم نه جای پارک توی پارکینگ ساختمون _که هر واحد جای پارک خودش رو داره_ سر پارک کردن تو خیابون که محل عمومیه! یه بار گیر داده بود باید ماشینم رو از جلوی ساختمون بردارم و بذارمش توی پارکینگ چون تو کوچه جا نیست و می خواد ماشینش رو جای ماشین من بذاره! اون روز من بین دو تا رفت و آمد کم فاصله ماشین رو تو پارکینگ نذاشته بودم و هر چی می گفتم الان نمی‌تونم بیام ماشین رو بردارم اما نیم ساعت دیگه می رم و بعدش می تونه ماشینش رو جای من بذاره حالیش نمی شد و مدام زنگ آیفون رو می زد! یه بار هم تو یکی از خیابون های نزدیک خونه وقتی داشتم دنده عقب تو جای پارک  بین دو تا ماشین می رفتم تا یه خرید کوچیک انجام بدم، بی توجه به من و با زرنگ بازی گاز داد و اومد صاف تو جای مورد نظر من پارک کرد! نه به بوق زدن من اعتنایی کرد و نه اصولا به روش آورد که همسایه ایم! با پررویی گفت من یه دقیقه کار دارم زود میام و هر چی گفتم منم کارم طول نمی کشه و قبل از شما داشتم پارک می کردم، خودش رو به نشنیدن زد! اون وقت من مجبور شدم ماشین رو دورتر پارک کنم و بچه به بغل تا مغازه مورد نظر برم! اینا به جز رفتارهای بچگانه دیگه اش نظیر صدا کردن اعضای خانواده اش با صدای بلند توی راه پله ها و فریاد زدن هاش دم آیفونه که صداش واضح تو خونه ما میاد! دیروز هم شازده و مدیر ساختمون داشتن توی پارکینگ صحبت می کردن که این آقا میاد و میگه بچه های شما با دوچرخه به ماشین من زدن! مدیر ساختمون عذرخواهی می‌کنه و می گه من بهشون تذکر می دم اما شازده می گه نشون بدین کجا رو زدن و اگه خسارتی به شما وارد شده من باید جبران کنم! بعد وقتی پسر همسایه مِن مِن کنان خط سیاهی که روی سپر ماشینش افتاده رو نشون می ده شازده قاطع می گه این نمی تونه رد دوچرخه باشه و کاملا مشخصه رد سپر ماشینه و یه ماشین تو خیابون بهش زده! 
حالا معلوم شد اعتراض نامه دیروزش به خاطر انتقام از شازده و توهین نامه اش برای خانوم همسایه به این دلیل بوده که چند وقت پیش پدرش از این خانوم برای این که پسرش ماشینش رو تو پارکینگ خالی ایشون بذاره اجازه گرفته، اما بعد خانوم همسایه به خاطر آلزایمر یادش رفته چنین اجازه ای داده و تو جای پارکش چند تا جعبه خالی گذاشته که دیگه کسی پارک نکنه! هر چند که جناب همسایه هر بار جعبه ها رو کنار زده و ماشینش رو اون جا پارک کرده! 
حداقل خیالم راحت شد که این حس انزجار و تنفری که هر بار با دیدن این آدم به من دست می داده بی دلیل نبوده و این شخص اصولا آدم نفرت انگیزیه! 

757

استرس ها و نگرانی های چند هفته اخیر تا حدود زیادی ختم به خیر شده، اتفاقی که مدت ها منتظرش بودیم افتاده و همه این ها خیلی خوبه و بسیار جای شکر داره. فقط نمی دونم چرا هیچ واکنش مثبتی در این رابطه درون من ایجاد نمی شه! این همه بی حسی که داره نگرانم می کنه از کجا میاد؟! 

756

برای صبح و بعدازظهر پنجشنبه ام کلی کار ردیف شده بود که دوستم هم تماس گرفت و گفت بیام برای موهای دو رنگ شده اش یه کاری بکنم که قراره بعد چند ماه بره منزل مادرشوهرش و با این موها نمی خواد بره! قبلا تو بهمن ماه موهاش رو دکلره و بلوند کرده بودم. البته اون موقع می خواست بره پیش یکی دیگه از دوستاش که آرایشگر حرفه ایه اما قیمتش رو که شنید دست به دامن من شده بود! منم با رنگ و دکوکرم و اکسیدان راهی خونه شون شدم و رنگی براش درآوردم که وقتی چند روز بعدش همون آرایشگر حرفه ای دیده بود، ازش پرسیده بود این دوستت که موهاتو رنگ کرده آرایشگره؟ خیلی یه دست و خوب شده!
خلاصه که یه وقتی وسط کارای صبح و بعدازظهرم جور کردم و یه سری هم برای انجام امور زیبایی به دوستم زدم! ریشه موهاشو دکلره کردم و بعدش رنگساژ، هر چند رنگساژ اول رو دوست نداشت و دوباره رنگساژ گذاشتم که نتیجه مورد پسند قرار گرفت!
دو هفته قبل هم موهای مامان جان رو بلوند کردم. می خواست موهای تیره اش کاملا روشن بشه که وقتی ریشه های سفیدش درمیاد زیاد تو چشم نزنه. بعد چون آرایشگاه همیشگیش قیمت بالا می گرفت و مامان هم با کمردرد شدیدش نمی تونست چند ساعت اون جا بشینه تا کارش انجام بشه، من دواطلبانه قبول کردم موهاشو دکلره و رنگ کنم! شکر خدا نتیجه اون هم خوب دراومد. البته دقیقا رنگی که اول کار مدنظرمون بود نشد، اما همین که موهاش نسوخت و رنگ نهایی به زرد و نارنجی نمی‌زد من از خودم راضی بودم!!!
اگه براتون سوال شده که آیا من دوره آرایشگری دیدم، باید خدمتتون عارض بشم که سال ها قبل وقتی دبیرستانی بودم یه دوره کوتاه آموزش پیرایش در حد یادگیری اصلاح صورت و چند مدل اصلی کوتاهی مو رو گذروندم. اما در مورد رنگ و دکلره به خاطر علاقه شخصی با فیلم ها و مطالب آموزشی اینترنتی و آزمون و تجربه رو موهای خودم و گاهی هم موهای مامان یه چیزایی یاد گرفتم.

755

دیشب برای دوستم که تازه ماشین ظرفشویی خریده بود و راجع به شوینده مناسب و میزان تمیز کنندگی ماشین ازم پرسیده بود توضیح داده و گفته بودم ماشین ظرفشویی من که خیلی خوب و تمیز می شوره، حتی با این که من هیچ وقت ظرفا رو قبلش با دستمال کشیدن یا آب زدن تمیز نمی کنم. بعد آخر شب که خواستم ماشین انباشته از ظرف کثیف رو روشن کنم، روشن نشد که نشد!!! امتحان کردن چند باره امروز هم جواب نداد و ایستادم پای سینک ظرفشویی تا ظرف های صبحانه و ناهار امروز به علاوه ظرف های دو روز گذشته رو بشورم! بعد چهل دقیقه کار و پر شدن جا ظرفی کوچیک کنار سینک، پارچه ضخیمی که روی کابینت کنار سینک پهن کردم و آب کش بزرگی که روی میز آشپزخونه گذاشتم، با بریدن دستم موقع کشیده شدن به لبه ظرف در دار شیشه ای که قبل این نمی دونستم چندان صاف و صوف نیست، شکستن یک لیوان در اثر سر خوردن ظرف های روی هم و شکسته  شدن سر دو تا از ناخن هام بالاخره پروژه ظرفشویی رو به اتمام رسوندم!_خسته نباشم!!! _ حالا بماند که این وسط سه بارهم  خانم همسایه که ذکر خیرش در پست بالا رفت اومد زنگ زد و هر سه بار هم گفت که خواهرم از ظهر قرار بود بیاد دنبالم اما نیومده و من اگه شب رو این جا بمونم مشکلی نداره؟! باز هم یادش رفته بود این جا خونه اشه و من عین هر سه بار رو با دستای خیس و کفی براش توضیح دادم که این جا خونه خودشه و هیچ مشکلی نیست که بمونه!
باید زنگ بزنم به شرکت خدمات پس از فروش ظرفشورِ عصای دستم تا بیان و ببینن مشکلش چیه که واسه من ادا درمیاره؟ نکنه جنبه نداشته ازش تعریف کنم؟! 
راستش اخیرا از خراب شدن وسیله ها، شکستن ظرف ها و کلا هر نقص و کمبودی که بخواد تو خونه ایجاد بشه می ترسم! می ترسم چون با این اوضاع بالا رفتن بی وقفه و بی توقف قیمت ها جبران کردن خرابی ها یا به سادگی امکان پذیر نیست یا کلا امکان پذیر نیست! 


754

در رو که بعد از شنیدن زنگ های ممتد و متوالی باز می کنم، خانوم همسایه رو می بینم که با یه سینی بیضی طرح دار که داخلش دو تا لیوان لب طلایی چایی و یه قندون چینی کوچیکه جلوم ایستاده. یه بلوز سبز با دامن شلواری سبز و کرم پوشیده و یه گردنبند مروارید هم  انداخته، یه تیپ متفاوت با هفته های اخیرش. سینی رو می ده دستم و به من که با تعجب نگاهش می کنم می گه امروز مراسم دارم این چایی ها رو هم آوردم واسه شما! به این قاطی شدن خاطرات و زمان و اتفاقات تو ذهنش در اثر آلزایمر که باعث حرف ها و رفتارها و سوالات بی ربط می شه _در حدی که گاهی یادش می ره خونه اش این جاس و تو فضای خونه قدیمیشه و حسابی گیج و کلافه می شه_عادت کردم، اما چایی آوردنش برای اولین بار بود!

یه جورایی خوشحال می شم از این که حال و هوا و تیپش عوض شده، چون چند هفته گذشته رو مدام مشکی تنش بود و  بین حرفاش می گفت مامانم تازه فوت کرده، در حالی که مادرش سال هاست به رحمت خدا رفته! تشکر می‌کنم و سینی چایی رو میارم داخل، چایی ها که نه گرمه و نه مزه داره! 


امان از پیری و آلزایمر و بی کسی...


753

صبح امروز رو زودتر از روزای قبل بیدار شدم فقط به عشق خوردن چیز کیکی که دیشب قبل خواب برای رفع بی حوصلگی پخته بودم! چیز کیک ژاپنی فوق العاده نرم و لطیف و خوش طعمی که هم مواد اولیه اش زیاد بود و همه باید با ترازو وزن می شد، هم مراحل پختش نسبتا طولانی بود. گذاشته بودم یه روز که خیلی حال و حوصله دارم برم سراغ پختش، اما دیشب وقتی خیلی کلافه بودم و دنبال چیزی که حال و هوام رو عوض کنه یه دفعه هوس کیک پزی به سرم زد، اونم از نوع پر دنگ و فنگش!  البته که همزن جدید هم باید تو عمل تست می شد! 
مایع کیک رو که با دقت آماده کردم، ریختم تو قالب، گذاشتمش تو فر و خدا خدا کردم نتیجه خوب دربیاد و حالم گرفته نشه! بعد از چهل و پنچ دقیقه از فر در اومد، نرم و پنبه ای، پف کرده و خوش بو، همون شکلی که دلم می خواست! از تو قالب درش آوردم، یه مقدارم قربون صدقه اش رفتم و گذاشتمش رو میز آشپزخونه برای صبحانه! با همه اهل منزل هم اتمام حجت کردم که هیشکی به این کیک دست نمی زنه تا فردا صبحانه با هم بخوریمش، وگرنه بعید نبود تا من بیدار بشم چیزی ازش باقی نمونه! و این چنین یه صبحانه خانوادگی خوش طعم و دلچسب رو با حضور افتخاری چیز کیک ژاپنی برگزار کردیم بلکه روز خوشی رو در پیش داشته باشیم! 

کدبانوی تنبل شده درونم بهم تلنگر می زنه که برای عوض شدن حال و هوام باید به آشپزی رو بیارم، سفت و سخت! 

752

یه جا از دعای کمیل هست که خیلی دوستش دارم _در واقع همه دعای کمیل رو دوست دارم بس که لطیفه و حرف دل!_ می گه: «یا رب اِرحم ضعفَ بدنی و رِقّةَ جلدی و دِقّةَ عظمی» خدای من رحم کن به ناتوانی بدنم و نازکی پوستم و باریکی استخوانم.

 این روزا اگه دعای کمیل بخونم، حتما بعد از این فراز یه جمله دیگه اضافه می کنم: خدای من رحم کن به محدود بودن ظرفیتم. رحم کن که از لبریز شدنش می ترسم...

751

روایته که پدربزرگ مادری مامانم، فردی بوده بسیار ثروتمند! کلی باغ و زمین تو شهر خودشون داشته وکلی بروو بیا و البته کلی هم بچه! اون طور که مادربزرگم می گه دوازده تا بچه بودن که سه تاشون تو بچگی از دنیا رفتن. این جد بزرگوار ما وقتی مامانم یه بچه دو سه ساله بوده به رحمت خدا می ره یعنی بیش از پنجاه سال قبل، اما به دلیل زیاد بودن ملک و املاک و تعداد بچه ها هنوز که هنوزه بخشی از این اموال تقسیم نشده باقی مونده!!! چون این نُه تا خواهر و برادر محترم تو تمام این سال ها سر فروختن یا نگه داشتن و چه طوری تقسیم کردن ارثیه شون با هم اختلاف داشتن و هر از گاهی بعد کلی حرف و حدیث و شور و مشورت یه تکه اش فروخته و تقسیم شده! طبق آخرین آمار واصله چند ماه قبل یکی از زمین ها بعد مدت ها جدال فروخته شده و یه پول نسبتا بزرگی رسیده به مادربزرگ من که می شه دختر کوچیکه خانواده و هیچ وقت هم خودش رو قاطی این دعاوی ارث و میراثی نمی کنه! و از اون جایی که مادربزرگ عزیز بنده خیلی هم دست و دلباز تشریف دارن این پول رو بین خودش و سه تا بچه هاش به نسبت مساوی تقسیم کرده و در نتیجه یه پولی هم نصیب مامان من شده!
  مامان جان هم چند هفته پیش در یه اقدام کاملا بی سابقه به من گفت که بهم از این پول می ده تا برای خودم یه همزن بخرم! چون وظیفه پخت کیک تولدهای خانواده چند سال متوالی به عهده من بود تا این که همزنم که کادوی عروسیم از طرف یه فامیل دور بود سوخت و من یه سال و اندی همزن نداشتم و کیکی نپخته بودم. بعد وقتی حرف کیک های من و این که وسیله درست کردنش رو ندارم شد، مامان یهو گفت اصلا من بهت پول می دم بری همزن بخری این همه وقته نتونستی بخری! اولش هم گفت بهم قرض می ده ولی بعدا یواشکی گفت نمی خواد پس بدی!
در نتیجه بنده خیلی خوش خوشان همراه شازده در مورد همزن های موجود در بازار سرچ کردیم و اطلاعات به دست آوردیم، البته برای چندمین بار! قبل از این هم دو سه باری دنبالش رفته بودیم ولی هربار به خاطر قیمت های بالا و وجود خرج های مهم تر منصرف شده بودیم! به هر حال من می خواستم اگه قرار بر خریده یه هم زن کاسه دار درست و حسابی بخرم! بعد کلی گشتن و گیج شدن، یه فروشنده از تبلیغات دیوار پیدا کردیم که خیلی با صبر و حوصله عکس انواع مدل ها و توضیحات و قیمت هاشون رو برامون فرستاد و به همه سوالاتمون جواب داد تا بالاخره همزن خریداری شد!

حالا دو تا مسأله ذهن من رو به خودش مشغول کرده! اول این که نکنه در حالی که با اون همزن فسقلی قدیمی کلی کیک پختم، با این یکی که بزرگ و حسابیه کار خاصی نکنم! دوم این که یکی از اجدادم _نور به قبرش بباره! _ اون قدری داشته که حتی منی که یکی از نتیجه های بسیارش بودم یه چیزی ازش بهم رسیده، اما با اوضاع کنونی فکر نمی کنم ما بتونیم چیز به درد بخوری حتی برای بچه هامون بذاریم، نوه و نتیجه پیشکش!!!



750

برنامه ام این بود که بچه ها حداقل تا دوره دبیرستان وارد فضای مجازی و شبکه های اجتماعی نشن و این دنیای پر هیاهو و بعضا پرخطر رو برای ما بزرگترها بذارن. اما به لطف شیوع کرونا و تعطیلی مدارس که آموزش مجازی رو باب کرد و بچه ها رو گوشی به دست، حالا به طور کامل و مفصل کار با شبکه های اجتماعی رو یاد گرفتن! فقط به کانال آموزشی مدرسه اکتفا نکردن، با دوستاشون گروه درست کردن، برای هم عکس و ویس فرستادن، تماس تصویری گرفتن و حتی با عکسای خودشون استیکر درست کردن... ، کارایی که من به شخصه بعد سی سالگی یاد گرفتم! (البته اعتراف می کنم این مورد آخر رو هنوز هم بلد نیستم!)

بله و این چنین فضای مجازی خیلی زودتر از حد تصور و انتظارم بخشی از زندگی بچه هام شد و راستش این من رو یه کم می ترسونه!


+امروز کارنامه آخر سال گل پسر رو گرفتم و بادیدن نتایج که بر خلاف انتظارم همه خیلی خوب بود و صحبت های معلم ها و مدیرشون خیالم نسبت به وضعیت امسال و سال تحصیلی آینده اندکی راحت شده!