بارون، اولین بارون پاییزی ، با رعد و برق های شدید، با صدای باد و برگ، خنک شدن یهویی هوا... یه عالم کیف و لذت داره. پاییز واقعا اومده، فصل محبوب من! روزای طولانی و گرم و آفتاب داغ رفته. تابستون دیگه تموم شده و من خیلی خوشحالم!!! امسال فهمیدم تابستونو اصلا دوست ندارم و بیشتر از همیشه از اومدن پاییز خوشحالم! کاش این بارون یه تلنگر باشه برای در اومدن از این رخوت طولانی تابستونی...
آدم بی کار و کسل شده چی کار می کنه؟! یه هفته اس دارم سریال آلیاس می بینم
با سرعت بالا! حدود دو سال پیش فصل اولش رو دیدم ولی بقیه اش دستم نرسید و موندم
تو خماری تا هفته پیش که کل دی وی دی های اورجینالش رو یافتم. بد جوری اعتیاد
آوره! این قدر اتفاقات جدید و غیر منتظره میافته که مدام می خوام ببینم بقیه اش چی
میشه! اگه به داستان های جاسوسی، معمایی و
جنایی علاقه مندین نباید دیدنش رو از دست بدین! شخصیت اول فیلم یه دختر جوونه به
اسم سیدنی که برای سازمان سیا کار می کنه. نقششو عالی بازی می کنه ولی من اصلا از
قیافه اش خوشم نمیاد! چند بار اون موقع که فصل اولش رو می دیدیم به شازده گفتم
هنرپیشه خوش قیافه تر از این نداشتن؟! البته این که ازقیافه نقش اول یه سریال خوشت
نیاد اصلا قضیه مهمی نیست، ولی وقتی یکی بعد چند وقت ببیندت و بگه تو آلیاس رو
دیدی و بگی یه مقدارش رو دیدم، بعد برگرده راست تو چشمات نگاه کنه و بگه تو خیلی
شبیه سیدنی هستی، اون وقت شاید مهم بشه! بهش گفتم:"وای خدا نکنه. اون کجاش شکل منه؟! اصلا از قیافه اش خوشم نمیاد!" ولی اصرار داشت
خوشگله و خیلی هم شکل منه! چند نفر دیگه هم تاییدش کردن!
حالا که دوباره دارم سریال رو می بینم هی تو قیافه دختره دقیق می شم
و پیش خودم می گم قیافه این هیچ ربطی به
قیافه من نداره. من خیلی خوشگل ترم!!! یعنی خودشیفتگی
تا این حد!!!
اون سالی که فارغ التحصیل شدم، نزدیک مهر مامانم گفت:"امسال چه حالی بشی روز اول مهر وقتی ببینی همه دارن می رن مدرسه و دانشگاه ولی تو خونه ای! دلت می گیره!" گفتم:"نه! برای چی دلم بگیره؟! خیلی هم خوشحالم که امسال بعد 16 سال درس خوندن استراحت می کنم!" روز اول مهر تو هال خواب بودم که از سر و صدای دخترهای همسایه واحد روبرویی بیدار شدم. یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک 7 صبحه و فهمیدم دارن می رن مدرسه. خیلی حس خوبی بهم دست داد که دیگه لازم نیست صبح زود بیدار بشم و برم به سوی کسب علم و دانش! گفتم:"آخیش! امروز راحت می خوابم. خدایا شکرت!!!" و این حس خوشحالی از اتمام تحصیلات رو از اون روز داشتم تا همین چند روز پیش!
اما امسال یه جوریم، دلم انگار تنگ شده برای اون جنب و جوش اول مهر، برای کلاس درس، دیدن همکلاسی ها بعد چند ماه، شیطنت ها وبگو بخندها، حرص خوردن از دست معلم ها و استادها، برای تحرک و تلاش...
دقیقا ده سال پیش بود که وارد دانشگاه شدم با کلی اشتیاق و انگیزه و هدف های بزرگ. می خواستم همه قله های موفقیت رو فتح کنم! وقتی روز اول مهر از سر در دانشکده حقوق گذشتم پامو محکم کوبیدم روی زمین و گفتم آهای دانشکده حقوق! من اومدم!... دلم برای اون گُلی تنگ شده، برای اون همه شوق و ذوقش، برای اون همه نقشه و هدفش، اون همه انرژی و انگیزه اش. برای اون گلی که هیچ شباهتی به گلی تنبل و بی حال این روزا نداره. دلم خیلی براش تنگ شده...
این روزا بیشتر از هر وقت دیگه سعی می کنم روی داشته هام تمرکز کنم نه نداشته ها. به وضعیت چند سال قبلمون فکر می کنم که چه قدر مشکل داشتیم، شازده تقریبا بیکار بود و ما عمیقا بی پول، فشارها و کشمش های ناشی از اون ... اون روزا گاهی این قدر نا امید می شدم که فکر می کردم اوضاع یا اصلا درست نمی شه یا حالا حالاها تغییری نمی کنه. ماه رمضون پنج سال پیش بود که بعد این که ماشینمون رو به ناچار فروختیم شازده به زحمت تونست یه موتور بخره و من که عشق موتور بودم واقعا خوشحال شدم! هر چند که این خوشحالی زیاد دووم نیاورد و دو روز بعدش تصادف کردیم، بینی من شکست، کارم به بیمارستان کشید و هنوز هم جای محو بخیه بالای بینیم مونده. حالا یه مدته شازده دنبال خرید یه ماشین مدل بالاس و من هر چند با این مساله اصلا موافق نیستم اما مدام خدا رو شکر می کنم که تو این پنج سال این قدر وضع عوض شده که از موتور برسیم به ماشینی که اصلا تو تصورم نمی گنجید یه روز بتونیم بخریم! این روزا عمیقا معنی "ان مع العسر یسرا" رو می فهمم. راستش تو اون روزای سخت اصلا انتظار نداشتم بعد چند سال اوضاع مرتب بشه ولی لطف خدا همیشه بزرگ تر از تصور ماست...
و این چند روز اخیر باز هم بیشتر قدر داشته هامو می دونم. وقتی که شب راحت و آروم سر جام می خوابم در حالی که کمتر ازهزار کیلومتر دورتر خونه خیلی از هم وطنای آذریم روی سرشون آوار شده... این زلزله فقط زمین رو تکون نداده دلای خیلی از ما رو هم تکون داده که مشکلات زندگی رو این قدر بزرگ نبینیم و بفهمیم این که سقفی بالای سرمونه و اعضای خانواده کنارمون می تونه نهایت خوشبختی باشه...
پ.ن 1: با توجه به همه مطالب بالا خیلی سعی می کنم به شازده گیر ندم که چرا به جای نوسازی خونه که واقعا بهش نیازه می خواد بره یه ماشین مدل بالا بخره که واقعا بهش نیاز نیست، ولی راستش نمی تونم زیاد موفق باشم!
پ.ن2: این چند روزی که در عالم بلاگستان ناپیدا بودم به دلیل بی اینترنتی بود و بی حال و حوصلگی مفرط! یعنی به حالیم که مرغ کرچو رو سفید کردم!
رسیدیم به نطقه اوج ماه رمضان، به شب های قدر...
خدایا! این شب ها اگر میاییم فقط به عنایت تو و به امید لطف و کرم توست که ما دست خالی هستیم و رو سیاه...
همه مون کم و زیاد گرفتاریم و حاجت دار. ما این جا شاید بیشتر از آدم های دور و برمون از احوالات و مشکلات هم با خبر باشیم. بیاین این شب ها بیشتر به یاد هم باشیم و هم دیگه رو دعا کنیم. انشاالله به حق این شب های با برکت گره از کار همه باز بشه.
پ.ن: تو بازی وبلاگی سفره آسمانی جوگیریات شرکت کردم. عکس سفره افطار ما رو می تونین این جا ببینین!(شماره 28)
خونه تکونی تموم شد.
همه جا جارو شده و دستمال کشیده شده
سرویسها شسته شده
اتاق ها مرتب شده
خریدها انجام شده
یخچال تمیز و پر شده...
همه چی آماده اس برای ورود یه مهمون عزیز.
این خونه تکونی از خونه تکونی عید برام راحت تر بود و شیرین تر! زیاد خسته ام نکرد،با عشق بود!
البته که اینا کافی نیست. مهم تر دله که باید تکونده بشه و تمیز.
می دونم چند وقته خیلی بد شدم. خیلی الکی گیر دادم که چرا فلانی اینو گفت و بهمانی این کارو کرد و اون کارو نکرد. من این جوری نبودم، باید همون گلی قبلی بشم حتی بهتر! این چند روزه خیلی فکر کردم که زندگی ارزش این حرفا رو نداره. مگه من خودم چه تحفه ایم که از بقیه ایراد بگیرم؟ حیفه این روزای خوبه که با این فکرا و این توقع ها خراب بشه.حیفه دله که سیاه بشه. دیشب یکی کسایی که یه مدت بخودی ازش دلگیر بودم گفت ماه رمضون داره میاد همدیگه رو حلال کنیم. دلم گرفت. خجالت کشیدم از خودم... می خوام مهربون تر باشم...
ماه قشنگ خدا پشت دره. ماهی که آغوش خدا بیشتر از همیشه بازه و بنده هاشو محکم تر به خودش می چسبونه. این جا همه از احوالات و درد دلای هم باخبریم. دل شکسته و قلب بی قرار زیاده، پدر و مادرای مریض، گیر و گره ها... دعا کنیم برای هم. موقع افطار و سحر به یاد هم باشیم...
این روزها تمایل شدیدی دارم به این که یه couch potato واقعی باشم!!! تا می تونم بخوابم و بعدش هم لم بدم یه گوشه و هیچ کار به دربخوری انجام ندم! همه تو بهار دچار احساس رخوت و خواب آلودگی میشن من تو تابستون! این قدر برام سخت شده که صبح ها بلند شم بخوام برم سر کار! انگار یکی کتکم می زنه!!! دو روز اول هفته تمام وقت دنبال کارام بودم و کل شهرو گز کردم تا یه سر و سامونی به اوضاع بدم و نخوام زیاد تو این گرما بیرون برم. بیشتر کارا انجام شد. مونده یکی دو مورد که باید آقای هم وکیل باشه اونم شکر خدا رفته مسافرت تا اواسط هفته آینده!
البته شما هیچ خیال نکنین با وجود یه وروجکی به نام گل پسر couch potato شدن عملیه! اینا صرفا رویاهای منه!!!
دیشب همه مون خونه مامانیم بودیم. خاله مامانم از شهرستان اومده بود رفتیم دیدنش. موقع برگشتن من خیلی دلم می خواست یکی از سه قلوها رو با خودم بیارم. دختره رو! ولی هر چی گفتم داداشم نذاشت! گفت تو گل پسر رو نگه داری کافیه!!! قرار شد یکیشون بره خونه مامانم بقیه هم خونه خودشون بمونن. هیچ کس درک نکرد من چه قدر دلم یه نوزاد دختر می خواد!!! (برای یه شب البته!)
دیروز بالاخره برادر من و برادر شازده شاخ غولو شکوندن و تو یه حوزه امتحانی کنکور دادن که حالا یک ماه و اندی دیگه معلوم می شه چه دسته گلی به آب دادن! دیشب خونه مامان شازده بودیم. برادرش که انگار از زندان آزاد شده باشه حسابی خوش و خرم بود و کلی فیلم خریده بود که ببینه! مامانش مدام می گفت باید یه هفته دیگه هم درس بخونی برای کنکور آزاد. (این پست رو که یادتونه؟!) ولی من بهش می گفتم اصل این بود. دیگه برو خوش باش. تو یه هفته قرار نیست اتفاقی بیافته!!!
جاری جان هم که چند ماه اخیر حسابی باهاش زبان کار کرده بود می گفت من کاری به هیچی ندارم فقط بگو زبانت رو خوب زدی یا نه!!!
بعد من یاد روز کنکور خودم و حس و حال رهایی که بعدش داشتم افتادم. این که با آرامش و شوق و ذوق این که بالاخره خلاص میشم رفتم سر جلسه کنکور! این که نتیجه همونی شد که می خواستم و مطمئن بودم می شه! که چه قدر اون تابستون بهم خوش گذشت، که چه آرامش و امیدی داشتم، چه قدر هدف های بزرگ و رویاهای دور و دراز تو سرم بود... درست ده سال پیش!
شب موقع برگشتن شازده یه سی دی جدید گذاشته بود چند تا آهنگ که رفت جلو رسید به دو تا آهنگی که اون تابستون خیلی گوش می کردم. و از اون جایی که آهنگ ها برای من خیلی خاطره ساز و خاطره انگیزن به طور عجیبی پرت شدم به ده سال پیش! برام جالب بود که تقریبا متن شعرها رو بعد این همه وقت یادم بود و با خواننده هم سرایی می کردم!
دیگه هیچ تابستونی اون تابستون نشد! سال بعدش فکرم درگیر جواب دادن به خواستگاری شازده بود، سال بعدترش مشغول خرید جهیزیه بودم... یاد همه تابستونای دوران بچگی و نوجوونی یه خیر. چه شور و حالی داشتم، چه قدر بهم خوش می گذشت. کتاب خوندن، کلاس های تابستونی، استخر، فیلم ویدیویی های کرایه ای... مثل حالا نبود که هیچ فرقی با بقیه فصل ها نداشته باشه جز گرما و کلافگی!!!
این روزها خیلی فکر می کنم خیلی! و این برای منی که کلا چند ساله فکر کردن اساسی رو تعطیل کردم و همه اش سعی می کن آرامش داشته باشم و خوش بگذرونم قدم مهمی محسوب می شه! به هدفم از زندگی فکر می کنم، به این که آخرش چی می شه، دارم کجا می رم، این شیوه زندگی بعدا پشیمونم می کنه یا نه... به خودم به یه سری اهداف و اعتقاداتم که مدتیه برام کم رنگ شده و دلم نمی خواد این جوری باشه.به این که باید بهتر بشم، مهربون تر، صبورتر... به کارم به این که یه مدته نسبت بهش دلزده و بی حوصله شدم، به این که اصلا ادامه با این وضع ارزشش رو داره یا نه، یه مدت بذارمش کنار یا نه...
خلاصه کله ام پره از فکرای جور و واجوریه که میان توش، یا می رن یا می مونن! باید تصمیمات جدیدی بگیرم...
گل پسر مدتیه خیلی نسبت به من مهربون تر شده. این همه توجه و محبتش غرق لذتم می کنه و وادارم به این که مادر بهتری باشم. پروژه از پوشک گرفتنش هم شکر خدا به جاهای خوبی رسیده! ممنون از راهنمایی ها و کمک های فکریتون. مخصوصا ممنون از سحر که برام تو مشهد دعا کرد!
هنوز اینترنتم قطعه و احتمالا یه مدت نمی تونم براتون کامنت بذارم یا به همه کامنت ها جواب بدم. پای کم لطفی نذارید! این هم دو تا آپ تو یه روز به جبران یک هفته ای که آپ نکردم!!!
انشاالله اعیاد شعبانیه براتون مبارک باشه و به حق مولودهای عزیز این ماه به همه خواسته های خوبتون برسین. التماس دعا.
چه قدر امسال غبطه خوردم به حال کسایی که رفتن اعتکاف. چه قدر دلم می خواد یه بار روزی منم بشه...
امروز بعد دادگاه رفتم مسجد نزدیک مهد گل پسر که نماز بخونم. نماز جماعت تموم شده بود ولی دور تا دور خانم های معتکف نشسته بودن، قرآن می خوندن و دعا می کردن. فضا خیلی لطیف و معنوی بود. پر از آرامشم کرد...
بالاخره خدا توفیق داد و امروز روزه گرفتم. اولین روزه قضای دوران بارداری! عصر تو یه خواب شیرینی بودم که موبایلم زنگ خورد. خواب آلو پیداش کردم و جواب دادم. آقای وکیل بود. گفت:"خانم گلابتون یه سوال! شما امروز روزه ای؟!" گفتم:"بله!" گفت:"دیدم خیلی رنگ و رو پریده بودین. بعدا فکر کردم باید روزه باشین. زنگ زدم بگم میشه منو خیلی دعا کنین؟!!!"
بازیگوش و پرنیان عزیز، اعتکافتون قبول. خوش به سعادتتون.
بعدا نوشت: گیسو یه ختم قرآن گذاشته برای مادر مرحوم مینای عزیز. هر کس از دوستان مایله شرکت کنه لطفا بره این جا.