اسفند امسال رو دوست دارم. اسفند که دوست داشتنی هست, اما برای منی که اسفند پارسال و پیرار سالم _هر کدوم به یه دلیلی_ تلخ بود و پر از غصه و نگرانی, پر از شب بیداری های با تشویش و فکر و خیال, پر از بغض های قورت داده و حرف های نگفتنی, اسفند امسال یه رنگ دیگه داره.
می ترسیدم از این که باز اسفند بیاد و اوضاع خوب نباشه, که باز هم دلم پر غم باشه, اما حالا که بیش از یک سومش در آرامش گذشته, که امشب کیک تولد یک ماهگی خانم کوچولو رو خوردیم, که این چند روزه دلو زدم به دریا و خانم کوچولو به بغل راه افتادم تو خیابونا و قاطی شلوغی دم عید شدم _ هر چند با این هیکل از فرم افتاده, جز یه جفت کتونی به خیال این که باهاش بعد تعطیلات برم پیاده روی, نتونستم بخرم!_ که اولین رستوران چهارنفره مون رو در کمال با شخصیتی خانوم کوچولو! رفتیم, که با شازده برنامه می چینیم برای عید و سریال جور می کنیم که تو تعطیلات ببینیم... حالا, می تونم بگم اسفند قشنگه و پر از حس های خوب!
دوست دارم سبزه سبز کنم, چند تا گلدون جدید بگیرم, برم شهر کتاب و چند تا رمان درست و درمون بخرم, یه رنگ خوشگل رو موهام بذارم ... دلم می خواد اسفند امسال خیلی خوشایند باشه.
خدا رو هزاران بار شکر که که همه اون اتفاق های بدجور سال های قبل, ختم به خیر شد و این اسفند رو به جای گذروندن با غصه و نگرانی, با دختر کوچولوم می گذرونم. که شب بیداری هام نه از فکر و خیال های ناخوشایند و دلهره آور, که به خاطر گریه ها و نق زدن های خانم کوچولوئه که هنوز روز و شبش رو پیدا نکرده! خدایا خیلی شکرت...
تازه خونه تکونی هم ندارم! کارامو قبل به دنیا اومدن خانم کوچولو انجام دادم!
+ شدیدا دلم می خواد برای عید خودم شیرینی درست کنم! کسی دستور یه شیرینی راحت و خوشمزه رو داره آیا؟!
++ این چند روزه کلی حرف داشتم و چند تا پست هم تو ذهنم نوشتم, اما فرصت و تمرکز کافی برای این جا نوشتنشون نداشتم!
انگار دارم بزرگ تر می شم, مثل کرم ابریشمی که داره پروانه می شه. حس می کنم پایان انتظار خیلی نزدیکه و بیشتر از دلهره و نگرانی, آرامش دارم. خودمو کامل سپردم دست خدایی که منو واسطه خلقت یکی از بنده هاش کرده و اشک تو چشمام جمع می شه از تصور مهربونیش نسبت به من وقتی می دونم فقط یه ذره کوچیک از این مهربونی رو تو وجود من نسبت به بچه هام گذاشته...
اگه طی چند روز آینده خبری از من نشد بدونین رفتم برای زایمان.
خیلی خیلی برای من و خانم کوچولو دعا کنین.
دلم می خواد یه نفر برام یه بغل کتاب بیاره. از این کتاب هایی که وقتی دستت می گیری, دیگه دوست نداری بذاری زمین و می بردت به یه حال و هوای دیگه.
یکی برام چند تا سریال باحال بیاره. از این سریالایی که دلت بخواد پشت سر هم دی وی دی هاش رو بذاری و ببینی تا وقتی دیگه چشمات جواب نده.
یکی باشه که به زورم شده راهم بیاندازه و ببردم پیاده روی تو یه پارک کف پوش شده از برگای پاییزی, پا به پای راه رفتن پنگوئنی من بیاد و بعد هم وقتی خسته شدیم بریم یه گوشه بشینیم, چایی بخوریم, گرم بشیم.
یکی... بسه دیگه, زیاد می شه! همین چند تا یکی هم که باشن, اصلا یکی از این چند تا یکی هم که باشه, قطعا کلی حال منو خوب می کنه! هر چند که اینا همه اش وصف العیش بود به نیت نصف العیش تو این روزای گهگاه به شدت کسل کننده...
+به علت این که لینکدونیم دیر بالا میومد و گاهی گیر می کرد مجبور شدم حجمشو کم کنم و لینک وبلاگ هایی رو که دیر به دیر آپ می کنن حذف کنم. کسی دلگیر نشه از ما لطفا!!!
حالا که روز به روز به پایان بارداری نزدیک می شم و طبق تیکر پایین آمارگیر وبلاگ هفته 33 رو هم تموم کردم, بیشتر از هر چی می خوام از این هفته های باقی مونده بیشترین استفاده رو بکنم و این دوران خاص رو که دیگه احتمالا! تکرار نمی شه, شیرین تر کنم برای خودم. دیگه مثل چند هفته قبل نمی خوام فقط بگذره و تموم بشه, می خوام قشنگ و خاطره انگیز بگذره و تموم بشه! لذت می برم از حرکات و مشت و لگد پرانی های خانم کوچولو و با علاقه مسیرهای حرکتیش رو ازروی شکمم دنبال می کنم! با دردهام کنار اومدم تقریبا, دیگه به خاطرشون غر نمی زنم و خدا رو شکر می کنم که جز این دردهای معمول مشکل خاص دیگه ای ندارم. تمرینات یوگای بارداری رو بیشتر انجام می دم و همین به کم تر شدن دردها و آرامشم خیلی کمک می کنه. تکنیک های تنفسی و دم و بازدم های عمیق شکمی رو تمرین می کنم برای زایمان. از نی نی سایت تجربیات زایمان طبیعی مامان ها رو می خونم و به خودم امیدواری می دم که منم می تونم!
سعی می کنم که یه رابطه محبت آمیز بین گل پسر و خانم کوچولو ایجاد کنم تا بعدا کمتر به مشکل بخورم. به گل پسر گفتم خواهرش تو شکممه و با این که اون اوایل انکار می کرد و اصرار داشت من چاق شدم و باید تن تاک بزنم تا شکمم کوچیک بشه (از دست این تبلیغات تلویزیونی!) حالا قبول کرده و گاهی میاد شکممو ناز می کنه و با خواهرش حرف می زنه! بماند که گاهی هم از سر لجبازی شکممو با ضربه مورد عنایت قرار می ده!
دیشب هم جهت خودشاد سازی بیشتر رفتیم آتلیه بارداری و کلی عکس گرفتیم! زمان بارداری گل پسر نرفته بودم و اصلا نمی دونستم هم چین چیزی هم وجود داره! البته اون موقع مثل حالا مد نبود. اما به لطف نت گردی و وبلاگ خوندن های بسیار این مدل سوسول بازی ها رو هم یاد گرفتم و مدتی بود شدید تو فکرش بودم! چند وقت قبل چند تا آتلیه رو دیده و یکی رو پسندیده بودم. اول هفته وقت گرفتم, شازده هم خیلی لطف کرد و افتخار داد و جلسه کاریش رو جابجا کرد و اومد! بعد عروسیمون دیگه آتلیه نرفته بودیم. بر عکس که من که عاشق عکس انداختنم, شازده اصلا حوصله این کارا رو نداره! برای همین خیلی کیف داد بعد این همه سال بالاخره رفتیم یه سری عکس درست و حسابی انداختیم! حالا آماده بشه ببینیم چی از کار درمیاد!
+ برای این که برای دوستان سوال ایجاد نشه خودم زودتر بگم: امکان زایمان طبیعی بعد از سزارین کاملا وجود داره! منتها تو مملکت ما که اکثر دکترها دست به سزارینن کم تر دکتری این کارو قبول می کنه که دکتر من قبول کرده خوشبختانه! حالا باید ببینیم باقی شرایط چه جوری می شه.
++برای دوستان باردار: تمرینات ورزشی مخصوص دوران بارداری و تکنیک های تنفسی رو در این لینک ها ببینید: 1 - 2 - 3 - 4
بعدا نوشت: رای گیری وبلاگستان هم از امروز شروع شد. گفتم بدونین, شاید بخواین رای بدین!
مصداق یه روز خوب می تونه این باشه که چشماتو از خواب باز کنی و ببینی هوا ابریه. بفهمی بارون میاد و دیگه دلت نخواد تو رختخواب بمونی! با لبخند بری کنار پنجره و چکیدن قطره های بارون روی کف خیابون رو نگاه کنی. چایی دم کنی و با بیسکوییت کاکائویی بخوری.
می تونست خیلی قشنگ تر بشه اگه یه نفر پایه بود برای رفتن به یه گشت و گذار پاییزی تو یه پارک پر از بوی بارون و برگ های زرد و نارنجی, که نیست قاعدتا! تنها کاری که می شه کرد باز کردن پنجره اس و بلعیدن این هوای لطیف و بوی خوش!
دلم این روزا پاییز بازی می خواد ولی با وجود یه پسر بچه 4 ساله و یه شکم قلنبه و دیر اومدن های شازده, فانتزی بزرگیه! دلم می خواست تو این شرایط این قدر سر شازده شلوغ نبود و می شد بیشتر از آخرین روزهای سه نفره بودن استفاده کرد. این قدر فکرش درگیر کاره که حد نداره. چند شب پیش باهاش راجع به انتخاب بیمارستان برای زایمان صحبت می کردم. دکترم تو دو تا بیمارستان هست که یکیش به ما نزدیکه اما خیلی مجهز نیست. یکیش دورتره اما خیلی مرتب و مجهزه. می پرسم:"اگه یهو یه مشکلی پیش بیاد و بخوایم بریم بیمارستان دومی چه قدر طول می کشه؟ خیلی راهه؟" با خونسردی می گه: "نه! از اتوبان فلان و فلان می ری و راحت می رسی! " دقت می کنین؟! بهم آدرس می ده که چه جوری برم بیمارستان!!! می گم:"به نظرت اگه مشکلی برام پیش بیاد یا درد زایمان بیاد سراغم, خودم باید ماشین بردارم برم بیمارستان که داری مسیر رو یادم می دی؟! فکر نمی کنی احیانا تو باید بیای منو ببری؟!" یه کم مثل آدمای مات زده نگاه می کنه و می گه:" آره خوب! من باید بیام ببرمت!" دیگه شدت درگیری فکریش رو خودتون برآورد کنین!
ای خدا! من و خانم کوچولو رو صحیح و سلامت به هفته چهلم برسون!
انگار عضلاتم تحمل وزن این شکم قلنبه رو ندارن و هی دردناک می شن! خانم دکتر هم با خونسردی می گه تو بارداری دوم چون عضلات ضعیف ترن این دردها طبیعیه! و من موندم زن های قدیمی چه طور این همه بچه به دنیا می آوردن؟! بنیه شون از زن های امروزی قوی تر بوده یا نازشون کم تر؟!
الان وضعیت قلنبگیم در حدیه که هر کی منو می بینه یا می پرسه کی زایمان می کنی و باورش نمی شه حالا دو ماه و نیم دیگه مونده یا می گه مطمئنی دو قلو نیست؟! صورتمم که روز به روز بیشتر ورم می کنه و یه دماغ باد کرده و لبای قلوه ای و چشمای بی حالتی پیدا کردم که رغبت نمی کنم خودمو تو آینه نگاه کنم!!!
چند شب پیش این قدر موقع خواب ناله کردم که یه کم احساسات انسان دوستانه همسر گرامی به جوش اومد! اونم چه جوری؟! می گه: این دختره چرا این قدر تو رو اذیت می کنه؟ به دنیا که بیاد چند تا گازش می گیرم!!!
و پرنده شده و مدام پر می کشه سمت حرم کربلا...
+ تو این روزا و شبا اگه دلی لرزید و چشمی به اشک نشست, صاحبش ما و باقی دوستان رو از دعای خیرش بی نصیب نذاره.