احوالات یک عصر کشدار تابستانی

تو این عصرای بلند و کشدار تابستونی, گاهی آدم عمیقا حوصله اش سر می ره و دلش یه جایی می خواد برای رفتن. بیشتر خونه عزیزی که یکی دو ساعتی کنارشون بشینی و  حرف بزنی و چایی و میوه ای کنار هم بخورین. خصوصا روزایی مثل امروز که با همکاری پسرت کیک هم پخته باشی و دلت بخواد دور همی بخوریش!

 

ولی وقتی خواهر نداری و خونه مادر و برادرت هم اون سر شهره با مسیر یه اتوبان همیشه پر ترافیک و دوست صمیمیت هم که نزدیکت بود چند هفته پیش اثاث کشی کرده به حومه شهر, مجبوری با حوصله سر رفتگی مفرط بشینی و با پسرت کیک رو در سکوت بخوری و باز هم حسرت بکشی که خونه مامانت نزدیک نیست! و البته به نت پناهنده بشی!!!

 

ادامه مطلب ...

نرمش های اجباری

تو این عمر 29 ساله بارها تصمیم گرفتم به طور مرتب ورزش کنم ولی هر دفعه بعد مدت کوتاهی ولش کردم به امون خدا! پاییز سال گذشته هم باشگاه ثبت نام کردم و خیلی حس خوبی داشتم و تصمیم جدی به ادامه اش که بعد یه ماه سفر کربلام پیش اومد, بعدش هم بازسازی که خونه که سه ماه طول کشید و تعطیلات عید و دیگه از صرافتش افتادم! اما حالا شرایطی پیش اومده که منِ تنبل مجبورم ورزش کنم, مجبور! به خاطر کمر دردی که دو هفته اس بلای جونم شده و اگه هر روز نرمش های مخصوص رو انجام ندم, امونمو می بره و ناله هام رو بلند می کنه! منم که لوس و کم طاقت! اینه که بدجوری به ورزش و نرمش رو آوردم! علاوه بر این که خیلی نگرانم وضعیت این کمردرد که الان اومده سراغم, در ماه های آینده با اضافه شدن وزن و یه شکم قلنبه چه جوری می شه؟!


خوشحال بودم تهوع های شدید بارداری قبلیمو ندارم که درد کمر گریبان گیرم شد! مادر شدن بی دردسر نمی شه گویا!

+ رفت و آمدهام برای دزدیده شدن ماشین, کمر دردم رو بدتر کرد و باعث شد به شدت روح و روان دزد نامحترم رو مورد عنایت قرار بدم!!!
 بالاخره دیروز گیگول رو از پارکینگ گرفتیم. یکی ازشیشه هاش شکسته و مقداری هم خط و خش برداشته. یه ماه نشده بود از صافکاری گرفته بودیمش! تمام سیم کشی هاش قطع شده و فعلا نه دزدگیر داره نه بوق و راهنما! از وسایل ماشین هم سی دی های موسیقی و آب نبات ها و آدامس هام رو برداشتن به علاوه عروسک دست ساز مو قرمزی که به آینه جلو آویزونش کرده بودم و خیلی دوستش داشتم! باز هم جای شکرش باقیه!

پرونده های دنباله دار

دزدیده شدن ماشین یه طرف, این رفت و آمد بین کلانتری و دادسرا و آگاهی و چند روز علاف شدن هم یه طرف دیگه! بس که قوانین ما مترقیه و کار مردم راحت و بی دردسر راه میافته! اون لحظه ای که فهمیدم ماشینو دزدیدن از اصل سرقتش چندان ناراحت شدم چون مطمئن بودم چند روزه پیدا می شه, ولی غصه ام گرفت به خاطر دوندگی هاش! روز اول که زنگ زدم پلیس 110 و یه مامور اومد مدارک ماشین رو دید, سوال و جواب کرد و صورت جلسه نوشت. بعد صورت جلسه رو بردم کلانتری و فرم های مربوطه رو پر کردم و از مدارک ماشین کپی گرفتم و پرونده سرقت تشکیل دادم. امروز پرونده رو بردم دادسرا و شکواییه نوشتم و از اون جا ارجاعش دادن به اداره آگاهی. رفتم آگاهی پرونده رو تو سیستم ثبت کردن که مامور مربوطه گفت ماشینتون امروز صبح پیدا شده و الان تو پارکینگه. باید برین کلانتری ای که ماشینو پیدا کرده, پرونده کشف تشکیل بدین. رفتم کلانتری مربوطه  و کلی معطل شدم تا پرونده کشف تشکیل دادم و قبض پارکینگ رو گرفتم. حالا دوباره فردا باید هر دو پرونده سرقت و کشف رو بردارم ببرم اداره آگاهی تا ببینم بعدش دیگه باید چی کار کنم! یعنی کلا سیستم بر این مبناس که هی مردم رو مثل توپ فوتبال به هم پاس بدن!!!

ته دلم مطمئن بودم که ماشینم شنبه پیدا می شه و شد شکر خدا! تو قبض پارکینگ نوشته یکی ازشیشه های عقبش شکسته, چراغ های سپر جلو کنده شده و دور ماشین خط و خش داره. افسر کلانتری گفت یه خط کوچک هم که باشه اینو می نویسن. چند تا خط ازتصادفم با کامیون مونده بود که امیدارم منظورش همونا باشه و چیز دیگه ای اضافه نشده باشه!

از دعاها و انرژی مثبت هاتون واقعا ممنونم. انشاالله همه بی ماشین ها ماشین دار بشن و همه ماشین دزدا به راه راست هدایت! بگو آمین!


+ باخودم قرار گذاشته بودم فعلا کار جدید قبول نکنم و آرامش داشته باشم. هفته پیش هم که یه نفر تماس گرفت بهش گفتم فعلا کار نمی کنم, که این جوری شد و دوباره پامون به دادسرا و کلانتری باز!!!

هی وای من!

درست همین حالا, بعد این که کلی خرج گیگول, ماشینم کردیم, از تعمیرات و صافکاری و هیدرولیک کردن فرمون و تعویض ضبط و چراغ ها, که دیگه گیگول ژیگولی شده بود برای خودش, که خیلی لذت می بردم از رانندگی باهاش و خیلی هم وابسته شده بودم بهش, اومدن از جلوی در خونه برداشتن و بردنش, با وجود دزدگیر و قفل پدال! صبح که طبق معمول هر روزه پرده ها رو کشیدم بالا و تو کوچه رو نگاه کردم دیدم گیگول سرجاش نیست. فکر کردم شاید شازده باهاش رفته ولی سوییچش بود. گفتم شاید جای دیگه پارکش کردم و حواسم نیست, سوییچو آوردم و دزدگیرشو زدم هیچ صدایی نیومد... زنگ زدم به شازده, بعد هم پلیس 110, یه افسر اومد و صورت جلسه کرد. شازده اومد, گل پسرو گذاشتیم مهد و رفتیم کلانتری و پرونده تشکیل دادیم. پرونده رو بردیم دادسرا ولی ساعت کارش تموم شده بود و موند برای شنبه.



به پیدا شدنش و زود پیدا شدنش خیلی خوش بینم. چند تا مورد این جوری تو آشناهامون داشتیم که ماشینشون زود پیدا شد. افسر تجسس کلانتری هم گفت اغلب پرایدهای سرقتی زیر مدل 86 دو سه روزه پیدا می شن, یه پسره هم اون جا بود که پریروز پرایدشو برده بودن و امروز هم پیدا شده بود. اما نگرانشم! می ترسم باهاش تصادف کنن, چیزی از روش بردارن... من گیگولمو خیلی دوست دارم و عمیقا دلم تنگ شده براش! اونایی که ماشین دارن درک می کنن چی می گم! مدام دعا می کنم خیلی زود, صحیح و سالم پیدا بشه, شما هم دعا کنین لطفا.


در حاشیه: افسر تجسس به شازده گیر داد بود چرا ماشینو به اسم خانمت کردی که همه اش دردسره؟ برو خونه به اسمش کن! بعد هم که کارمون تموم شد و پرنده رو داد تا ببریم دادسرا گفت: خانم شما دیگه لازم نیست خودت باشی. برو خونه آشپزی کن, شوهرت بره بقیه کارا رو انجام بده!!! حیف که هیچ حال و حوصله نداشتم براش توضیح بدم من اصولا کارم تو این جور جاهاس و بهتر ازشوهرم به کار دادسرا واردم!

گل پسر هم بعد این که کلی شاکی شد و گریه کرد که چرا ماشینمونو بردن و کی برده و کجا برده و براش توضیح دادم که یه آدم بد این کارو کرده و به پلیسا خبر دادیم و گفتن زود پیداش می کنن, اعلام کرد که من می خوام پلیس بشم!!!

لبخند می زنیم!

1.پروژه دندون پزشکیم بعد از یک ماه و اندی بالاخره به اتمام رسید. کلا سه جلسه بود ولی چون  وقتام چند بار جابجا شد, این قدر طول کشید. این دندون پزشکی همه چیزش خوب بود الا نظم و انضباطش! به جز یه دندون که روکش شد, دکتر لبه دندونای جلوییم رو هم صاف و صوف کرد و دیگه دلم می خواد هی برم جلوی آیینه به خودم لبخند بزنم و خوش خوشانم بشه که دندونام ردیف و مرتبه!!!


2.چند روز پیش نزدیک بود یکی از سه قلوها رو بدزدم و بیارم خونه خودمون! چون داداشم می خواست موهای فرفری منگوله ایشو که من دلم ضعف می ره براشون, کوتاه کنه!
این قدر به سرش دست کشیدم و قربون صدقه موهای فرفریش رفتم تا داداش خان رو مجاب کردم حیف این منگوله هاس که نباشه! ببین چه جوری با احساسات آدم بازی می کنن!

3.صفحه مدیریت وبلاگمو که باز کردم دیدم از بلاگ اسکای پیامی اومده با این مضمون که از سه شنبه حداقل به مدت دو روز امکان دسترسی به مدیریت وبلاگ نیست. خواننده ها هم نمی تونن کامنت بذارن. زیرا نسخه جدید قرار است نصب شود بالاخره!!! دیگه ناامید شده بودم از کار کردن با نسخه ای که از یک سال و اندی پیش وعده اش داده شده بود! یعنی الان می تونم امیدوار باشم؟! یعنی می شه  آرزوی نسخه جدید با اون همه امکانات درست و درمون وعده داده شده به دلم نمونه؟! می شه واقعا؟؟؟!!!
خلاصه اگر چند روزی از ما خبری نشد بدونید ماجرا از این قراره گویا!

سه تا عشق بزرگ کوچولو!

یکی از لذت های بزرگ دنیا اینه که عمه باشی, اونم نه یه عمه معمولی! عمه سه قل برادرزاده در طرح ها و رنگ های مختلف که یکی از یکی دیگه خواستنی ترن و شیرین تر! و قلبت سرریز بشه از ذوق و محبت وقتی سه تاشون با هم کنارتن! خصوصا که اولین تولدشونم باشه و لباس خوشگلاشونو پوشیده باشن و ذوق کنن به خاطر شمع و کادوها و بادکنک ها و برف شادی و با هیجان دست بزنن و آواز بخونن!

یک سال گذشته روزای پرکار و پرزحمتی بود برای کل خانواده. پارسال یه همچین روزایی پر از استرس بودن. استرس سالم به دنیا اومدنشون, زودتر مرخص شدنشون از بخش مراقبت های ویژه کودکان... رفت و آمد مدام بین بیمارستان و دکتر و خونه, پیدا کردن پرستار, یاد گرفتن این که چه طور می شه هم زمان به سه تا نوزاد رسیدگی کرد... که شکر خدا گذشت و حالا بودن باهاشون بیشتر از زحمت, لذت داره!


بعدا نوشت: لطفا ازم عکس نخواین! ترجیح می دم عکسی نذارم!

دوستان قدیمی

من و فاطمه و هدی از دوران بچگی با هم دوستیم. بچه محل بودیم و تو دوران ابتدایی همکلاسی و این دوستی تا حالا ادامه پیدا کرده. هر چند وقت یه بار سه تایی تو خونه یکیمون دور هم جمع می شیم, می گیم و می خندیم... من زودتر از اونا ازدواج کردم و بچه دار شدم. تا همین چند وقت پیش مواقعی که دور هم بودیم بسیار خوش می گذشت ولی حالا که اونا هم بچه دار شدن و این بچه ها اصلا سر سازگاری با هم ندارن با هم بودنمون فاجعه اس!!! امروز فاطمه به مناسبت خرید خونه جدیدش دعوتمون کرده بود و ما هم خوش و خرم راهی شدیم ولی نصف وقتمون صرف ساکت کردن و جدا کردن بچه ها از هم و رفع اختلافاتشون شد! تا میومد حرفامون گل بیاندازه صدای یکیشون در میومد!

بچه فاطمه دست بزن داشت و گل پسر به شدت ازش می ترسید و تا میومد سمتش جیغ بنفش می کشید! هدی هم روی اعصاب بود بس که روی دختر یه ساله اش حساسه و مدام دنبالش راه می رفت!!! همه چی رو جمع کردیم و گفتیم بذار بچه راحت باشه ولی فایده نداشت! برای همینم از یه کم بعد ناهار گیر داده بود که بلند شو بریم من کلافه شدم! منم با خونسردی گفتم:"بعد مدتها دور هم جمع شدیم, فاطمه هم کلی زحمت کشیده, حالاچه عجله ایه؟!" یه کم بعد دوباره گفت:"بیا بریم خونه, نمازم قضا می شه!" گفتم:"چرا همین جا نمی خونی؟" گفت:"آخه دلم شور دخترمو می زنه!!!" گفتم:" خوب من حواسم بهش هست" گفت:" نه! تو که خیلی خونسرد و بی خیالی! حواست به بچه خودت هم نیست! من یادمه یه بار گل پسر کوچیک بود اومدین خونه ما سرش خورد به تخت ولی تو اصلا خودتو ناراحت نکردی!!!" با حیرت گفتم:" خوب بچه همینه دیگه! باید خودمو می کشتم؟!" گفت:" خوب آدم باید مواظب بچه اش باشه! وقتی جایی می ره باید مدام دنبالش راه بره که اتفاقی براش نیافته!!!" یعنی من هنگ کرده بودم اساسی! اصلا خوشم نیومد که دوست قدیمیم به خاطر  اتفاق کوچیکی که مدت ها قبل برای پسرم افتاده خیلی راحت متهمم کنه به بی مسئولیتی! من روی بچه ام حساسیت بی خودی ندارم, خودمو آزار نمی دم برای بچه داری, عقیده دارم بچه باید زمین بخوره, باید خیلی چیزا رو خودش تجربه کنه تا یاد بگیره ولی بی توجه هم نیستم! اونم مثل این که فهمید زیاده روی کرده چند دقیقه بعد گفت:" لطفا حواست به دخترم باشه من برم نماز بخونم." و از اون جایی که خیلی راجع به زن برادرش که تازه عروسی کرده حرف زده بود که زیادی لوس و نازپرورده اس و مدام گیرای الکی می ده و زندگی رو به کام خودش و برادرم تلخ می کنه, آخر سر بهش گفتم: "ببینن اگه این طوری روی بچه ات حساس باشی, لوسش می کنی و آخرش یکی می شه مثل همین زن برادرت که این قدر ازش شاکی هستی!" دیگه یه کم دلم خنک شد! ولی دلم تنگ شد برای جمع های سه نفره راحت و بی دغدغه ای که قبل ها داشتیم...
 
بر عکسش دیروز بازیگوش جان اومد خونه مون و بسیار خوش گذشت. راحت و آسوده نشستیم به حرف زدن. کلی غذای جدید از هم یاد گرفتیم! خصوصا که گل پسر هم تا بعد از ظهر مهد بود!
بازیگوش عزیز امروز به این نتیجه رسیدم من اصلا کار خوبی نکردم که چند وقت پیش مثل مادرشوهرا بهت گیر دادم بچه دار شو!!!

یه روز معمولی

صبح که از خواب بیدار می شم بوی آبگوشت حس می کنم. با خودم فکر می کنم کدوم یکی از همسایه های کدبانوئه که آبگوشت بار گذاشته و کاش می شد یه کاسه هم برای من بیاره! یه کم که غلت می زنم به نتیجه می رسم این بوی آبگوشت همسایه نیست, بوی لوبیای چیتی هاییه که خودم صبح زود گذاشتم بپزه!

امروز شازده گل پسرو برد مهد و منم هوس کردم بعد مدت ها یه خواب مبسوطی بکنم! وقتی راهیشون کردم و لوبیاهایی که از چند روز پیش خیسونده بودم تا به حد جوونه زدن برسه (می گن این جوری خاصیتش بیشتر می شه!) گذاشتم بپزه, دوباره پریدم تو رختخواب و تا ساعت یازده و نیم خوابیدم! بعدش هم تصمیم گرفتم برای شام آبگوشت بپزم. در نتیجه یکی از معضلات بزرگه هر روزه ام مبنی بر این که شام چی درست کنم همون اول کار حل شد!

گل پسرو که از مهد برمی گردونم مشغول می شم. یه جارو برقی اساسی می کشم, در حالی که با پرنیان تلفنی حرف می زنم زمین رو طی می کشم و میزها و روی کابینت ها رو دستمال. بعد هم گوشت و نخود پخته از فریزر درمیارم, گوجه ها رو میکس می کنم و آبگوشتمو بار می ذارم. خیالم که ازبابت شام راحت می شه مشغول پاک کردن باقالی می شم. ریزاشو جدا می کنم و می ذارم بپزه برای شازده, درشتاشو می ذارم تو یخچال که بعدا از تو پوست دومش دربیارم و فریز کنم.

...این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به وضعیت خونه و زندگیم می رسم و از تمیز و مرتب بودن خونه لذت می برم. گوش شیطون کر بی حوصلگی و بی علاقگی سابقم نسبت به انجام کارای خونه کاملا از بین رفته و زیاد در حال جارو و دستمال کشیدن و شستشو و آشپزی روئیت می شم! و با وجود این که مدام مشغول کارم و وقت آزادم کم تر شده, حس خیلی خوبی دارم. این حس که منم می تونم کدبانو باشم! چیزی که سال ها آرزوشو داشتم ولی فکر می کردم در حد و توان من نیست!

این جوری هم می شه!

اکثر مردم حس خوبی نسبت به دندون پزشکی رفتن ندارن و تا حد ممکن ازش فرار می کنن! که اینم دلایل مختلفی داره یا ترسه یا از این که یکی بره تو حلقشون خوششون نمیاد یا ... شکر خدا من دندونای خوبی دارم و زیاد گذارم به دندون پزشکی نیافتاده. 6 سال پیش یکی از دندونام خالی شد وبعد یک سال و اندی و وقتی کار به درد دندون کشید بالاخره پای ما بعد سال ها به دندون پزشکی باز شد! اون وقت اسفند پیرار سال همین دندون عزیز یه تکه اش شکست. همون موقع می خواستم برم درستش کنم ولی نزدیک عید بود و نشد و بعد هم مدام انداختم پوشت گوش! تا این که بعد 6 ماه در اثر استفاده مدام از خلال و نخ دندون تکه پر شده در اومد! باز هم پشت گوش انداختم تا این که پوسیدگی هم پیدا کرد! تا بالاخره گیر کردن مداوم تکه های غذا لای دندون کلافه ام کرد و قبل عید به صرافت افتادم وقت دکتر بگیرم ولی به دلیل شلوغی آخر سال نشد. دیگه هفته پیش طلسم شکسته شد و ما رفتیم دندون پزشکی که بر خلاف تصور عمومی کلی هم خوش گذشت و فان بود!

منشی دکتر, خانم خودش بود و هر دو هم بسیار خوش رو و خوش برخورد بودن! خانم منشی این قدر گرم سلام و احوال پرسی می کرد که انگار سال هاس می شناسدت! بعد کلی معطلی که بالاخره روی صندلی مخصوص نشستم و مته دکتر به کار افتاد, خانم منشی هم اومد کنار دکتر ایستاد و مشغول صحبت از تدارکات مراسم بله برونی شد که قرار بود آخر هفته برگزار بشه و از آقای دکتر نظر می خواست که تزیینات چه جوری باشه و ... بعد که خانمه کلی حرف زد آقای دکتر با خونسردی گفت: "سخت می گیری! بی خودی خودتو اذیت می کنی!" خانم هم که دید آبی از شوهرش گرم نمی شه و حسابی هم فکرش درگیر بود تا دکتر مته شو خاموش کرد و فک من آزاد شد, پرسید:"خانم به نظر شما چه جوری بهتره؟ خریدها رو تو صندوق بذاریم یا سبد؟!" گفتم:" کدم بیشتر مده؟ من جدیدا بله برون نرفتم!" گفت:"هر دوش مده! ولی صندوق گرونه. جا گیر و سنگین هم هست. حالا نمی دونم چی کار کنم!" گفتم: "تزیینش مهم تره. بله برون خود من که ده سال پیش بود خرید ها رو توی طلق گذاشته بودن اما تزیینش خیلی قشنگ بود. داده بودن گل فروشی فلان." با تعجب گفت:" تو ده ساله ازدواج کردی؟! اصلا بهت نمیاد! تازه فکر می کردم شاید مجرد باشی و از این چیزا سر در نیاری!" بعد هم رو به شوهرش گفت:" واقعا بهش نمیاد‍!!!" خلاصه بحث پیرامون سن و سال و ازدواج من ادامه داشت که آقای دکتر دوباره مشغول شد و خانمش بهم گفت:" حالا تا این جایی فکراتو بکن ببین کدومش بهتره! بعد که اومدی بیرون بهم بگو! باشه؟!" گفتم:"باشه!" وقتی اومدم بیرون کلی با هم حرف زدیم و فهمیدم بله برون پسرشونه و مادر داماد هم دلش میخواد سنگ تموم بذاره و همه چی خوب باشه. منم نتیجه تفکراتمو اعلام کردم که سبد بهتره و خوبه با گل طبیعی تزیین بشه! دیگه این قدر از این چیزا حرف زدیم که وقتی برای صحبت از پول و پرداخت هزینه های دندون پزشکی نشد! بعد هم یه وقت دیگه برای ده روز بعدش برام گذاشت تا دندونم که پر شده بود قالب گیری بشه و ما خوش و خرم برگشتیم خونه!

باور کنین دندون پزشکی رفتن همیشه دردناک و عذاب آور نیست! می تونه خیلی هم جالب و سرگرم کننده باشه!


پ.ن: دیروز برای اولین بار رفتم حجامت! با دوستم پرنیان که خیلی در عوالم طب سنتی سیر می کنه رفتیم. خیلی خوب بود, احساس سبکی و نشاط می کنم. دوست دارم بازم تجربه اش کنم.