عروس پر توقع

یه مورد مشاوره داشتم. آقا 6 سال پیش با دخترداییش عقد کرده بود. منتها چون عروس موقع عقد 12 سالش بود (داماد هم 24 سالش بوده!) و شناسنامه اش عکس نداشت، عقدشون ثبت رسمی نشده بود و فقط یه برگه داشتن که عاقد و شهود امضاش کرده بودن. مهریه 214 سکه  تمامه که 6 سال پیش 45 میلیون می شده و خانواده عروس همین مقدار از خانواده داماد سفته گرفته بودن به عنوان ضمانت مهریه تا هر وقت عقد تو دفترخونه ثبت شد سفته ها رو برگردونن. ولی بعد گذشت این همه مدت عروس به تحریک خانواده اش برای ثبت عقد حاضر نمی شه و هر روزیه بامبول تازه سر داماد درمیاره و آخرین حرفشون هم این بوده که باید سه دانگ از خونه ای که پدر داماد به تازگی با قرض و قوله تونسته اطراف تهران بخره رو به اسم خانم بکنن، علاوه بر مهریه مشخص شده، تا خانم راضی بشن عقدشون ثبت رسمی بشه و بعد هم برن زیر یه سقف! حالا خانواده داماد می خواستن بدونن می شه که میزان مهریه همون 45 میلیون تومان سفته ای که دادن باشه نه 214 تا سکه؟! که بنده عرض کردم نمی شه چون میزان مهریه تو برگه ای که داشتن 214 سکه مشخص شده و این سفته ها هم فقط برای ضمانته. بعد هم ایشون قانونا موظفن عقد ازدواجشون رو ثبت رسمی کنن و حالا که خانم راضی به حضور دردفترخونه نمیشه باید ازدادگاه الزام به حضورش رو بخوان. منتها آقا هیچ علاقه ای به ثبت عقد نشون نمی داد با این استدلال که اگه عقدمون ثبت بشه خانمم بلافاصله مهریه شو می ذاره اجرا! الان هم مدام دارن تهدید می کنن سفته هاتون رو می دیم دست شرخر! گفتم به هر حال  ثبت  نکردن عقد جرمه و شما قبل از هراقدامی باید عقدتون رو ثبت کنین. بعد هم گفتم به نظر من که این زندگی، زندگی بشو نیست! وقتی خانواده عروس چندین سال شما رو معطل کردن و ازهمون اول هم ازتون سفته گرفتن و حالا هم توقع به نام شدن خونه تون رو دارن، با وجود این که فامیل هستین و ازتون شناخت دارن، معلوم نیست بعدا تو زندگی مشترک چه مسایلی پیش بیاد! شما بهتره بعد ازثبت عقد به فکر طلاق باشین!!!


پ.ن1: امروز با یه قاضی زبون نفهم  حسابی بحث کردم طوری که تقریبا ازشعبه دادگاه انداختم بیرون!!! سر این که هزینه دادرسی رو که خوانده موظف به پرداختشه توی رای 300 هزار تومان کم تر از میزان واقعی نوشته و حاضر هم نیست درستش کنه و میگه من اشتباهی تو رایم نداشتم که بخوام اصلاحش کنم. شما اگه اعتراض داری برو درخواست تجدید نظر بده!!! این هم یعنی موکل من باید 750 هزار تومان هزینه تجدید نظر خواهی بده به خاطر300 هزار تومنی که اصلا معلوم نیست بتونه از خوانده بگیره یا نه! خدا رحم کنه به عاقبت پرونده ام!


پ.ن2: اوضاع کاسبی ما هم مثل مشاغل دیگه به شدت کساده. مردم پول ندارن وکیل بگیرن! خصوصا که چند ماهه حکم جلب رو برای دعاوی حقوقی مثل مطالبه مهریه برداشتن و اگه طرف اموالی نداشته باشه  دیگه دست خواهان به جایی بند نیست، اینه که ازخیر طرح دعوی می گذرن! خلاصه که دیگه چندان توقع پست کار و کاسبی و کیس های جالب نداشته باشین! بنده معذورم!


ویژه نوشت: تو دعاهای روزعرفه تون به یاد ما هم باشین.

گلی ورزشکار

من جدیدا از یه مکانی خوشم اومده هی دلم می خواد برم اون جا! و اون جایی نیست جز پارک بانوان! از بزرگی و دلبازی و خوش مسیر و خوش آب و هوا بودن پارک که بگذریم مساله اصلی آزادی و راحتیشه. این که راه بری و باد لای موهات بپیچه! بار اول حدود یه ماه پیش با یه سری از دوستام رفتم. دوباره هفته قبل با یه سری دیگه از دوستان و دیروز صبح هم با جاری جان برای ورزش! رفته بودیم دیدن یکی از فامیلای شازده که زایمان کرده وقتی برگشتیم حرف ورزش شد و من گفتم پارک بانوان جای خوب و راحتیه. جاری جان گفت هر وقت تونستی بیا بریم. گفتم فردا می تونم. بریم؟! و این شد که راهی شدیم و دو ساعت تموم پیاده روی تند کردیم و با دستگاه ورزش کردیم. و از اون جا که یکی از مهم ترین عوامل در ورزش مستمر داشتن پایه اس، تصمیم گرفتیم با هم باشگاه ثبت نام کنیم و زیر نظر مربی کار کنیم بلکه خوش اندام تر بشیم!!!


 ورزش کردن با دستگاه های توی پارک ها رو خیلی دوست دارم و کلی دعا می کنم به جون شهردار که تو همه پارک ها این وسایلو گذاشته. منتها اکثر مواقعی که مشغول ورزش کردنم می بینم یه پیرمردی از یه گوشه زل زده بهم! آدمو معذب می کنن نمی ذارن راحت ورزش کنه! اینه که تا حالا بیشتر ازیه ربع با این وسایل کار نکرده بودم. امروز 45 دقیقه تمام بدون نگاه مزاحم و مانتو و روسری مشغول بودم و اساسی کیف کردم! نمی شه تعداد پارک های بانوان رو بیشتر کنن؟!

قلب و گل و پروانه!

یکی از جالب ترین و قشنگ ترین صحنه هایی که می شه دید، به هم رسیدن چند تا دوست صمیمی بعد از سال ها بی خبریه. و این که خودت نقش اصلی رو تو این اتفاق داشته باشی خیلی لذت بخشه! روزی که برای اولین بار بازیگوش رو دیدم و فهمیدیم یه سال هم مدرسه ای بودیم و چند تا دوست مشترک داریم، سراغ دو نفر رو ازم گرفت که با یکیشون خیلی صمیمی هستم و رابطه دارم، یکیشون هم دوست همین دوستمه و با هم در تماسن که من نمی شناختمش چون بعد از رفتن من از اون مدرسه به اون جا اومده بود. از همون روز تصمیم بر این شد که یه قراری بذاریم این دوستان قدیمی دوباره همدیگه رو ببنین! تا دیروز که این اتفاق در پارک بانوان افتاد و دیگه قلب و گل و پروانه بود که تو هوا موج می زد وقتی اینا بعد چند سال بی خبری همدیگه رو سفت و محکم بغل کرده بودن! این هم عاقبت خوش یه دوستی وبلاگی که چند تا دوست قدیمی رو به هم رسوند!


پ.ن1:بعد از نوشتن دو پست قبل شازده در یک اقدام بسیار سورپریزانه برام گوشی خرید! GLX G1. قرمز رنگ با یه کیف قرمز خوشگل! داشتم غر می زدم برام گوشی نخریدی که گوشیه رو داد دستم!!!

پ.ن2:این سرماخوردگی دمار از روزگارم درآورده. چشم ها و بینیم با آبشار نیاگارا بنای رقابت گذاشتن! هیچ درمان دارویی و سنتی هم بهش کارساز نیست. اصولا سرماخوردگی جزء بدترین و سخت ترین بیماری هاس فقط چون مدتش کوتاهه به چشم نمیاد!

تعطیل!

صبح با سر درد و سر و صورت گرفته از خواب بیدار  می شم. گل پسر که با هزار دردسر بهبود نسبی پیدا کرده مریضشو منتقل کرده به من، علاوه بر این که به هم ریختگی هورمونی ماهیانه هم بد جوری یقه مو گرفته! کسی هم نیست ازم پرستاری کنه. برای خودم شربت آبلیمو عسل درست می کنم و سوپ می پزم. دلم فقط سکوت و استراحت می خواد. نه حال دارم نه اعصاب! حالا بیا اینو به گل پسر حالی کن! صبح یه سخنرانی غرا براش کردم که منم مثل چند روز پیش تو مریض شدم و باید مواظبم باشی و حرفمو گوش کنی... ولی زهی خیال باطل! تا می تونه نق میزنه، فضولی می کنه، همه جا رو به هم می ریزه و اصلا هم به حرفم گوش نمی ده! دلم فقط یه شوتینگ می خواست که پرتش کنم توش! احساسات مادرانه هم کلا تعطیل!

حالا ماجرا به خیر گذشت چون بعد دعوای آخرمون گرفت خوابید و گرنه معلوم نبود چی به سرش بیاد!!!

نمی شود که بشود!

ما هفته پیش یه چیزی گم کردیم که بر خلاف معمول هیچم از گم نمودنش ناراحت نشدیم و بسی هم مشعوف گشتیم! و اون چیزی نبود جز تلفن همراهمان! علت خوشحالیم هم این بود که بلکه این اتفاق سبب بشه من بعد عمری گوشی بخرم! از سال 85 که خط گرفتم تا حدود ده ماه پیش یه گوشی موتورولای صورتی جیغ داشتم که خیلی هم دوستش می داشتم و دلم نمی خواست عوضش کنم. می گفتم وقتی گوشی کار می کنه واسه چی بی خودی یگی دیگه بگیرم؟! اما گوشی بیچاره بعد از 5 سال و اندی کارکرد بی وقفه یهویکی از کار افتاد! روحش شاد! بعد از اون واقعه تاسف بار شازده لطف کرد و گوشی خودشو که دو سال دستش بود (سامسونگ استار) داد به من و یه گوشی جدید برای خودش گرفت! با این استدلال که گوشیم خوبه و کارتو راه میاندازه و واسه چی بی خودی پول گوشی بدیم؟! گوشی مزبور هم در اثر احتیاط ها و مراقبت های شازده کلا از ریخت و قیافه افتاده بود و بسیار خش خشی بود که قول داد قابشو عوض کنه و کلا نوش کنه ولی این کارو نکرد و گفت خوب نمی شه!!! چند ماه پیش ال سی دی گوشیم سوخت و تصمیم گرفتم یه جدید بخرم باز منصرف شدم گفتم میدمش تعمیر! ولی وقتی از تعمیرگاه برگشت نور صفحه اش به میزان قابل توجهی کم شد. چند وقت قبل که یه مقدار پول دستم اومد گفتم دیگه میرم عوضش می کنم و کلی پرس و جو کردم که مدل خوب که به کار من بیاد چیه. در همین حین شازده گوشیشو گم کرد و رفت یه گوشی اکسپریا آرک اس برای خودش خرید. من هی گفتم تو که به جز زنگ زدن و اس ام اس استفاده دیگه ای از گوشیت نمی کنی اینو بده به من گوشی منو بردار یا یه مدل ساده بگیر. ولی هی با دست پس زد و با پا پیش کشید و نذاشت منم گوشی بخرم که شاید گوشی خوشو بهم بده! در این اثنا گوشی گم شده شازده پیدا شد و چون ظاهر مقبولی داشت من برش داشتم و از خرید گوشی منصرف شدم و پولم هم خرج شد! تا این که گوشی شازده رو در جریان زورگیری ازش زدن و شازده هم گوشی منو گرفت برای خودش و دوباره اون گوشی بی ربخته نصیب من شد! بماند که چه قدر هم غر زدم که اگه گوشیتو داده بودی حالا دلت نمی سوخت و چون چشم من دنبالش بود این جوری شد!!! منم که دیگه نه پولی در بساط داشتم و نه با این روند فزاینده قیمت ها دیگه می تونستم سراغش برم، بی خیال شدم تا هفته پیش که گوشیم گم شد! تا اونا که یادم میومد جایی نبرده بودمش ولی هر چی خونه و کیفم و ماشین رو گشتم پیدا نشد. منم خوشحال که بالاخره بعد چندین سال یه گوشی جدید می خرم! سیم کارتم به اسم بابامه که مشهد بود و دیروز صبح تونست بسوزونه و یه جدید بگیره. منم رو مغز شازده بودم که گوشی می خوام خوبشم می خوام! البته که جناب شازده هم فرمودن بی خود با این قیمت ها گوشی خوب می خوای و توقعت خیلی بالاس و یه گوشی معمولی برات می گیرم!!!  شب دستمو کردم تو کیفم کارت بانکمو در بیارم گوشیم اومد تو دستم! و من مونده بودم تو این شونصد دفعه ای که کیفمو زیرو رو کردم ایشون کجا تشریف داشتن و اصلا واسه چی سر و کله اش پیدا شده دوباره؟! من گوشی نو دلم می خواد خوب!!!  قسمت می شه آیا؟!

آقایان هم می توانند!!!

 اسم خانوم ها بد در رفته که عاشق خرید کردنن و وقتی برن تو مغازه ای که خوششون بیاد دیگه ول کن نیستن. ولی در واقع آقایون هم همین طورن، منتها کم تر فرصت بروز هم چین استعدادی رو دارن! وگرنه اگه فرصتش پیش بیاد از خانم ها هم قدرتمند تر عمل می کنن!

تعطیلات آخر هفته رو با خانواده پسر عمه شازده رفتیم باغ یکی از اقوام تو یکی ازشهر های اطراف تهران. پنج شنبه صبح بعد صبحانه با الی (خانم پسر عمه شازده) تصمیم گرفتیم بریم بازار شهر یه دوری بزنیم. چون همه با یه ماشین یعنی ماشین شازده اومده بودیم و اونم عمرا ماشینشو دست من نمی ده و الی هم می ترسید با ماشین شازده رانندگی کنه دست به دامن همسران گرامی شدیم که ما رو ببرن! اولش کلی غر زدن که آخه بازار این جا چی داره و بریم چی کار کنیم و ... ولی بالاخره بعد از گیر دادن ها و اصرارهای فراوان ما راه افتادن. همون اول کار به بهانه خرید هدیه تولد برای برادر پسر عمه وارد یه فروشگاه بزرگ شدن. وارد شدن همانا و گیر کردن و خارج نشدن همانا!!! بیشتر مدل های کت تک و پیراهن و شلوار رو از نزدیک بررسی یا پرو کردن، همه ژورنال ها رو دیدن... هی گفتن جنساش خوبه، مدلاش قشنگه، قیمتاش خیلی مناسبه! هر چی ما خانم ها رفتیم دور زدیم و برگشتیم باز دیدیم اینا تو مغازه مشغولن و یه چیز جدید نشونمون می دادن و نظر خواهی می کردن که خوبه بخرن؟!! دیگه در پاساژ رو بسته بودن که آقایون گرامی لطف کردن و با چند تا کیسه خرید ازمغازه خارج شدن! صاحب مغازه زنگ زد نگهبان اومد در رو برامون باز کرد! عصر پسرعمه شازده گفت:"صبح یه شلوار داشت خیلی خوب بود اشتباه کردم نخریدم! میخوام دوباره برم هر کی می خواد باهام بیاد!" ما خانم ها هم راه افتایم! باز این رفت تو مغازه و بیرون نیومد. ما کلی گشت زدیم و من یه روسری فروشی خوب پیدا کردم و دو تا روسری بزرگ گرفتم. من اصولا علاقه زیادی به روسری های بزرگ دارم که چندین سال نایاب بود و به سختی پیدا می شد و من هیچ وقت نمی تونستم روسری باب دلم رو پیدا کنم تا امسال که این مدل روسری ها مد شد و من مثل آدم های ندید بدید هر جا یه روسری بزرگ و خوش نقش و رنگ دیدم خریدم! این روسری فروشی هم که عالی بود. اکثر مدلاش قشنگ بود و قیمت هاش هم راحت چهار پنج هزار تومان با تهران فرق داشت! من خیلی خودمو کنترل کردم که فقط دو تا برداشتم! شب که برگشتیم پسر عموی شازده و خانمش هم اومدن و خریدها رو دیدن و نتیجه این شد که فردا صبحش پسر عمو راهی مغازه مزبور شد! و صد البته که ما خانم ها هم همراهیشون کردیم! من و الی رفتیم پسرعمو رو سپردیم دست فروشنده و گفتیم این فامیل ماست هواشو داشته باشین و بهش تخفیف بدین! خودمون هم دوباره مشغول پاساژ گردی شدیم و آخر کار پسرعوی محترم رو که کلی خرید کرده بود تقریبا ازمغازه کشیدیم بیرون!!! فروشنده هم که دیده بود ما خانوادگی پایه خریدیم و تو این دو روز دخلش رو آباد کردیم گفت حدود دو هفته دیگه پالتوی زنونه برام می رسه حتما سر بزنین!!!ما هم این نکته مهم رو به سمع و نظر آقایون محترم رسوندیم و تاکید کردیم حتما دو هفته دیگه باز بیایم این جا که آب و هوایی عوض کنیم و کنارش یه خریدی هم داشته باشیم!

 

موقع خداحافظی و برگشتن خانم ها می گفتن قرار ما دو هفته دیگه همین جا و آقایون می گفتن از این به بعد این قدر کار داریم و سرمون شلوغ میشه که دیگه نمی تونیم جایی بریم!!!




کمی دل خنک شدگی!

بعد از مدت مدیدی که احساس بی اعصاب بودن شدید داشتم، دلم می خواست هیچ کس دور و برم نباشه و به حال خودم باشم، از همه چی عصبانی بودم، احساس مظلوم واقع شدن شدید می کردم و ... دیشب دقایق طولانی با یه دوست عزیزی تلفنی صحبت کردم طوری که هم تلفن و هم مغز دوست عزیز داغ کردن! بعد تعریف و دوره کردن همه مسایل و ناراحتیام و شنیدن حرفای دوست نازنین، به دو تا نکته مهم پی بردم. اول این که بر خلاف تصور قبلیم این حالت هام چندان الکی و بی دلیل نیست و واقعا یه چیزایی هست! بعد هم اون قدرها که فکر می کردم مظلوم واقع نشدم و در مواردی خوب تو کاسه بعضیا گذاشتم و جوابشونو دادم! در نتیجه بعد از قطع کردن تلفن حس آرامش و دل خنک شدگی وافری بهم دست داد! شازده هم دیشب شهرستان بود و آخر شب برگشت. در نتیجه من قشنگ به حال خودم بودم! شام درست و حسابی نپختم، کلی وبگردی کردم و فیلم دیدم، شب هم نسبتا زود خوابیدم! و همه اینا باعث شده حالم بهتر بشه، اگه دوباره خرابش نکنن!!!



پ.ن1: از وقتی رانندگی می کنم هم مسئولیت هام زیاد شده، هم گشت و گذارام! بیشتر خرید های خونه رو  که قبلا به عهده شازده بود، خودم باید انجام بدم. عوضش می تونم راحت هر جا میخوام برم و به دوستام سر بزنم. هر دوش برام لذت بخشه! باید زودتر می رفتم دنبال رانندگی یاد گرفتن!

پ.ن 2: دوباره برنامه کاهش وزن رو که در گرمای تابستون به فراموشی سپرده شده بود، شروع کردم. باید این فکر فریبنده رو که چاق و بد هیکل نیستم بذارم کنار و ازدست این چند کیلو اضافه وزن خلاص بشم تا بیشتر نشده!

خلایق هر چه لایق!

بعضی وقتا یه چیزایی که خودت هم می دونی اصلا مهم نیست و نباید به هیچ جات حسابش کنی، بد جوری رو مخت رژه می ره و نمی شه بی خیالش شد هیچ جوره!

باید کلا رفتارمو عوض کنم با یه سری آدما. من می خوام خوب باشم ها، نمی ذارن...



پیشاپیش از گنگ بودن این پست عذرخواهی می کنم. حوصله حرفای خاله زنکی رو ندارم.

دارم سعی می کنم حسای خوبم بعد از شمال رفتن و ورزش کردن تو پارک نپره! باشد که رستگار شوم!


پ.ن: این پست آیدا رو خیلی دوست داشتم.

گزارش یک سفر

در کمال ناباوری یکی از مکرر دفعاتی که من هوس شمال کردم، رفتیم! عمه بزرگ شازده فوت کرده و هفته پیش مراسم هاش بود. از ختم روزسوم که برگشتیم همه رفتیم خونه پسر عمه شازده دور هم گفتیم و خندیدیم و تصمیم گرفتیم بریم شمال! جوری که شب هفت عمه خانم رو هم اون جا باشیم! شدت تالم و تاثر رو دارین؟! خوب اون مرحومه بالای هفتاد سال عمر کرده بود و عروسی یکی از نتیجه هاشم دیده بود! مرگ قشنگی هم داشت. شب تولد امام رضا تو حرم امام رضا موقع نماز ازدنیا رفت. به مقادیر بسیار زیاد هم بچه و نوه و نتیجه داره ـطوری که هنوز بعد این همه وقت دقیق نمی دونم کی به کیه. البته اطلاعاتم از شازده بیشتره در این زمینه!ـ به علاوه مقدار معتنابهی خواهر و برادر و خواهرزاده و برادر زاده! ما هم دیدیم بود و نبودمون تاثیر زیادی در مراسم نداره گفتیم بریم صفا سیتی که یه تاثیری تو روحیه خودمون داشته باشه تو این اوضاع قاراشمیش! خصوصا که بازار هم عملا تعطیله و آقایون کاری نداشتن و بسیار مشتاق بودن برای رفتن. پیشنهاد دهنده اولیه شازده بود. من واقعا نمی فهمم امسال چه اتفاقی افتاده که این بشر این قدر متحول شده؟! قبلا اصلا نمی شد از تو خونه تکونش داد،حالا مدام دلش میخواد بره دَدَر!!! ( این جا رو که یادتونه؟!) یعنی می تونم بگم بالا رفتن تمایل به گردش و سفر در شازده از بالا رفتن قیمت دلار و سکه هم بیشتر بوده حتی!!! هرچند من دلم می خواست یه سفر سه نفره بریم با سکوت و آرامش و تمدد اعصاب و چندان موافق سفر دسته جمعی نبودم. ولی به قدری خوش گذشت که اصلا انتظارشو نداشتم! چهار تا خانواده بودیم و دو روز و یه شب موندیم. تو این مدت کم تونستیم تمام اخبار  فامیل رو به هم منتقل کنیم و اطلاعات عمومیمون کلی بره بالا! غیبت نکردیم ها فقط می خواستیم معلوماتمون زیاد بشه. نیتمون خیر بود!!! خصوصا یه خواهر و برادر تو این فامیل که کلا رو اعصابن و معرف حضور همه (خواهره به خاطر کلاس گذاشتن ها و تکه انداختن های بسیار، خود شیفتگی فراوان و توهم تافته جدا بافته بودن داشتن و برادره به خاطر خست زیاد و تلاش خستگی ناپذیر جهت دو به هم زنی و تفرقه افکنی!) شده بودن سوژه خنده و این قدر از تکیه کلام ها و سوتی های اینا استفاده کردیم و خندیدیم که دیگه می خواستیم زنگ بزنیم ازشون تشکر کنیم بابت این که اسباب تفریح ما رو فراهم کردن!!! خصوصا که ماشین ما هم برای گارانتی نمایندگی بود و تو ماشین پسر عمه شازده بودیم. اونا یه پسر دارن که یه سال از گل پسر بزرگتره و علاوه بر سوژه های قبلی کلی هم این دو تا بچه سوژه خنده بودن! یا می گفتن ما با هم خواهریم و همدیگه رو بغل می کردن و تریپ عشق و محبت یا گیس و گیس کشی داشتن!!!

از صبح مشغول جمع و جور کردن و لباس شستن بودم. حالا هم می خوام یه کم وبگردی کنم و فیلم ببینم. دیگه فکر کنم می شه اون تابلوی پست قبل رو از بالای سرم بردارم!

اخطار!

حس می کنم بهترین کاری که می تونم این روزا انجام بدم اینه که یه تابلو بالای سرم بزنم و روش بنویسم:

لطفا نزدیک نشوید.

در صورت عدم توجه به این اخطار عواقب آن کاملا بر عهده خودتان می باشد.


یه همچین حال مزخرفی دارم من!!!



دلم شمال می خواد و بوی بارون...