ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
چند هفته پیش بود که یهویی حال مامان بزرگم (مادربزرگ پدری) بد شد. اولش ضعف و بی حالی خیلی شدید طوری که به سختی حرف می زد و دیگه قادر به دستشویی رفتن هم نبود, بعد هم خونریزی روده که کارش رو برای ده روزی به بیمارستان کشوند. تو این مدت سه بار رفتم دیدنش, هر بار رنجور تر و ناتوان تر از دفعه قبلیه. یک بار که گریه می کرد و می گفت از خدا بخواین عزراییل بیاد و منو ببره. در کنار این پدربزرگم هم هست که با وجود حواس پرتی و فراموشیش به شدت نگران مامان بزرگه و تو این مدت از خواب و خوراک افتاده...
از دو روز پیش که آخرین ملاقاتمون بود فکرم خیلی مشغولشه. علی رغم تمام خاطرات ناخوشایندی که از دوران بچگی که با هم تو یه ساختمون زندگی می کردیم برام مونده, علی رغم همه بی توجهی ها و کم محبتی ها و بداخلاقی های مامان بزرگ, دیدنش روی تخت و تو اون حال و روز نزار ناراحتم می کنه. و من رو می ترسونه از آینده مبهم خودم که نکنه منم یه روزی زمین گیر بشم و اسیر تخت مریضی و محتاج دیگران...
چه قدر دلم می خواست اون همه اصراری رو که مامان بزرگ اون روز بهم می کرد تا برای ناهار خونه شون بمونم _ و منم به خاطر این که خانوم کوچولو خوابش می اومد و گریه می کرد و باید گل پسر رو هم از مهد بر می داشتم, نتونستم_ یک بار قبلا موقعی که حالش خوب بود, بهم کرده بود...
یادم باشه که باید تو روزای خوشی و سلامتی مون بیشتر به هم توجه کنیم و با هم مهربون تر باشیم.
+ لطف کنین برای بهبودی مامان بزرگم سوره حمد بخونین.
سلام
ان.. خدا بهشون شفا بده
شب جمعه حتما تو دعای کمیل براشون دعا میکنیم
خدا همه مریض های روی تخت بیمارستان رو خودش نجات بده الهی آمین
سوره حمد رو خوندم گلی جان
سلام. انشاالله حالشون خوب شه.
انشالله که خدا شفاشون بده
بزرگترا از هر مدلش که باشن برکتن
انشالله خدا شفاش بده عزیزم.
ایشالا که هرچه زودتر حالشون خوب می شه
عزیزم برای همین کم پیدایی..
. امیدوارم خداوند خودش سلامتی عطا کنه
خب فرقی نمیکنه فقط قشنگ باشه
سلام




اینجاهاست که آدم می فهمه عاقبت بخیری یعنی چی
امیدوارم حالشون خوب شه و خدا بهشون شفا بده
گلابتون بانو جان ،
براشون سوره حمدو خوندم...دعاشون میکنم...
نگرونت بودم اصلا... باز کردم و پستت رو دیدم ناراحت شدم...مواظب خودت بااش
ممنون ازلطفت.
اللهم اشف کل مریض
انشاالله شفا وسلامتی برای مادربزرگت باشه
انشالله که زود خوب بشن .
سلام
خدا بهشون سلامتی بده انشالله!
شما و سایر دوستان هم لطفا واسه مادر بزرگ منم که اتفاقا رو تخت بیمارستانه؛ دعا کنید!
سلام. انشاالله بهتر میشن.
بزرگترا گرفتاری های ماها رو درک می کنن.
سلام خانومی
این پستت خیلی حرف داشت خیلی پشت هر سطرش کلی خاطره برای منم زنده شد و کلی موضوع مهم که نباید یادمون بره
واقعا حالا تا شاد و سالم هستیم باید با هم باشیم و سعی کنیم خاطرات خوشی برای هم بسازیم
نوشته ات من رو به یاد اقاجانم انداخت پدر پدریم انشالله که خدا ایشون و مادر بزرگ شما هر دو رو شفا بده و عاقبت به خیر کنه
اما برعکس من هر وقت میرم دیدنشون اشک چشمام رو نمی تونم نگه دارم چون یاد خاطرات خوبی می افتم که ازش دارم یاد تمام محبت ها یاد تمام مهربونی هاش
سلام
چه قدر خوبه که ازشون خاطرات قشنگ داری. مثل پدربزرگ مادری مرحوم من...
انشالله خدا شفاشون بده.
کلا فامیل مخصوصا نزدیکش مثل پاره های تن آدم میمونن، حتی اگه رابطه ها خیلی خوب نباشه باز هم آدم تحمل دیدن ناراحتیشون و نداره.
حرفهات منو هم به فکر برد، واقعا باید با هم مهربونتر باشیم.
انشاالله
موقع مریضی و ناتوانی وقت خوبی برای مهربون شدن نیست!!!
سلام ... امیدوارم بهتر شه ... مطمئن باش درکت میکنه که گرفتاری ... حمد خوندم ...
امیدوارم خیلی زود حالشون بهتر بشه۰
خیلی سخته که یکی از نزدیکان آدم مریض باشه۰
نمی دونم چرا روی تخت دیدن آدم ها حال آدم رو بد می کنه. البته شاید به قلب ادم هم بستگی داهر چرا که سنگ دلی نمی ذاره حال بد بشه
تصویر غم انگیزیه.
چقدر بده بعد یه مدت غیبت باید بخوریم به یه پست ناراحت کنندهّ
خدا اول شما رو شاد شما هم با پست سرحال شدن مادربزرگتون ما رو
سلام
چه عجب؟!!!
ممنون از لطفتون.
سلام. انشاءالله که به حرمت همه حمدهایی که خوانده شد، ایشان شفا پیدا کنند.
این حس شما رو من هم تجربه کردم. پدربزرگم پیر شده و هر بار حالش بد میشه و کارش به بیمارستان می کشه، دلم میریزه. می ترسم دیگه این دفعه فرصت نداشته باشم. واقعیتش دلیل نگرانیم بیشتر به خاطر خودم یا بهتر بگم خودمونه. آقاجون من اخلاق خوبی نداشت و نداره. اما با این همه من فکر می کنم بودنشون لازمه. مثل نخ تسبیح می مونند. می ترسم رفتنشون باعث بشه جمع فامیل از هم بپاشه. چون این رو توی خانواده پدری تجربه کردم.
سلام
ممنون
بله مثل نخ تسبیحن بزرگترا. فقط کاش خوش اخلاق تر و مهربون تر بودن!
خدا شفای آجل بده ان شاالله
آرامش و سلامتی از خدا می خوام برای مامان بزرگت ...
منم هرگز مادربزرگم رو دوست نداشتم چون هیچ وقت جز بدی و بداخلاقی ازش ندیدم. اما بعد از اینکه فوت کرد از اینکه فرصت جمع اوری ثواب و دعای خیر از طریق مادربزرگ بداخلاقم رو از دست داده بودم خیلی ناراحت شدم..
این فرصت رو از دست نده..
بذار دعای خیرش پشت سر تو و بچه هات باشه..
ان شالله حالش خوب میشه و برمیگرده
براش دعا کردم
انشاالله دعای خیرش همراهم باشه. هر چند که بعضی خاطره ها هیچ وقت از ذهن نمیرن...
من براشون خوندم ان شاالله شفا پیدا کنن
اره دیگه اینجوریاست وقتی به گوز گوز میافتن مهربون میشن
اصلا تحت تاثیر قرار نگیر
وای! چه عصبانی!!!