ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
عکس پروفایل وایبرم رو چند روز پیش عوض کردم. قبلا یه عکس بود از من و گل پسر. حالا یه عکس گذاشتم از گل پسر و خانوم کوچولو که تو سفر دو هفته پیشمون ازشون گرفتم و خیلی دوستش دارم! یکی از دوستان دانشگاهی که مدتی بود ازش خبر ندارم و تا قبل از اون هم تو وایبر چت نداشتیم, برام پیغام گذاشت: "این کوچولو کیه؟ قدم نورسیده؟!" براش نوشتم:"دخترمه. بهمن به دنیا اومده" و گفتگوها ادامه پیدا کرد.
آخرین باری که دیدمش تو یه مهمونی دوستانه بود, دو سال پیش. فوق لیسانسش رو گرفته بود و با شوهرش که اونم وکیله یه دفتر وکالت بالای شهر داشتن و سرشون هم شلوغ بود حسابی! دیروز فهمیدم داره دکتراش رو هم می گیره و بچه دار هم نشده هنوز.
می دونم! خواست خودم بود که کارم رو تعطیل کنم. هر دو تا بچه ام رو با میل و رضایت خودم به دنیا آوردم. از وضعیت فعلیم و بودن در خدمت خانواده ناراضی نیستم. وجود بچه ها _که دوستم اذعان داشت با دیدن عکسشون دلش بچه خواسته!_ برام خیلی خیلی لذت بخشه... اما از دیروز تا حالا یه چیزی داره ته دلم رو قلقلک می ده و بفهمی نفهمی هواییم می کنه!!!
+امروز یه سری از همکلاسی های دانشکده, خونه یکی از بچه ها که تازه ازدواج کرده جمع شدن. منم دعوت داشتم اما راه خیلی دور بود و هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم دست تنها این همه راه رو با دو تا بچه کوچیک برم! نه با ماشین که اصلا مسیر رو بلد نبودم و موقع برگشت قطعا تو ترافیک می موندم, نه با مترو که باید خط عوض می کردم و تا ته خط می رفتم به علاوه کمی پیاده روی! مجبور شدم علی رغم تمایلم به دیدن همکلاسی های قدیمی که خیلی وقته ندیدمشون, از شرکت تو مهمونی انصراف بدم!
گلی جان حست کاملا طبیعیه.. معمولا ما گاهی ممکنه افسوس بخوریم میتونستیم تلاش بیشتری کنیم ونکردیم..
من که کلا تنبلم!
من عاشق جمع های دوستانه ام

خوبه که هنوز این جمع ها رو دارین
فکر کنم آخرین جمع بچه های دانشگاه 2سال و 2 ماه پیش خونه ما بود
حست هم کاملا طبیعیه
داریم اما جمع قبلی رو به خاطر بدحالی ناشی از بارداری و اینم به خاطر مشکلات بچه داری نرفتم!
«همه از خدائیم، به سوی خدا میرویم»
کلّ هستی از خداست. آنچه در دنیای توهّمتان می بینید، از ذات احدیّت نشأت گرفته است. آیا چیزی جز خدا و جز از خدا می بینید؟ خدا آنچه هست، آنچه نیست، آنچه خواهد بود و آنچه بوده است، می باشد. خدا تنها حقیقت، تنها زندۀ واقعی، تنها حیات جاودان و تنها شعور حاکم بر هستی است.
جز خدا نیست. هر چه هست، خداست. جز خدا نبینید، جز خدا نپندارید و جز خدا حامی ای نجوئید که او ذات یگانۀ هستی است. تنها حقیقت ماندگار و تنها پدیدۀ جاودان. جز او هر چه هست، همه از اوست. با اوست. در اوست و تنها اوست که هست و غیر او هر چه هست، زندگانی از او می یابد که او وحدت بی منتهاست. (از وبلاگ حدیث آشنا)
سلام
طبیعی است عزیزم
اما هر چیزی را میشه جبران کرد اما بچه داشتن را نه
میشه سه سال دیگه دکترا خواند و پول دراورد هر چند تصدیق می کنی که برکت و روزی که خانم کوچولو برایتان اورده تا ده سال دیگه هم کار می کردی نمی توانستی بدست بیاری
البته همه اینها بر می گرده به اینکه هدفت از زندگی چیه و ده سال دیگه می خواهی کجا باشی
سلام
کاملا درسته.
البته من قصد ادامه تحصیل ندارم مطلقا! نیاز مالی هم ندارم. البته ازپول بدم نمیاد! دقیقا همین طوره. روزی خانوم کوچولو خوب بوده شکرخدا.
هدف من اصلی من داشتن آرامشه و یه خانواده شاد!
بی خیال رفیق . تو زن موفق و مادر خوبی هستی . همین برای خوشبخت بودن کافیه . نه ؟
برقرار باشی
بله کافیه البته اگر باشم!
شما الان که تو خونه ای می تونی شروع کنی به درس خوندن و تا زمانی که قبول بشی هر دو تا فرشته ات از آب و گل در اومدن و اصلا مانعی برای کار یا درس یا هر پیشرفت دیگه ای نیستن.
اما اون دوستت یا امثال من که تازه هنوز مجردم شرایطمون خیلی سخته، چون دل کندن از کار بخاطر نگهداری از بچه الان خیلی مشکل تر هست و خودت هم بخوای بگذری از بس همه بهت میگن حیفه حیفه 1000 برابر عذاب وجدان می گیری و اصلا نمی دونی عذاب وجدان زندگی و بچه ت رو داشته باشی یا عذاب وجدان اون همه درس خوندن و کار کردن رو.
من اگر یه روز خدا بهم توفیق مادری داد و دختر دار شدم سعی میکنم بچه م رو به مسیر شما هدایت کنم و شرایط رو اینجوری واسش فراهم میکنم.
تازه شما هنوز کلی فرصت استخدام شدن و شروع کار جدید رو داری، سابقه کار و تجربه هم که دارین. وقتی دخترت رو میگذاری مهد که واقعا تو سن مهد رفتن هست و نه از سر اجبار و ناچاری و از نوزادی.
یه نکته دیگه هم این هست که تو بارداری تون اصلا استرس کار و سر کله زدن با این و اون رو نداشتین و بچه هاتون از آسیب استرس بارداری در امان بودن.
خلاصه اگه بخوای من کلی مزایای دیگه هم میتونم واستون بشمرم.
مانعی که نیست. این وضعیت هم کاملا انتخاب خودم بوده. ناراضی هم نیستم. فقط یه قلقک بود و منو یاد آرزوهای چندین سال پیشم انداخت!
دوست داشتم دوره بارداری رو تو آرامش بگذرونم از دوران بچگی دخترم لذت ببرم...
ممنون از کامنتتون و یادآوری این همه مزیت!
سلام
آدم ها همیشه چشمشون به دنبال نداشته هاشونه وشاید اینجوریاست که امید به زندگی وحرکت معنی ییدا میکنه . ولی نگران نباش همه تحصیلات وخونه و امکانات و.... برای زندگی است مثل یه فنجان برای چای .... مهم نیست فنجانت چی باشه از چاییت لذت ببر.....
سلام
بله خاصیت آدمی همینه!
کامنت صهبا مخصوصا آخرش بسیارزیبابود .
بابقیه هم موافقم و نظرشونوتاییدمیکنم گلی .
برای درس و کارهمیشه فرصت هست .ازبچه هات و زندگیت لذت ببر .تازه من بعد بارداری و زایمان تو دارم به بچه دوم فکرمیکنم که قبل اون همیشه میگفتم عمممممرا دوباره بخوام اون دوران سخت بارداری اولمو تکرارکنم ازبس که بهم سخت گذشت:این یه رازه ها :
قبول دارم. الان هم دارم سعی می کنم لذت ببرم!
بچه دوم خیلی خوبه شادی. شک نکن! تو که درست رو هم تموم کردی.
واقعا؟! چه خوب!!!
ساقه طلایی150g
کره اب شده 90g
دارچین نصف قاشق چایخوری
پودرژلاتین یک ونیم قاشق سوپخوری
اب سرد یک چهارم لیوان
پنیرخامه ای 160g
شکر115g
وانیل یک چهارم قاشق چایخوری
خامه یک نفره یک عدد
بیسکوییت رابا خوردکن یاهرچیز که داریم پودرمیکنیم بعد دارچین میریزیم کره رااضافه میکنیم کره راروی شعله مستقیم اب نکن یا ماکروفر یابن ماری مخلوط راهم نیزنیم توقالب کمربندی که زیرش کاغز داره باپشت قاشق پرس میکنیم تو قالب پیرکس پای هم میشه فقط کتغز رابزرگتر باید گرفت که امکان دراوردنش باشه حداقل یک ساعت تویخچال میزاریم خودش رابگیرهپودرژلاتین راروی اب میپاشیم توکاسه کوچک وقتی یخورده اب راجزب کرد هم میزنیم باماکروفریا بن ماری حرارت میدیم ژلاتین یکدست بشه
شکروپنیرخامه ای ووانیل رابامیکسرمیزنیم خامه رااضافه میکنیم ژلاتین اماده شده که خنک شده رابه مخلوط اضافه پیکنیم میزنیم دست میشه میریزیم روی بیسکوییت میزاریم تا ببنده
ممنون نوا جان. خیلی لطف کردی.
اگرمیخوایم نسکافه یا شکلات اضافه کنیم یک مقداری ازمخلوط پنیری رابرمیداریم نسکافه غلیظ یعنی دوتاقاشق نسکافه راتویک قاشق اب حل میکنیم بهش اضافه میکنبم یا ازسس شکلات استفاده میکنیم میتونیم برای میوه ای شدن وقتی رویه بستنی بست حدود دوساعت بعدازینکه ریختیم موز یاتوت فرنکی را روی پنیر بچینیم ژله هماهنگ باهاش را با مقدارکمتراب حدود یک لیوان درست کنیم بزترین توکاسه نیم بند بشه تویخچال بعد روی میوه هایی که چیدیم بریزیم بزاریم خودش رابگیره
من دانشجوی دکتری حقوق دانشگاه تهرانم و وکیلم هستم و کلی این ور اون ورم فعالیت دارم.اما باورت می شه من وارد وبلاگت که می شم از حسودی می ترکم؟جدی می گم!تو همسن منی و دو تا بچه ی گل داری و من تا پایان دکترام نمی تونم حتی فکر بچه دار شدنو کنم و بعدشم احتمالا دیره و هزار تا مشکل هست...همیشه آدم زندگی بقیه رو که می بینه فک می کنه کاش منم...
انشاالله شما هم دکترات رو می گیری و یه بچه نازنازی به دنیا میاری!
از این قلقلکی ها من هم خیلی دارم. ادامه تحصیل و موفقیت بیشتر تو یه کار خصوصی. اصلا هر وقت با یکی از این دوستا و همکلاسیها حرف می زنم دلم یه جوری میشه. این راهیه که خودمون انتخاب کردیم. راه خوبی هم هست ولی پردردسره...
اصلا همه این مشکلات زیر سر همکلاسی های قدیمیه!
همین قلقلک هاس که آدم رو خونه خراب می کنه...منم با دو تا بچه، فکر ارشد خوندن به سرم زده
به عواقبش هم اصلا فکر نمیکنم.
نه دیگه من قلقک هام تا این حد جدی نمی شه!!!
سلام . تازه با وبلاگ شما آشنا شدم . من هم دقیقا مثل شما خود انتخاب کردم که بعد از لیسانس و ازدواج و بچه دار شدن در خانه بمانم برای تربیت فرزندانم و الان گاهی دوستانی را می بینم که در عرصه کار بسیار پیشرفت کرده اند و می دانم که می توانستم در جایگاه آنها یا حتی بالاتر باشم اما این انتخاب خودم بود و اکنون راضی ام هم از ازدواجم و هم از خانه ماندن و تلاش برای گرم کردن محفل چهار نفره مان .
وب شما سرشار از امید و زندگی ست چیزی که من خیلی دوست دارم .
سلام
خوش اومدین.
منم راضیم. شک هم ندارم آرامش و شادی تو زندگی من بیبشتر از این دوستمه. اما گاهی این فکرا میاد سراغ آدم!
ممنون از لطفتون.
فکر کن من چند سال پیش دنبال بچه های دبیرستا ن می گشتم ، دیدم بغل دستیم داره تو دانشگاه بریتیش کلمبیا دکترای کامپیوتر می گیره ...
همین دیگه ، گفتم بدونی من بدجوووووووور درکت کردم الان !
اوه مای گاد!!!
سلام عزیزم

به خاطر داشتن آرامش و خانواده شادت بهت تبریک می گم
من فهیمه هستم و از اوایل بارداری خانم کوجولوت با وبلاگ از طریق وبلاگ آرامش زندگیم آشنا شدم..ویه جورایی خواننده خاموش بودم.
اگر به وبلاگم سر بزنی من کمی و جزیی از زندگیم نوشتم...
می خواستم به عنوان یه دوست و مشاور که به دلم نشستی ازت راهنمایی بخوام ... اگر دوست داشتی و وقت داشتی بهم کمک کنی منتظرت هستم تو ووبلاگم خبرم کن...
التماس دعا ....ممنونم
سلام
خوشحالم از آشناییتون.
خدمت می رسم!
گلابتون جان خبری از مگنولیا نداری؟چی سر وب اش اومذه
چند روز پیش یه پست نوشته بود که مزاحم داره و می خواد تعطیل کنه. اتفاقی که سر وبلاگ اولش هم اومد متاسفانه...
عزیزم مهم اینکه خودت احساس رضایت از زندگیت داشته باشی. مهم نیست که مدرک چی داری و چه کار میکنی؟ من دنیای مدرک و شغل را به مادر بودن ترجیج نمیدم. مادر بودن خیلی حس قشنگی است و از این نعمت الهی که خدا قسمتت کرده لذت ببر
من راضیم شکر خدا. حرفتو قبول دارم.
سلام
اصلا شک نکنید که کار درست را شما کردید...
ده سال بعد که ان شاءالله شما بچه هایتان از آب و گل درآمدند و شاید فرصتی دست یافت برای ادامه کار وتحصیل...
بیست سال بعد که شدید مادر شوهر، آن وقت می بینید هنوز آنقدر نیرو دارید که دنبال زندگی خودتان باشید، اما آن دوستتان تازه دارد با سنی از بچه ها سر وکله می زند که اصلا حوصله اش را ندارد...
موفق باشید.
سلام
شک ندارم! فقط یه قلقلک کوچیک بود! وجود بچه ها و ترجیحشون به کار و درس خوندن انتخاب خودم بود.
این جمع شدن های دوستانه خیلی خوبه من یه بار خودم ۲۰ تا از بچه های دبیرستان رو دور هم جمع کردم
جالبه اون چیزی که ما در یک آرزوی یکی دیگه است و اون چیزی که بقیه دارند آرزوی ما
ما کی قراره راضی باشیم از داشته هامون
خوبه ولی فعلا قسمت من نمیشه!!!
همیشه همین طوره!
لطفا به وبلاگ من سر بزنید
خوشحال می شم
الانم بازم ته دلت قلقلکت میده ؟فکرکنم مختص همون موقع بود و تموم شده.ٔ.
خانوم کوچولو که کمی بزرگتر شد میشه واسه دل خودتم ک شده بری کار کنی ولی مطمئناوضعیت الانت از خیلی از دوستاتم بهتره....زندگی ک همش کار و تحصیل نیس...یه وقتایی من با خودم فکر میکنم ک این همه سختی کارو درس برای چیه..که چی..،میشد ی رشته ی اسون میرفتمو خودمو اذیت نمیکردم،
خداروشکر واسه همه ی نعمتها مخصوصا وجود علی و پرنیا
این روزا التماس دعا بانو....
نه بابا! تموم شد رفت پی کارش!

من که خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که هیچ دلیلی نداره سختی کار و درس خوندن رو به جون بخرم! رفتم دنبال چیزایی که برام لذت بخش تره.
الهی شکر.
محتاجیم به دعا.
چند سال دیگه جای قلقلکی بودن شما و دوستتون عوض میشه، وقتی با خانوم کوچولو تو خیابون قدم میزنید....
آره خوب!
امان از این قلقلک
چند ماهیه به ارشد فکر میکنم به امید اینکه در آینده شغلیم تاثیر داشته باشه ........در حالی که 2تا بچه دارم و کوچیکه دوسالشم نیس ی موقعی سردرگم میشم که رفاه و آسودگی خیال بچم مهمه یا خواست خودم ....البته اینم بگم که میترسم چند ساله دیگه همین بچه هام به خاطر نداشتن تحصیلات بالا مامانشونو سرزنش کنن. دختربزرگم از اینکه من شاغلم و ...خیلی پز میده ..میترسم سالای بعد رویاهاش بیرنگ بشه ....وغصه زمان تلف شده الانو بخورم .واقعا سردرگمم...لطفا راهنمایی!!!!!!!!
نمی دونم چی بگم؟! اما من به شخصه آرامش زندگی رو ترجیح میدم! شما می تونی چند سال دیگه هم صبر کنی و وقتی بچه کوچیکه تون بزرگ تر شد بری دنبال ادامه تحصیل.
موفق باشی.
عزیزم چرا مهمونی دوستات نرفتی ،خب خانم با اژانس می رفتی ما برای اینکه بتونیم به اطرافیانمون انرژی بدیم باید از یه جایی انرژی بگیریم ، اگه بخوای تمام وقت بچه داری کنی اذیت می شی و از نظر روحی کم می اری ،اینجور که از مطالبت پیداست مادر و مادر شوهر جوون و سر پایی داری گاهی ازشون کمک بگیر بچه ها رو بسپر بهشون و به علایق و تفریحات خودت برس ،می دونی که برای خوشبختی باید همه پایه های زندگی سر جای خودش باشن اگه از یکی بزنی زندگی لق می زنه و در مورد ما خانمها اون چیزی که لق می زنه روح و روانمونه به خودت سخت نگیر من هم دو تا بچه کوچیک مثل تو بزرگ کردم می دونم چقدر خسته کننده و سخته ، بیشتر مراقب خودت باش و از بزرگترات کمک بگیر
خوب خونه دوستم تقریبا خارج از تهرانه! مادر و مادرشوهرم هم خونه هاشون بهم دوره. خصوصا مامانم و نمی تونم کمک این مدلی ازشون بگیرم. کلا زیاد کمک نمی گیرم ازشون! هر چی فکر کردم خستگی و کلافگیش زیاد می شد ترجیح دادم بمونم خونه! اتفاقا من اصلا سخت نمی گیرم و تا اون جا که بشه از خونه می زنم بیرون مگر مواردی که واقعا سخت باشه مثل این مورد!
من که کلا خلاصم اصلا نمی دونم این لاین و وایبر چی هستند. فکر کنم خیلی از تکنولوژی عقبم
مگه می شه آدمی وجود داشته باشه که دلش بچه نخواد. وقتی بچه های دوستامو می بینم چنان حسرت می خورم که نگو
مهم نیست! منم چند وقته می دونم!!!
چی بگم؟!
تو درست ترین راهو رفتی گلی جان،امیدوارم همیشه خدا کمکت کنه و در ادامه هم درست ترین راهها را انتخاب کنی
انشاالله. ممنونم.
سلام گلابتون جان
من همیشه می گم دنیا بده بستان ِو ما باید ببینیم چه چیزی برامون درجه اهمیتش بیشتره
همه چیز رو هم با هم نمیشه داشت
همیشه از این حسرت ها توی زندگی هست
ولی شاید بقیه هم حسرت زندگی فعلی ما رو داشته باشن
سلام
بله درسته. همه چی با هم نمی شه و باید اولویت بندی کرد!
حسرت که نیست یه جور هوایی شدن بود فقط!
ولی من کمی با رعایت احترام کامل با عده ای از دوستان مخالفم!به دلایل ذیل:
خیلی خوبه که آدم مادر خوبی باشه ولی این بده که آدم دربست در اختیار خانواده باشه
هم مادر موفق بودن خوبه و هم پیشرفت کردن
همه چیز در کنار هم جالبه اگر زمان بگذرد و شما اونی نباشی که باید باشی اونوقته که عذاب وجدان میاد سراغت و انتظار داری که بچه ها هم خودشون رو در آینده وقف تو کنن
میشه حکایت اون مادر شوهر های امروز که داد بر می آورند که ای عروس فلان فلان شده با این که من خودم رو وقف بچه ها کردم ولی اون پسرمو دزدیده
......
ولی اگر از لحظه لحظه این کارها حظ کامل رو ببری و در از الان حسابت تسویه باشه با خودت نه که بد نیست خوب هم هست فقط مادر موفق بودن
پا نوشت:"لازم به ذکر است که گلی جون هم مادر موفق و هم وکیل موفقیه و عرایض بنده کلی گویی بود صرفا .بنده هدفم روشن گری است که نکند خدای نا کرده بانوان سرزمینم در آینده سرخورده شوند....
زیاده عرضی نیست
بله حرفت رو قبول دارم. من خیلی هم دربست در اختیار خانواده نیستم. علایق خودم رو هم دارم!
این هم که کار رو گذاشتم کنار قبل از این که به خاطر بچه ها باشه به خاطر خودم بود چون دیگه دوستش نداشتم! و دارم به این فکر می کنم که وقتی خانوم کوچولو بزرگ تر شد چی کار کنم و سراغ چه کاری برم که ازش لذت ببرم.
ممنون از لطفت.
گلی جونم انگار کمی غلط املایی دارم شرمنده تند تند تایپیدم
خواهش می کنم!
لطفا به وبلاگ من سر بزنید
خوشحال می شم
گلابتون بانوی عزیزم. می دونم فقط یه قلقلک بوده و از زندگی کنونیت رضایت داری. پس حرفی از این بابت ندارم که بزنم. فقط امیدوارم روز به روز بیشتر احساس خوشبختی کنی و به هر چی هم که دوست داری برسی.
بله همینه!
ممنون از لطفت. به همچنین.
سلام دوستم کجایی؟ خبری ازت نیست دل ما تنگ نوشته هاته بدو بیا!!!
سلام
همین جام. اینترنتم مشکل داشت!
به نظر من روند خلقت زن اینه که بچه دار بشه تا جوونه و توان داره...و برای بچه هاش واقعا مادری کنه...نه اینکه بچه شو بذاره مهد یا زیر دست یه پرستار بعد خودش بره سر کار...میدونی بچه چه آسیبی میبینه؟ به نظر من تو بهترین کار رو کردی...دیگه اینجور افراد کی میخوان بچه دار شن؟ وقتی سنشون بالا رفت؟ بعد اونوقت به واسطه کار کردن مادر مجبوره بچشو بده دست کسی...بچه فقط مادر میخواد...کار درستو شما انجام دادی
بله منم اینا رو قبول دارم. برای همینم کارمو گذاشتم کنار. انشاالله بچه های خوبی بشن اینا هیچ مشکلی نیست!
سلام به دوستان من هر دو راهو انتخاب کردم هم شاغلم و هم مادر دو بچه ولی خودمونیم بچه ها که زیر پنج سال خیلی در فشارم نمی دونم چند سال باید این فشارو تحمل کنم اما اصلا نمی تونم خانه داری رو انتخاب کنم می خوام هر دو تاشو باهم داشته باشم خانه داری بعد ظهر اشتغال قبل از ظهر برام دعا کنید مامان خوبی باشم ولی از این که خانه دارید ناراحت نشین همینکه خانواده شادی دارین خودش یه دنیا موفقیته باور کنین خانمهای شاغل خیلی در فشارن.
سلام
من تجربه شما رو داشتم و خیلی اذیت شدم. برای همین فعلا خانه داری رو انتخاب کردم وراضیم! و مهم برام همین رضایته.
امیدوارم شما هم به رضایت و آرامش برسید.