ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
دیروز از خواب که بیدار شدیم صبحانه و ناهار رو یکی کردیم و بعد به خاطر وضعیت به هم ریخته هورمونیم و تعطیلی مطب دکترم, یه سر به بیمارستانی که زایمان کرده بودم زدیم. ویزیت شدم و کلی یاد خاطرات روز به دنیا اومدن خانم کوچولو کردم! گفتن وضعیتم طبیعیه, هر چند از نظر خودم اصلا طبیعی نبود! موقع برگشتن در یه تصمیم یهویی رفتیم سمت باغ پرندگان. خیلی قشنگ بود و هوا هم که عالی! فقط خیلی پله و سربالایی و سر پایینی داشت که با خانوم کوچولو خیلی خسته شدیم. موقعی که تو باغ پرندگان بودیم, برادرم و عمه کوچیکم زنگ زدن که عصری می خوان بیان عید دیدنی. منم که دیدم قراره اینا بیان, با عمه بزرگه و دختر عمه و پسر عمه ام هم که چند بار زنگ زده بودن بیان, اما ما خونه نبودیم, تماس گرفتم و گفتم امروز هستیم تشریف بیارین!
یه ساعت بعد از برگشتنمون مهمون ها به ترتیب اومدن و رفتن تا شب که خانواده شازده اومدن. من پذیرایی می کردم و شازده هم یکی در میون به آشپزخونه سر می زد تا بقیه کارهای شام رو انجام بده. حالا خوب بود که بیشتر کارا رو قبلا کرده بود. هر چند اولش بهش غر زده بودم که تو چرا این قدر هولی! خانوم کوچولو هم افتاده بود رو دنده غرغر! بعد شام مامان شازده و جاری جان آشپزخونه رو جمع و جور کردن و ظرف ها رو تو ماشین چیدن, من مشغول خانوم کوچولوبودم! حتی یه خداحافظی درست و حسابی هم نتونستم بکنم!
وقتی خانوم کوچولو بالاخره خوابید, بلند شدم و میوه و شیرینی و پیش دستی ها و فنجون ها رو جمع کردم, ظرف های باقی مونده رو شستم, میزها رو دستمال کشیدم و بعد چندین ساعت بدو بدو تونستم با آرامش بشینم و یه لیوان چایی بخورم!
تقریبا همه مهمون هامون اومدن. فامیل های خودم و دو تا از دوستام که اومدن. فامیل شازده هم بزرگتراشون که اصولا رسم ندارن بازدید کوچیکترها رو پس بدن! جوون ها هم اکثرا مسافرتن. البته چند تا از فامیلاشون برای زایمانم نیومده بودن دیدن و گفته بودن عید میان, اما هنوز هیچ خبری ازشون نشده!
سلام
)
واقعا خسته نباشید...
با بچه خیلی کارها بیشتر میشه.
ملتمس دعا
(قبلا خیلی نظر نمی گذاشتم... ببخش یهو تریپ صمیمیت برداشتم
سلام
سلامت باشین.
به به مبارکا باشه خانوم....ایشالا که سال خوبی داشته باشی کنار همسرت و بچه های گلت....ما خوشبختانه دور از ولایتیم و دید و بازدید عید نداریم! خودمون میریم شهرستان تلپ میشیم خونه مامان باباها....دلتون شاد و لبتون خندون...عکس نوروزی از خانم کوچولو بذار حتما
سلام. ممنون.به هم چنین.
خیلی خوبه این جوری! خوش به حالتون.
ایول ولی فامیل شوهر ما گفتن بچه داری سخته نیومدن
آفرین!
گلی جان با کمی تاخیر
سال نو و قدم خانم کوچولو مبارک باشه ...
انشالله زیر سایه امام زمان و پدر و مادرش سلامت باشه
موفق باشی .
سلام
ممنون. سال نوی شما هم مبارک.
خوش به حالت،خونه ما که هیچ کس نمی آد...تا الان فقط جاری و یه دونه دوستمون اومدن،هر روز تمیز می کنیم و میوه شیرینی می چینیم می شینیم ولی هیچ کس نمی آد
ما هم چند ساله که عید مهمون میاد خونه مون!
ناراحت نباش برین بیرون خوش بگذرونین تو این هوای عالی!
سلام دوست من امروز وقتی وارد یکی از سایتهای اینترنتی شدم نتونستم به راحتی ازش رد بشم سایت مربوط به پدر رنج کشید صبا بود
www.sabayepedar.net
پدری که از همه چیز خودش حتی کلیه اش به خاطره دخترش گذشته بود …
نمیدونم چه حسی بود تک نک مطالب رو خوندم و با خودندن هر مطلب بیشتر به صبا نزدیکتر میشدم صبا که الان 11 سال بیشتر نداره وباید مثل بقیه دختر های هم سن و سال خودش با عروسک بازی کنه و تنها غم و غصه اش همین عروسک ها باشه ولی نبود
سال ۸۶ صبا کوچولو که بعد از یه سردرد و مراجعه به پزشک ها متوجه میشه توموری در مخچه اش است که باید عمل بشه اولین عمل رو سه روز بعدش انجام می ده و عمل های دیگه پس از عمل ها و تاکنون بیش از29 عمل جراحی انجام میده و پس از یکی از همین عمل های در ۲۰/۴/۱۳۸۷ در ای سی یو به دلایلی که روشن نیست ؟؟؟ صبا دچار ایست قبلی و پس از ۵ بار احیا به کما می رود و دیگه زندگی صبا با زندگی که من و شما داریم متفاوت میشه
پس از آن پزشکان از صبا قطع امید میکنند و پدر و مادر صبا مجبور میشونداز صبا در خانه نگهداری کنند و هزینه های سنگین آنها راوا میدارد که از وسایل زندگی خود حتی کلیه خود بگذرند ولی حتی کوچیکترین نا امید ی در این پدر و مادر ایجاد نمیشود … ولی....................
در آخر اگر مایل کمک به این خانواده و صبا کوچولو هستید میتوانید ازاین طریق نیز اقدام کنید
وب سایت : www.sabayepedar.net
شماره تماس با پدر صبا که در سایت است 00989178879199
لطفا برای کمک به صبا با دیگران به اشتراک بگذارید
بازم خوب جمعش کردی تو این همه شلوغی
حسابی حس مامانای باتجربه رو به آدم می دی
موفق باشی و سلامت
شازده خیلی کمک کرد وگرنه نمیشد!

ممنون.
مهمون خوبه همون روزای اول بیان تموم شن آدم خیالش راحت شه
ئه چه جالب...ما هم یهویی باغ پرندگان رفتیم امروز
کاش هماهنگ میکردی همو میدیدیم :دی
روزای اول که همه میرن خونه بزرگترای فامیل!
وقتی یهویی بوده که نمی تونستیم هماهنگ کنیم!
سال خوش و سرشار از خیر و برکت برایتان آرزو می کنم. نوروزتان مبارک
ممنون از لطفت عزیزم. به همچنین.
سلام سال نوت مبارک انشااله سال خیلی خوبی سرشار از خوشی وسعادت وسلامت وخوشبختی برات باشه ۰ واقعا با داشتن دوتابچه کوچولو چه همتی داری که مهمان داری هم میکنی ۰ خدا بهت قوت و انرژی مضاعف بده . ا خانم کوچولو یک بوس گنده بکن البته ا گر سرماخوردگیت خوب شده نمیدونی چقدر دلم میخواد یک نوزاد نزدیکم بود بغلش میکردم و میبوسیدم و از بوی نوزادیش لذت میبردم ۰
سلام. ممنونم. به هم چنین.
من که با خوندنش خسته شدم ! برم یه چایی بخورم خستگیم در بره !!
شما هم خسته نباشی .
سال نو هم مبارک راستی !
سلامت باشی.ممنون.
حالا خوبه، تو میتونی هم پذیرایی عید کنی وهم به مهمونات شام بدی.. من دیروز مهمون عید داشتم، از اونطرف هم شام مهمون داشتم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید..
بیشتر کارای شامو از قبل انجام داده بودیم. شازده هم خیلی کمک کرد وگرنه نمیشد!
خسته نباشی.خیلی سخته با بچه کوچیک. درکت می کنم.از شانس ما هم بچه ها هروقت آدم کار داره یا مهمون داره آروم و قرار ندارن.منم موندم که دست تنها واسه گلدختر تولد بگیرم یا نه؟
آره تولد رو مگه میشه نگرفت؟! اما زیاد شلوغش نکن و ساده برگزار کن.
انشاالله به سلامتی.
سلام مامانه گرفتار...
عیدت مبارک خانوم... ایشاله سال خوبی پیش رو داشته باشی..
دم آقای همسر گرم با این کمک هاشون...
سلام
عید شما هم مبارک. به همچنین.
به شرط کمک مهمون دعوت کردیم دیگه!