ماجراهای گلابتون بانو

567

بعد مراسم عروسی برادرجان این قدر خسته بودم که دو روز  استراحت کردم! بعد که خستگیم برطرف شد، با خیالی آسوده از این که شکر خدا همه چیز به خیر و خوشی برگزار و تموم شد، امروز اندکی به زندگی عادی برگشتیم. شازده صبح رفت سر کار، گل پسر مشغول انجام تکالیف نوروزیش شد و منم یه سر و سامون اساسی به اوضاع خونه که خیلی کثیف و به هم ریخته شده بود دادم. 

الان خونه مرتبه، بوی عود همه جا پیچیده و میوه و شیرینی و آجیل روی میز چیده شده، قراره چند سری مهمون برامون بیاد...


+عید میلاد امیرالمومنین مبارک!



نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)